{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت نهم: سوال‌های بی‌امان ⛓️❓
[دیدگاه تهیونگ]

وقتی ماشین جلوی دانشگاه ایستاد، انگار که دارم با یه وزنه سنگین به سمت بیرون می‌رم. خیلی آروم و با احتیاط از ماشین پیاده شدم؛ حواسم بود که تکون‌های شدید، دردِ توی بدنم رو چند برابر نکنه. جونگ‌کوک خیلی بی‌خیال و با اون استایلِ همیشگی‌اش جلوتر از من راه افتاد. من هم مثل یه سایه‌ی بی‌روح، فقط دنبالش می‌رفتم و سعی می‌کردم فاصله‌ام رو حفظ کنم.

همون موقع، از دور چشمم به یه آشنا افتاد؛ «اون‌وو»، صمیمی‌ترین دوستِ دانشگاهم! قلبم یه لحظه ریخت از خوشحالی. دلم می‌خواست بدوم سمتش و خودم رو توی بغلش رها کنم، اما بلافاصله ترسِ از واکنشِ جونگ‌کوک مثل یه لرزه به تنم نشست. می‌دونستم اگه برم سمت اون، جونگ‌کوک دوباره از کوره در می‌ره و یه عذابِ جدید برام درست می‌کنه. پس فقط با یه حرکتِ خیلی ریز و بی‌صدا، براش دست تکون دادم. اون‌وو هم با لبخند بهم نگاه کرد، اما من نتونستم حتی یه قدم بیشتر به سمتش برم.

کمی که جلوتر رفتیم، جونگ‌کوک طبق معمول رفت سمتِ اون جمعِ قلدرها؛ چون خودش رئیسِ اونا بود و اون فضاراش مثل خونه بود. من هم بدون اینکه بخوام جلب توجه کنم، خودم رو گم کردم توی شلوغیِ راهروها و رفتم سمت کلاس.

به محض اینکه توی کلاس نشستم، تمام بدنم شروع کرد به تیر کشیدن. دردِ توی پاهام و کمرم جوری بود که انگار انگار دارم با یه تیغِ تیز تن به تن می‌دم. نفسم به زور بالا می‌اومد و هر بار که سینه می‌دادم بالا، درد توی پهلوهام می‌پیچید. دیگه تحمل نداشتم؛ سرم رو گذاشتم روی میز و چشمام رو بستم، فقط می‌خواستم یه لحظه از این دنیا غیب بشم تا شاید دردها کمی آروم بگیرن. 🤕

توی اون سکوتِ سنگین و دردناک، یه صدای آشنا از کنارم شنیدم که انگار از دور دست‌ها می‌اومد:

«اون‌وو؟»

با صدایی که به زور شنیده می‌شد، زیر لب گفتم: «اون‌وو… تویی؟»

«جز من، دیگه کی می‌تونست باشه؟» اون‌وو با لحنِ مهربونش جواب داد.

دوباره با همون صدای ضعیف گفتم: «جونگ‌کوک…»

اون‌وو با تعجب و شوک بهم زل زد: «چی؟ جونگ‌کوک؟! جدیمی‌گی؟»

با بی‌حالی سر تکون دادم: «آره…»

اون‌وو با نگرانی نگام کرد و پرسید: «تهیونگ، چرا این‌قدر بی‌حالی؟ حالت خوب نیست؟»

می‌خواستم براش توضیح بدم، می‌خواستم بگم که بدنم داره از هم می‌پاشه، اما اصلاً توانِ حرف زدن نداشتم. همین که خواستم دهنم رو باز کنم، اون‌وو دستش رو گذاشت روی پام… و ای وای! دقیقاً همون‌جایی رو فشار داد که جونگ‌کوک دیشب با کمربند، با تمامِ خشونتش، روی اون نقطه زده بود. 😫

«آخ…» در内的 ذهنم فریاد زدم، اما نتونستم صدایی از خودم دربیارم.

اون‌وو با نگرانی گفت: «تهیونگ؟ چی شد؟ چیزی شده؟»

با بی‌حالی و در حالی که دارم سعی می‌کنم از دردِ اون فشارِ دستش نجات پیدا کنم، گفتم: «میشه… میشه دستتو برداری؟»

اون‌وو با تعجب و کمی خجالت، سریع دستش رو عقب کشید: «باشه، باشه… ببخشید.»

هنوز داشتم سعی می‌کردم ضربان قلبم رو آروم کنم که یهو سایه‌ی سنگین و آشنایی روی میزم افتاد. جونگ‌کوک بود.من اصلاً حوصله نداشتم دوباره جوابِ اون سوال‌های بی‌امان و کنجکاوانه‌اش رو بدم. می‌دونستم اگه شروع کنه، تا شب ول‌کنِ من نیست.

اون‌وو که می‌خواست بره، با یه شیطنتِ دوستانه، لپم رو فشار داد و گفت: «باشه، فعلاً خداحافظ عزیزم!» (واقعاً ای کاش منم می‌تونستم این کار رو با تهیونگ بکنم! 🥹) و رفت.

اما جونگ‌کوک… اون اصلاً خیالِ رفتن نداشت. خیلی راحت کنارم نشست و همون‌طور که از قبل انتظار داشتم، شروع کرد به بازجویی کردن. نگاهش طوری بود که انگار می‌خواد مستقیم توی روحم نفوذ کنه.

«اون کی بود؟» اولین سوالش رو با اون لحنِ سرد و دستورگونه پرسید.

با بی‌جانی گفتم: «دوستم… اون‌وو…»

«باهات چیکار داشت؟»

«داشت… باهام حرف می‌زد…»

«چی می‌گفت؟»

با درماندگی گفتم: «یادم نیست… واقعاً یادم نیست…»

جونگ‌کوک یهو عصبانی شد و با صدایی که سعی می‌کرد پاییننگه داره ولی لرزشِ خشم توش مشخص بود، گفت: «بگو!» 😠

چشمام رو بستم و با بی‌میلی گفتم: «داشت… داشت درباره‌ی…»

«درباره‌ی چی؟» باز هم با فشار.

«درباره‌ی خواهرش… باهام حرف می‌زد…»

«دقیقاً چی می‌گفت؟»

دیگه واقعاً طاقتم تموم شده بود. با بی‌حوصلگی گفتم: «توروخدا… جونگ‌کوک، حوصله ندارم… بذار راحت باشم…»

اما اون کوتاه نمی‌اومد. «خواهرش چند سالشه؟»

با کلافگی گفتم: «خواهرش کوچیکه… اون چیزی که تو فکر می‌کنی نیست…»

«چند سالشه؟» باز هم اصرار کرد.

«هفت سالشه…»

یه مکثی کرد. «آها…»«چیه؟ فکر کردی خواهرش قراره من و ازت بگیره؟»
((آره فکر کردم قرار تهیونگم رو ازم بگیره))

با شنیدن این حرف، یه لبخندِ تلخ و کنایه‌آمیز روی لبم نشست. یه لبخند که هم از تهیالی و هم از این وضعیتِ مسخره بود.

پایان پارت نهم
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۸

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت هشتم: بازیِ دو رویِ پرده 🎭[دیدگاه ته...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت پنجم: طوفانِ خشم و شبِ بی‌امان[دیدگا...

پلیس من...p۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط