اسم فیک عشق رویایی
اسم فیک :عشق رویایی
اشک هایش بدون اختیارش از گونه هایش سر میخوردند حرفی که شنید گوش ندادن به آن برایش قابل هضم بود ایزابلا روی هردو پاهایش افتاد. و منتظر حرف بعدی والدینش بود .
پدر ات یا همان ایزابلا. *
مادر ات یا همان ایزابلا ^
*عزیزم کی میخوای بهش بگی که اون فرزند ما نیست
^عزیزم فرض کن که بهش گفتیم آن میخواهد چیکار کند قطعا شنیدن این حرف برایش سنگین است حداقل کمی صبر کنیم تا به سن قانونی برسد .
*اما خرج آن سنگین است ما دیگر نمیتوانیم خرجش کنیم باید بفهمد بهترین راه این است که ایزابلا را بذاریم. یتیم خانه ..
حرف پدر ناتنی ایزابلا با برخورد سیلی توسط مادر ایزابلا بر گونش نصفه ماند
^هیج چیری نشنوم اون تنها فرزند منه درسته که از پوست و خون خودم نیست اما اگر یه تار مو از سرش کم شود بخدا قسم کل دنیا را نابود خواهم کرد
+دیگر توان شنیدن حرفی را نداشتم سریع و بی سر و صدا سمت اتاقم قدم برداشتم تا مبادا کسی متوجه حضور من نشود .
به سمت اتاقم قدم برداشتم در را قفل کردم
آرایش ساده هم پاک کردم
لباس خونگی طوسی رنگم را بر تن کردم و روی تختم داز کشیدم و پتو را تا ته ..
حرفاشون در ذهنم اکو میشد
^کی میخوای بهش بگی که اون فرزند ما نیست^
^فعلا صبر کن تا به سن قانونی برسد آن موقع بعش میگوییم ^
^بهتره بذاریمش یتیم خانه ^
^هیچ چیز دیگه ای نگو ^
با یاد اوری همه این ها دوباره قطره اشکی از گونم سرازیر شد
با تمام سعیم خودم را آروم کردم.
فهمیدن اینکه اونا پدر مادر واقعیم نیستن دردناک بود اما اینکه نمیتوانستم کاری انجام دهم دردناک تر پس گریه کردن و ناراحت بودن فایده ای نداره تنها راه اروم تر شدنم یه استراحت کافیه. پس چشمام رو روی هم گذاشتم. و نفهمیدم کی به خواب با رویا پردازیم رفتم
از دید پادشاه جئون یا همان کوک
_خب میتوانید برید و به کارهای دیگرتان رسیدگی کنید بزرگواران
زیر دستای پادشاه &
&چشم سرورم با اجازه روز خوش
_امروز. یکی از آن روزهای سخت و اندکی دردسرساز بود. با پادشاهان یکی دیگر از قبایل که فک کنم رومی ها بودند. بحث داشتیم.
چون آنها مالیات ماهانه خود را پرداخت نکرده بودند به همین دلیل چندبار نامه برایشان فرستادیم اما در جواب چیزی دریافت نکردیم.
و جلسه امروز هم. درمورد همین موضوع بود به محل اقامتم رفتم. تاجی که بر سرم بود را درآوردم و گذاشتم روی کوسن. (نمیدونم اسمش کوسن بود یا نه )
شالی که. از پشم خرس بود را از تنم درآوردم. و تمام لباسام را با لباس راحتی عوض کردم
سرم را. بر روی بالشت پشمیم گذاشتم و اندکی بعد به خواب فرو رفتم که .......
پارت ۲
اشک هایش بدون اختیارش از گونه هایش سر میخوردند حرفی که شنید گوش ندادن به آن برایش قابل هضم بود ایزابلا روی هردو پاهایش افتاد. و منتظر حرف بعدی والدینش بود .
پدر ات یا همان ایزابلا. *
مادر ات یا همان ایزابلا ^
*عزیزم کی میخوای بهش بگی که اون فرزند ما نیست
^عزیزم فرض کن که بهش گفتیم آن میخواهد چیکار کند قطعا شنیدن این حرف برایش سنگین است حداقل کمی صبر کنیم تا به سن قانونی برسد .
*اما خرج آن سنگین است ما دیگر نمیتوانیم خرجش کنیم باید بفهمد بهترین راه این است که ایزابلا را بذاریم. یتیم خانه ..
حرف پدر ناتنی ایزابلا با برخورد سیلی توسط مادر ایزابلا بر گونش نصفه ماند
^هیج چیری نشنوم اون تنها فرزند منه درسته که از پوست و خون خودم نیست اما اگر یه تار مو از سرش کم شود بخدا قسم کل دنیا را نابود خواهم کرد
+دیگر توان شنیدن حرفی را نداشتم سریع و بی سر و صدا سمت اتاقم قدم برداشتم تا مبادا کسی متوجه حضور من نشود .
به سمت اتاقم قدم برداشتم در را قفل کردم
آرایش ساده هم پاک کردم
لباس خونگی طوسی رنگم را بر تن کردم و روی تختم داز کشیدم و پتو را تا ته ..
حرفاشون در ذهنم اکو میشد
^کی میخوای بهش بگی که اون فرزند ما نیست^
^فعلا صبر کن تا به سن قانونی برسد آن موقع بعش میگوییم ^
^بهتره بذاریمش یتیم خانه ^
^هیچ چیز دیگه ای نگو ^
با یاد اوری همه این ها دوباره قطره اشکی از گونم سرازیر شد
با تمام سعیم خودم را آروم کردم.
فهمیدن اینکه اونا پدر مادر واقعیم نیستن دردناک بود اما اینکه نمیتوانستم کاری انجام دهم دردناک تر پس گریه کردن و ناراحت بودن فایده ای نداره تنها راه اروم تر شدنم یه استراحت کافیه. پس چشمام رو روی هم گذاشتم. و نفهمیدم کی به خواب با رویا پردازیم رفتم
از دید پادشاه جئون یا همان کوک
_خب میتوانید برید و به کارهای دیگرتان رسیدگی کنید بزرگواران
زیر دستای پادشاه &
&چشم سرورم با اجازه روز خوش
_امروز. یکی از آن روزهای سخت و اندکی دردسرساز بود. با پادشاهان یکی دیگر از قبایل که فک کنم رومی ها بودند. بحث داشتیم.
چون آنها مالیات ماهانه خود را پرداخت نکرده بودند به همین دلیل چندبار نامه برایشان فرستادیم اما در جواب چیزی دریافت نکردیم.
و جلسه امروز هم. درمورد همین موضوع بود به محل اقامتم رفتم. تاجی که بر سرم بود را درآوردم و گذاشتم روی کوسن. (نمیدونم اسمش کوسن بود یا نه )
شالی که. از پشم خرس بود را از تنم درآوردم. و تمام لباسام را با لباس راحتی عوض کردم
سرم را. بر روی بالشت پشمیم گذاشتم و اندکی بعد به خواب فرو رفتم که .......
پارت ۲
- ۷۲۳
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط