درخواستی
درخواستی
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی)
Part:1
×ارباب
تهیونگ:بله
×اعضای جدید باند اومدن
تهیونگ:آها بگو بیان باهم آشنا شیم
×بله ارباب...بیاین تو
یه چند نفر اومدن داخل و
تهیونگ:خب معرفیشون کن
×لی مین سوک هکره و جونگ هیون یه عضو معمولی و کانگ ا.ت تک تیرانداز
تهیونگ:صبر کن ببینم اون یه دختره *نیشخند
×بله
تهیونگ:بیا اینجا ببینم
ا.ت:بله ارباب
تهیونگ:کلاهتو بردار
ا.ت:چشم
و کلاهشو برداشت
تهیونگ:اوه دختر به این خوشگلی و ضریفی چطوری میخوای تو باند مافیا باشی
×ارباب اون یکی از بهترین تیرانداز های بانده
تهیونگ:که اینطور خب نشونم بده خانم کانگ
ا.ت:حتما اما چطوری
تهیونگ: آقای یون
/بله ارباب
تهیونگ:یه سیب بزار رو سرت و اون سمت اتاق وایسا
/ا ارباب شما که نمیخواین منو....
تهیونگ:چرا میخوام همین کارو بکنم
/اما ارباب
تهیونگ:همین که گفتم*بلند
/چ چشم
یه سیب برداشت و گذاشت رو سرش و اون سمت اتاق به دیوار تکیه داد
تهیونگ:خب خانم کانگ بفرما
اسلحه رو گذاشتم جلوش روی میز
تهیونگ:ببینیم چیکار میکنی
بلند شد و اسلحه رو برداشت و رفت روز به روی یون با فاصله زیادی وایساد
تهیونگ:مواظب باش نکشیش اون یکی از بهترین افرادمه *نیشخند
ا.ت:الان دارین مسخره میکنین
تهیونگ:شاید
ا.ت:باشه نشونتون میدم
تهیونگ:میبینیم
اسلحه رو اورد بالا و نشونه گیری کرد و شلیک......
"در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون
زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.”
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی)
Part:1
×ارباب
تهیونگ:بله
×اعضای جدید باند اومدن
تهیونگ:آها بگو بیان باهم آشنا شیم
×بله ارباب...بیاین تو
یه چند نفر اومدن داخل و
تهیونگ:خب معرفیشون کن
×لی مین سوک هکره و جونگ هیون یه عضو معمولی و کانگ ا.ت تک تیرانداز
تهیونگ:صبر کن ببینم اون یه دختره *نیشخند
×بله
تهیونگ:بیا اینجا ببینم
ا.ت:بله ارباب
تهیونگ:کلاهتو بردار
ا.ت:چشم
و کلاهشو برداشت
تهیونگ:اوه دختر به این خوشگلی و ضریفی چطوری میخوای تو باند مافیا باشی
×ارباب اون یکی از بهترین تیرانداز های بانده
تهیونگ:که اینطور خب نشونم بده خانم کانگ
ا.ت:حتما اما چطوری
تهیونگ: آقای یون
/بله ارباب
تهیونگ:یه سیب بزار رو سرت و اون سمت اتاق وایسا
/ا ارباب شما که نمیخواین منو....
تهیونگ:چرا میخوام همین کارو بکنم
/اما ارباب
تهیونگ:همین که گفتم*بلند
/چ چشم
یه سیب برداشت و گذاشت رو سرش و اون سمت اتاق به دیوار تکیه داد
تهیونگ:خب خانم کانگ بفرما
اسلحه رو گذاشتم جلوش روی میز
تهیونگ:ببینیم چیکار میکنی
بلند شد و اسلحه رو برداشت و رفت روز به روی یون با فاصله زیادی وایساد
تهیونگ:مواظب باش نکشیش اون یکی از بهترین افرادمه *نیشخند
ا.ت:الان دارین مسخره میکنین
تهیونگ:شاید
ا.ت:باشه نشونتون میدم
تهیونگ:میبینیم
اسلحه رو اورد بالا و نشونه گیری کرد و شلیک......
"در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون
زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.”
- ۹۱۱
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط