آدمی گاهی

آدمی گاهی

آدمی گاهی
به بن بست احساس می رسد !
می دانید چه می خواهم بگویم ...؟!
آنقدر در دوست داشتن معلق می ماند
که نه طاقت برگرداندن قدم هایش را دارد
و نه توان دست و پا زدن برای رسیدن !
در همان نقطه ی بلاتکلیفی می نشیند و
تا چشم کار می کند به احساس خود سیلی می زند
خاطرات خاک خورده ی خود را مرور می کند و
روزی چندبار می میرد ... !
دیدگاه ها (۱)

‏بنده در حال حاضر تمام "نا" ها هستم.‏ناراحت، ناکافی، نادرست،...

سناریو بی تی اس:وقتی بهشون بی محلی می‌کنی:چند ساعتی است که س...

داستان کودکانه «رقصِ گرانش در تالارِ تعادل» به نویسندگی رزیت...

فاصله یک لبخند تا جنون

Destiny part 17

.....پارت ششم....

انسان بودن، فقط یک زیستنِ ساده در بستر زمان نیست؛ یک سفر مست...

آن‌ها دوباره شروع به حرف زدن کردند، اما این بار یاد گرفتند ک...

پارت ۴: تقابلِ دو دنیا(پارت اخر)روزهای بعد، مثل یک ریتم تکرا...

رمان انتقام ازدواج کامل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط