{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : 24

part : 24
chapter : 2
هوا ابری بود و ابرها اجازه ی تابیدن به آفتاب نمیدادن
روی برگ ها قدم میزدم و در تلاش بودم تا پامو روی گل و گیاه ها نزارم
به رودخونه نگاهی کردم ، مثل قدیما آب شدت نداشت و شفاف نبود .... دستمو توی آب تکون دادم ..‌ انعکاس صورتم توی رودخونه میرقصید

× چرا نگفتی منم بیام ؟ قدیما با هم زیاد به این جنگل میومدیم
+ خودت جواب خودتو دادی ... قدیما
لبخند غمگینی زد
× نمیدونم چه رفتار بدی باهات داشتم که همچین برخورد سرد و عصبی باهام داری ..‌‌.
+ میدونی ، آدما عوض میشن ! گاهی بخاطره تروما های زندگیشون و گاهی گذشتشون . گاهی آدما ‌و گاهی دیدگاهشون !!!"""""
جلوتر اومد و کنارم ایستاد ، به آسمون خیره شد
× من تلاشمو کردم ، اما تو نخواستی
+ اگه میدونستی چه حالی دارم بهم حق میدادی . درکم میکردی . بهتر نگام میکردی . بیشتر دقت میکردی
بدون اینکه حرفی بزنه ازم دور شد تا جایی که دیگه نتونستم ببینمش ؛ اشک هام مسابقه میدادن ... منم از ته دلم نمیخواستم اینجوری باهاش رفتار کنم . اما ، اما بعد از اتفاقی که 3 سال پیش افتاد نتونستم آدم سابق بشم ... فکر اینکه دارم با قاتل پدرم زندگی میکنم عذابم میده ، درسته که ویلیام نقشی توی این داستان و قضایا نداره ولی دست خودم نیست نمیتونم خودمو کنترل کنم
.......... 21:10 ..........
کنار ویلیام روی مبل نشستم و بهش نزدیک تر شدم
+ چطوری ؟
ازم دور شد و بهم اهمیتی نداد ... حق داره
+ ویلیام درکم کن این چند روز حالم خوب نبود
نیشخندی زد
× چند روز ؟ جالبه ... هلن تو چند ساله که عوض شدی
بغلش کردم
+ ببخشید ..
× باشه باشه . برو کنار

از پله ها پایین اومدم . نگاهی به لباسام انداخت
× کجا ؟؟ این وقت شب حق نداری بری بیرون
+ تنها نمیخوام برم
× با کی میخوای بری ؟ کجا میخوای بری ؟ به هرحال پاتو از خونه بیرون نمیزاری
+ ویلیام . دور دور
× با من ؟ حالت خوبه ؟
+ آره ، مشکلیه ؟
× ولی ..... باشه ، صبر کن آماده بشم بیام

دست ویلیامو گرفتم که دیدم داره به سمت ماشین میره
+ کجا میری ؟
× ماشینو برداریم دیگه
+ برو بابا ماشین دیگه چیه بیا پیاده بریم
× باشه هرجور توراحتی
دست ویلیامو گرفتم ، بدو بدو میکردیم و بلند بلند میخندیدیم .... بعد از کلی شیطنت و بازی روی نیمکت نشستم
+ وای خسته شدم
× میرم یه چیزی بخرم و بیام گرسنمونه
بعد از اینکه ویلیام رفت گوشیمو روشن کردم که دیدم خانم بارل بهم پیام داده
@ زود برگردین خونه . مهمون داریم
وااااای مهمون کجا بود این وقت شب آخه ...‌
× بیا
+ مرسی
کنارم نشست و مشغول غذا خوردن شدیم
× دلم برات تنگ شده بود ....
تعجب کردم . با دهن پر لب زدم
+ دیوونه شدی ؟ من که کنارت نشستم
× دلم برای هلنِ شش سال پیش ، دختری که شاد و سرزنده بود تنگ شده بود
لبخند تلخی زدم
+ راستشو بخوای منم دلم براش تنگ شده بود ...
× ......‌..
+ راستی مامانت پیام داد و گفت هرچه زودتر بریم خونه ، مهمون دارین
× خب دیگه پاشو بریم .
زنگ درو زدیم و کایلین درو باز کرد
& خوش اومدید
وارد سالن شدیم که خانم بارل به سمتمون اومد
@ چقدر دیر کردید ... معرفی میکنم خانواده کلارک

به مهمونا سلام کردیم و نشستیم ... یه پسره حدودا ۲۵ ساله هم بینشون بود . نگاه های خیرشو روی خودم حس میکردم ، در همین حین اون پسر اومد و کنارم نشست
؛ مایکل هستم . خوشبختم
+ همچنین
گرم صحبت با مایکل بودم که ویلیام از توی آشپزخونه صدام کرد
× هلن جان . یه لحظه بیا
هلن جان ؟ عجیبه ویلیام تا به حال اینجوری صدام نزده بود . وارد آشپز خونه که شدم ویلیام رو خیلی عصبی دیدم
+ جونم ؟ چیزی شده ؟
× خوش میگذره با اون پسره دوهزاری ؟

میدونم که این پارت خوب نشد اصلا 🤦‍♀️
دیدگاه ها (۱۹)

https://wisgoon.com/sana-vjkحتمااااا حمایتش کنید تازه کاره و...

https://wisgoon.com/jeon_aiselنویسنده رو فالوش کنین 🫶

part : 8همه به من زل زده بودن و با تعجب منو دید میزدن ... صد...

part : ۱۲منو روی کولش گذاشت ‌‌.. سرمو بالا گرفتم ...+ چه آسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط