{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت دهم: منطقِ بی‌رحم و مرزهایِ شکسته ⛓️🥀
[دیدگاه تهیونگ]

سکوتِ سنگین و خفه‌ای بین ما حاکم شده بود. من همچنان سرم رو روی میز گذاشته بودم و سعی می‌کردم با بستن چشمام، از واقعیت فرار کنم. اما حضورِ سنگین و حضورِ پرقدرتِ جونگ‌کوک، مثل یه سایه‌یِ تیره، هر لحظه بهم نزدیک‌تر می‌شد.

«تهیونگ…» اسمم رو خیلی آروم، اما با اون لحنِ دستوریِ همیشگی صدا زد.

بدون اینکه سرم رو بلند کنم، فقط یه «هومِ» بی‌جان از گلوم خارج شد. اصلاً حوصله نداشتم حتی نگاهش کنم.

«چرا سرت رو گذاشتی روی میز؟» باز شروع کرد به سوال پرسیدن، انگار که نه انگار که دیشب خودش تمامِ توانِ بدنم رو گرفته بود. واقعاً چطور می‌تونست این‌طوری رفتار کنه؟ انگار نه انگار که من بخاطر اون رفتارهایِ خودش، الان مثل یه تیکه گوشتِ پاره‌پاره، بی‌حال و بی‌جون شده بودم.

با بی‌میلی گفتم: «هیچی نیست…»«باشه.» کلمه‌ی «باشه» رو طوری گفت که انگار داره به من لطف می‌کنه. اما بلافاصله بعد از اون کلمه، سنگینیِ دستش رو روی پام حس کردم. اون دستش رو دقیقاً همون‌جایی که دیشب با کمربند داغ کرده بود، فشار داد. 💥

آخ! انگار یه برقِ شدیدی از ستونِ فقراتم رد شد و تمامِ دردهایی که تا الان سعی کرده بودم پنهان کنم، یهو با شدت به مغزم کوبیده شد. صورتم از شدت درد و شوک، رنگ‌پریده شد و انگار برای چند لحظه، چشام سیاهی رفت؛ جوری که انگار داشتم توی یه خلاءِ تاریک غرق می‌شدم.

جونگ‌کوک با اون نگاهِ تیز و بی‌رحمش، انگار داشت از واکنشِ من لذت می‌برد. با لحنی که انگار داشت یه حقیقتِ ساده رو می‌گفت، گفت: «بازم می‌گی چیزی نیست؟»

با صدایی که از شدتِ درد می‌لرزید و به زور از بین دندون‌های به‌هم‌فشرده‌ام بیرون می‌اومد، گفتم: «جونگ‌کوک… دستت رو… دستت رو بردار…» 😭

اما اون به جای عقب کشیدن، فشارش رو بیشتر کرد و با یه لحنِ به‌شدت خشن و سادیستی، زمزمه کرد: «می‌دونی… وقتی این‌طوری درد می‌کشی، خیلی خوشگل‌تر می‌شی.»

قلبم از این حرفش لرزید. این دیگه عشق نبود، این یه جور شکنجه بود. با بغض و درماندگی گفتم: «چی می‌خوای از جونم؟ واقعاً چی می‌خوای؟»با تعجب و یه جور بی‌خیالی پرسید: «منظورت چیه؟»

«این کارات…» با اشاره به تمامِ رفتارهایِ وحشیانه‌اش، گفتم. «این همه کنترل‌گری، این همه خشونت…»

جونگ‌کوک خیلی آروم، طوری که انگار داره یه حقیقتِ علمی رو می‌گه، گفت: «هر کاری که می‌کنم، در نهایت به نفعِ خودته، تهیونگ.»

خنده‌ی تلخی کردم که بیشتر شبیه به یه ناله بود. «کتک خوردنِ من؟ این هم به نفعِ منه؟!»

«نه، اون به نفعِ خودت نیست.» نگاهش رو بهم دوخت، چشم‌هایش سیاه و عمیق شده بود. «اون برای تربیت کردنت بود. تا یاد بگیری چطور با من رفتار کنی.»

«اونم تا کی؟!» این رو با یه بغضِ سنگین و صدایی که داشت می‌شکست، گفتم. اشک توی چشمام جمع شده بود.

«تا وقتی که یاد بگیری چطور بهم احترام بگذاری.»

حالا دیگه دیگه صبرم لبریز شده بود. «پس… پس دیشب هم اون بهونه رو از خودت درآوردی؟ یعنی اون همه کتک، همش برای یه دروغ بود؟»جونگ‌کوک یه لحظه مکث کرد و بعد با یه خنده‌ی کوتاه و تحقیرآمیز گفت: «معلومه! فکر کردی اگه اون حرفم واقعی بود، الان زنده بودی؟»

اشک روی گونه‌ام جاری شد. «واقعاً… واقعاً خیلی سنگ‌دلی…»

یهو فضای اتاق عوض شد. اون با عصبانیت، جوری که انگار از این حرفم به شدت رنجیده باشه، گفت: «اگر جرأت داری، یه بار دیگه اون حرفت رو تکرار کن!» 😠

با گریه و در حالی که تمامِ بدنم از ترس می‌لرزید، زیر لب گفتم: «جرأت ندارم…»

«خوبه.» با یه لحنِ سرد و بی‌تفاوت حرفش رو تموم کرد.

چند دقیقه‌ای گذشت که انگار زمان متوقف شده بود. من فقط به صدایِ نفس‌های سنگینِ خودم و صدایِ منظمِ جونگ‌کوک گوش می‌دادم، تا اینکه صدای استاد اومد و کلاس شروع شد. من همون‌طور که از درد بی‌حالم، سعی کردم به درس‌ها گوش بدم، هرچند که هیچی از ذهنم رد نمی‌شد.[فلش‌بک به زنگ تفریح]

وقتی زنگ تفریح خورد، همه با خوشحالی از کلاس بیرون رفتن. اما من… من حتی توانِ این رو نداشتم که از اون صندلیِ نیمه‌سخت بلند بشم. همون‌جا نشسته بودم و با چشم‌های خسته، به دانشجوهایی که با هم می‌خندیدن و می‌رفتن، نگاه می‌کردم.

یهو یکی از دخترهای کلاس، که اسمش «آلیسا» بود، اومد سمتم. انگار می‌خواست حال و حالم رو بپرسه.

آلیسا با مهربونی پرسید: «تهیونگ؟ چرا با بقیه نرفتی بیرون؟»

قبل از اینکه بتونم دهنم رو باز کنم و بگم که بدنم اجازه نمی‌ده، صدایِ عصبی و پر از خشمِ جونگ‌کوک از پشت سرم بلند شد: «چون به تو ربطی نداره!»

آلیسا که از این برخوردِ بی‌ادبانه جا خورده بود، با عصبانیت برگشت سمت جونگ‌کوک و گفت: «جونگ‌کوک! من از تهیونگ پرسیدم، نه از تو!»
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت دهم

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت نهم: سوال‌های بی‌امان ⛓️❓[دیدگاه تهی...

ادامه پارت ۸

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت پنجم: طوفانِ خشم و شبِ بی‌امان[دیدگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط