پارت -⁸
پارت -⁸
هیچکس تکان نخورد.
زن پشت شیشه، زیر باران ایستاده بود.
موهای خیسش روی صورتش ریخته بود و صورتش از فاصلهی دور بهسختی دیده میشد.
اما کارین مطمئن بود.
چطور ممکن بود اشتباه کند؟
آن چهره را هزاران بار در کودکی دیده بود.
— مامان...
صدای کارین لرزید.
جونگکوک فوراً گفت:
— هیچکس بدون دستور من در رو باز نکنه.
کارین برگشت سمتش.
— اون مادرمه!
— میدونم.
— پس چرا وایسادیم؟!
کارین به سمت در رفت، اما جونگکوک جلویش را گرفت.
— ممکنه تله باشه.
کارین با عصبانیت گفت:
— سه ساله همه بهم میگن مرده!
جونگکوک چیزی نگفت.
کارین به زن پشت پنجره نگاه کرد.
— اگه واقعاً خودش باشه، این بار نمیذارم دوباره ناپدید بشه.
جونگکوک چند ثانیه به چشمانش خیره ماند.
بعد به یکی از افرادش اشاره کرد.
— در رو باز کن.
دویون با تعجب گفت:
— رئیس...
— گفتم بازش کن.
درِ عمارت آرام باز شد.
باد سرد و باران وارد سالن شد.
زن چند قدم جلو آمد.
اما ناگهان ایستاد.
نگاهش مستقیم روی کارین افتاد.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد زن با صدایی ضعیف گفت:
— کارین...
چشمهای کارین پر از اشک شد.
یک قدم جلو رفت.
— مامان؟
زن لبخند نزد.
فقط با صدایی لرزان گفت:
— نباید میاومدم اینجا.
جونگکوک فوراً اسلحهاش را پایین نیاورد.
— چرا؟
زن نگاهش را به جونگکوک دوخت.
چهرهاش با دیدن او تغییر کرد.
— چون اونا فهمیدن دخترم هنوز زندهست.
کارین خشک شد.
— اونا کیان؟
زن جواب نداد.
جونگکوک قدمی جلو گذاشت.
— BLACK THORN؟
زن سرش را آرام تکان داد.
— نه.
سکوت سنگینی افتاد.
— BLACK THORN فقط بخشی از ماجراست.
دویون با ناباوری گفت:
— پس چه کسی پشتشه؟
زن به کارین نگاه کرد.
— همون کسی که سه سال پیش تو رو برد.
کارین نفسش را حبس کرد.
— تهسونگ؟
زن برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— تهسونگ فقط دستور میگرفت.
جونگکوک نگاهش تیز شد.
— از کی؟
زن به او خیره شد.
— از کسی که تو فکر میکنی سالهاست مرده.
جونگکوک برای اولین بار چیزی نگفت.
کارین آرام پرسید:
— کی؟
زن قدمی جلو آمد.
— پدرت.
کارین خشکش زد.
— بابا...؟
زن سرش را پایین انداخت.
— پدرت نمرده، کارین.
سکوت.
صدای باران دوباره بلندتر شد.
کارین چند قدم عقب رفت.
— داری میگی... پدرم زندهست؟
زن به آرامی گفت:
— و سه ساله که همهچیز زیر نظر اونه.
جونگکوک با صدایی سرد پرسید:
— پس چرا امروز برگشتی؟
زن نگاهش را به کارین دوخت.
— چون دیگه وقت ندارم.
کارین جلو رفت.
— برای چی؟
زن دستش را داخل کت خیسش برد.
دویون فوراً اسلحهاش را بالا آورد.
اما زن فقط یک عکس بیرون آورد.
عکسی قدیمیتر از عکس داخل پاکت.
آن را به سمت کارین گرفت.
— اینو باید قبل از اینکه پیدات کنن ببینی.
کارین عکس را گرفت.
نگاهش روی تصویر ثابت ماند.
رنگ صورتش پرید.
— این... کیه؟
زن آرام گفت:
— خواهرته.
کارین به عکس خیره ماند.
— من خواهر نداشتم.
زن با صدایی شکسته گفت:
— داشتی.
مکث کرد.
— و تهسونگ اون شب فقط تو رو نبرده بود.
جونگکوک نگاهش را به عکس دوخت.
— پس دختر دیگه کجاست؟
زن به سمت پنجره نگاه کرد.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
— کنار خودتونه.
در همان لحظه...
صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
چراغهای عمارت خاموش شدند.
و در تاریکی...
صدای مردی از پشت بیسیم یکی از افراد جونگکوک شنیده شد:
— رئیس...
مکثی کوتاه.
— ما تنها نیستیم.
ببخشید این دو روز نبودم معذرت.....🙂💔
هیچکس تکان نخورد.
زن پشت شیشه، زیر باران ایستاده بود.
موهای خیسش روی صورتش ریخته بود و صورتش از فاصلهی دور بهسختی دیده میشد.
اما کارین مطمئن بود.
چطور ممکن بود اشتباه کند؟
آن چهره را هزاران بار در کودکی دیده بود.
— مامان...
صدای کارین لرزید.
جونگکوک فوراً گفت:
— هیچکس بدون دستور من در رو باز نکنه.
کارین برگشت سمتش.
— اون مادرمه!
— میدونم.
— پس چرا وایسادیم؟!
کارین به سمت در رفت، اما جونگکوک جلویش را گرفت.
— ممکنه تله باشه.
کارین با عصبانیت گفت:
— سه ساله همه بهم میگن مرده!
جونگکوک چیزی نگفت.
کارین به زن پشت پنجره نگاه کرد.
— اگه واقعاً خودش باشه، این بار نمیذارم دوباره ناپدید بشه.
جونگکوک چند ثانیه به چشمانش خیره ماند.
بعد به یکی از افرادش اشاره کرد.
— در رو باز کن.
دویون با تعجب گفت:
— رئیس...
— گفتم بازش کن.
درِ عمارت آرام باز شد.
باد سرد و باران وارد سالن شد.
زن چند قدم جلو آمد.
اما ناگهان ایستاد.
نگاهش مستقیم روی کارین افتاد.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد زن با صدایی ضعیف گفت:
— کارین...
چشمهای کارین پر از اشک شد.
یک قدم جلو رفت.
— مامان؟
زن لبخند نزد.
فقط با صدایی لرزان گفت:
— نباید میاومدم اینجا.
جونگکوک فوراً اسلحهاش را پایین نیاورد.
— چرا؟
زن نگاهش را به جونگکوک دوخت.
چهرهاش با دیدن او تغییر کرد.
— چون اونا فهمیدن دخترم هنوز زندهست.
کارین خشک شد.
— اونا کیان؟
زن جواب نداد.
جونگکوک قدمی جلو گذاشت.
— BLACK THORN؟
زن سرش را آرام تکان داد.
— نه.
سکوت سنگینی افتاد.
— BLACK THORN فقط بخشی از ماجراست.
دویون با ناباوری گفت:
— پس چه کسی پشتشه؟
زن به کارین نگاه کرد.
— همون کسی که سه سال پیش تو رو برد.
کارین نفسش را حبس کرد.
— تهسونگ؟
زن برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— تهسونگ فقط دستور میگرفت.
جونگکوک نگاهش تیز شد.
— از کی؟
زن به او خیره شد.
— از کسی که تو فکر میکنی سالهاست مرده.
جونگکوک برای اولین بار چیزی نگفت.
کارین آرام پرسید:
— کی؟
زن قدمی جلو آمد.
— پدرت.
کارین خشکش زد.
— بابا...؟
زن سرش را پایین انداخت.
— پدرت نمرده، کارین.
سکوت.
صدای باران دوباره بلندتر شد.
کارین چند قدم عقب رفت.
— داری میگی... پدرم زندهست؟
زن به آرامی گفت:
— و سه ساله که همهچیز زیر نظر اونه.
جونگکوک با صدایی سرد پرسید:
— پس چرا امروز برگشتی؟
زن نگاهش را به کارین دوخت.
— چون دیگه وقت ندارم.
کارین جلو رفت.
— برای چی؟
زن دستش را داخل کت خیسش برد.
دویون فوراً اسلحهاش را بالا آورد.
اما زن فقط یک عکس بیرون آورد.
عکسی قدیمیتر از عکس داخل پاکت.
آن را به سمت کارین گرفت.
— اینو باید قبل از اینکه پیدات کنن ببینی.
کارین عکس را گرفت.
نگاهش روی تصویر ثابت ماند.
رنگ صورتش پرید.
— این... کیه؟
زن آرام گفت:
— خواهرته.
کارین به عکس خیره ماند.
— من خواهر نداشتم.
زن با صدایی شکسته گفت:
— داشتی.
مکث کرد.
— و تهسونگ اون شب فقط تو رو نبرده بود.
جونگکوک نگاهش را به عکس دوخت.
— پس دختر دیگه کجاست؟
زن به سمت پنجره نگاه کرد.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
— کنار خودتونه.
در همان لحظه...
صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
چراغهای عمارت خاموش شدند.
و در تاریکی...
صدای مردی از پشت بیسیم یکی از افراد جونگکوک شنیده شد:
— رئیس...
مکثی کوتاه.
— ما تنها نیستیم.
ببخشید این دو روز نبودم معذرت.....🙂💔
- ۱۰۵
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط