{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forbidden Moon (9)

Forbidden Moon (9)

ویو لیا

بعد از اون شب، اوضاع عجیب‌تر از قبل شده بود.

نه فقط به خاطر جونگکوک.

به خاطر خودم.

هر بار که چشمامو می‌بستم، یا اون علامت ماه سیاه رو می‌دیدم یا خواب‌های عجیب می‌دیدم.

و هر روز تعداد سؤال‌هام بیشتر می‌شد.

سؤال‌هایی که هیچ‌کس جوابشون رو نمی‌داد.


---

صبح، طبق عادت چند روز اخیر، برای خرید از خونه بیرون رفتم.

اما همین که وارد دهکده شدم، متوجه شدم مردم آروم‌تر از قبل نیستن.

برعکس.

انگار همه درباره یه چیزی حرف می‌زدن.

و هر وقت من نزدیک می‌شدم، ساکت می‌شدن.

روی اعصابم بود.

خیلی.

همین‌طور که از کنار چند نفر رد می‌شدم، صدای آروم یه زن به گوشم رسید.

— خودش هم خبر نداره...

— ششش... ساکت باش.

اخم کردم.

— ببخشید؟

هردوشون سریع ساکت شدن.

انگار اصلاً حرفی نزده بودن.

دیگه واقعاً داشتم کلافه می‌شدم.


---

ویو جونگکوک

جلسه قبیله از صبح شروع شده بود.

و طبق انتظار، همه ناراضی بودن.

یکی از جنگجوها گفت:

— چرا هنوز اینجاست؟

یکی دیگه جواب داد:

— حضورش خطرناکه.

— اگه دشمن‌ها پیداش کنن چی؟

فکم منقبض شد.

همه حرف می‌زدن.

اما هیچ‌کس راه‌حل نداشت.

تا اینکه تائه‌جون بلند شد.

— باید از قلمرو خارج بشه.

سکوت سنگینی حاکم شد.

نگاهم رو بهش دوختم.

— نه.

— چرا نه؟

— چون هنوز چیزی نمی‌دونیم.

— جونگکوک.

صدای تائه‌جون جدی‌تر شد.

— داری احساسی تصمیم می‌گیری.

همه ساکت شدن.

چون این جمله‌ای نبود که هر کسی جرئت گفتنش رو داشته باشه.

اما من جواب ندادم.

فقط از جام بلند شدم.

و جلسه همونجا تموم شد.


---

ویو لیا

وقتی از فروشگاه بیرون اومدم، یه دختر مقابلم ایستاد.

موهای بلند قهوه‌ای داشت و خیلی مرتب و شیک به نظر می‌رسید.

اما نگاهش...

اصلاً دوستانه نبود.

از بالا تا پایین براندازم کرد.

— تو لیایی؟

اخم کردم.

— آره.

— من سونگ‌آ هستم.

اسمش برام آشنا نبود.

پس فقط سرم رو تکون دادم.

چند ثانیه ساکت موند.

بعد گفت:

— بهتره زیاد به جونگکوک نزدیک نشی.

پلک زدم.

— ببخشید؟

— فکر کنم واضح گفتم.

خندیدم.

نه از روی خوشحالی.

از روی ناباوری.

— و تو دقیقاً کی هستی که بهم بگی با کی حرف بزنم؟

اخماش توی هم رفت.

برای چند لحظه حس کردم می‌خواد چیزی بگه.

اما منصرف شد.

فقط از کنارم رد شد و رفت.

و من همونجا ایستاده بودم و سعی می‌کردم بفهمم چه اتفاقی افتاده.


---

ویو جونگکوک

عصر بود که صدای در خونه بلند شد.

تق.

تق.

تق.

لیا در رو باز کرد.

و تا منو دید، دست به سینه ایستاد.

— می‌تونی یه چیزی رو برام توضیح بدی؟

حس بدی گرفتم.

— چی؟

— چرا مردم اینجا فکر می‌کنن تو صاحب منی؟

چند ثانیه ساکت موندم.

بعد آهی کشیدم.

— سونگ‌آ رو دیدی؟

چشم‌هاش گرد شد.

— پس خودت هم می‌دونی اون دختر دیوونه‌ست؟

بی‌اختیار گوشه لبم بالا رفت.

لیا با تعجب نگاهم کرد.

— تو... خندیدی؟

فوراً صورتم جدی شد.

— نه.

— خندیدی.

— نه.

— خندیدی.

— موضوع رو عوض نکن.

برای اولین بار صدای خنده‌اش بلند شد.

و عجیب‌تر از هر چیزی...

گرگ درونم از شنیدن اون صدا آروم شد.

...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Forbidden Moon (10)ویو لیاچند روز گذشته بود.و برخلاف چیزی که...

بانو فالوشه؟ https://wisgoon.com/parye_masmom681

Forbidden Moon (8)ویو لیابعد از رفتن جونگکوک، خونه ساکت‌تر ا...

Forbidden Moon (5)ویو لیااز وقتی جونگکوک رفته بود، یه سؤال م...

Forbidden Moon (6)ویو لیاچند ثانیه به اون علامت خیره موندم.م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط