ادامه پارت ۸
جونگکوک با یه حالتِ مرموز، از جاش بلند شد و اومد سمت من. قبل از اینکه بتونم واکنش نشون بدم، من رو توی آغوشش کشید. این آغوش… نه گرم بود و نه امن، فقط برام وحشتناک بود. بعد از اینکه من رو با ملایمتِ کاذبی توی ماشین گذاشت، بادیگاردها هم به سمت دانشگاه حرکت کردن.
من فقط به پنجره خیره شده بودم و به این فکر میکردم که چقدر این زندگی داره من رو ذرهذره از بین میبره…
پایان پارت هشتم
من فقط به پنجره خیره شده بودم و به این فکر میکردم که چقدر این زندگی داره من رو ذرهذره از بین میبره…
پایان پارت هشتم
- ۱۱۵
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط