{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

- تویِ دفترچه خاطراتش اینطوری نوشته بود :

- تویِ دفترچه خاطراتش اینطوری نوشته بود :
‹ اخرین روز نتونستم بهت بگم نرو چون میدونستم
اگه بخوام به زور نگهت دارم تو همیشه فکرِ رفتن رو تو سرت داری . .
چون میدونستم اگه بخوای بمونی حرفایی ك قرارِ بهم بزنی هیچوقت دلی نیستُ همش تظاهرهِ !
من نمیتونستم با آدمی باشم ك پیشمه ولی روحش جاهایِ دیگه پرسه میزنه ،
حالا هم نمیدونم کجاییُ اصلا به من فکر میکنی یا نه . .
فقط خواستم بهت بگم درسته یه وقتایی ... دلم میگیره ازت ، ولی حالِ الانم رو ترجیح میدم به وقتایی ك بخوای باشی و من همش ترسِ رفتنت رو داشته باشم . . )!💙'🎼 ›

#روانپریش_دوم_درب_اول
.
.
.
♡ ㅤ    ❍ㅤ      ⎙ㅤ     ⌲
ˡᶦᵏᵉ    ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ
[ 𝐇𝐈𝐂𝐇𝐊𝐀𝐒 ]
𝑣𝑖𝑑𝑒𝑜 ( https://wisgoon.com/l_de_id_l )♫︎♡︎
دیدگاه ها (۳۲)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷بوسه تموم شد.ولی هیچکد...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³ دو ساعت بعد__________...

شب التیام.

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁷ | پارتـ ⁷🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

آتسوشی وقتی چشمش به من خورد سریع سمتم اومد و گفت:دازای سان ح...

حتماً پیشنهاد می‌کنم این کلیپ رو تماشا کنید؛ واقعاً یکی از ق...

#تکپارتیموضوع:(مثلا عضو نهمیم و ناراحتی قلبی داریم و افسردگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط