رمان افسانه خورشید و ماه🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه🌞🌚🪄
پارت ۴
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
بعد از مهمانی جونگکوک به اتاق مطالعه پدرش،مین سو، رفت
_پدر.. میتونم بیام داخل؟
صدای بم پدرش از لای در به گوش رسید
_بیا داخل، کوک
جونگکوک به داخل قدم برداشت، باید به پدرش میگفت جفت مقدر شده اش سلطنتی نیست.
پدرش با وارد شدندش سرش رو از روی کاغذ هایش بلند کرد.
چهره اش مثل همیشه خونسرد و جدی بود
_چیشده پسر؟
_بابا.... من.... امروز چیزی احساس کردم...عطری خوش بو....انگار اشنا بود برام،انگار از قبل میشناختمش.
مین سو لبخندی کمرنگ زد، بلند شد و با امید به سمتش قدم برداشت
_حتما عطر امگای مقدر شده ات بود... بهم بگو کی بود؟ لیلیام؟
جونگکوک سرش رو پایین انداخت و جواب داد
_متاسفم پدر.... امگای مقدر شده ام از خانواده سلطنتی نیست.... اون تهیونگه....
چند ثانیه گذشت و بعد سر جونگکوک به شدت به پهلو چرخید سوزشی دردناک روی گونه اش حس کرد، این سیلی پدرش با هر کدام دیگر متفاوت بود، این بوی خشم، ناامیدی و ناراحتی میداد
_حتما شوخیت گرفته!...تو باید با یک امگای سلطنتی ازدواج کنی.... اه،جونگکوک.... سمت تهیونگ نمیری.... با لیلیام ازدواج میکنی.... امگای مقدر شده برای تو باید مرده باشه، فهمیدی؟
چشمان جونگکوک از این اجبار گشاد شدند حاضر بود با هر کسی ازدواج کنه جز لیلیام.
_اما پدر!...
با سیلی بعدی پدرش با اعصبانیت سرش رو پایین انداخت
_دیوونه شدی پسر؟!! نگو که میخوای قانون قصر رو زیر پا بزاری! حتی فکرشم نکن جونگکوک!... با لیلیام ازدواج میکنی، بحث تمام!... برو
جونگکوک با خشم از در بیرون رفت، این خشم بیشتر از ناامیدی الفای درونش بود. الفای درونش تهیونگ رو میخواست نه کسی دیگر... چطور میخواست الفای درونش رو ارام نگه داره؟
پارت ۴
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
بعد از مهمانی جونگکوک به اتاق مطالعه پدرش،مین سو، رفت
_پدر.. میتونم بیام داخل؟
صدای بم پدرش از لای در به گوش رسید
_بیا داخل، کوک
جونگکوک به داخل قدم برداشت، باید به پدرش میگفت جفت مقدر شده اش سلطنتی نیست.
پدرش با وارد شدندش سرش رو از روی کاغذ هایش بلند کرد.
چهره اش مثل همیشه خونسرد و جدی بود
_چیشده پسر؟
_بابا.... من.... امروز چیزی احساس کردم...عطری خوش بو....انگار اشنا بود برام،انگار از قبل میشناختمش.
مین سو لبخندی کمرنگ زد، بلند شد و با امید به سمتش قدم برداشت
_حتما عطر امگای مقدر شده ات بود... بهم بگو کی بود؟ لیلیام؟
جونگکوک سرش رو پایین انداخت و جواب داد
_متاسفم پدر.... امگای مقدر شده ام از خانواده سلطنتی نیست.... اون تهیونگه....
چند ثانیه گذشت و بعد سر جونگکوک به شدت به پهلو چرخید سوزشی دردناک روی گونه اش حس کرد، این سیلی پدرش با هر کدام دیگر متفاوت بود، این بوی خشم، ناامیدی و ناراحتی میداد
_حتما شوخیت گرفته!...تو باید با یک امگای سلطنتی ازدواج کنی.... اه،جونگکوک.... سمت تهیونگ نمیری.... با لیلیام ازدواج میکنی.... امگای مقدر شده برای تو باید مرده باشه، فهمیدی؟
چشمان جونگکوک از این اجبار گشاد شدند حاضر بود با هر کسی ازدواج کنه جز لیلیام.
_اما پدر!...
با سیلی بعدی پدرش با اعصبانیت سرش رو پایین انداخت
_دیوونه شدی پسر؟!! نگو که میخوای قانون قصر رو زیر پا بزاری! حتی فکرشم نکن جونگکوک!... با لیلیام ازدواج میکنی، بحث تمام!... برو
جونگکوک با خشم از در بیرون رفت، این خشم بیشتر از ناامیدی الفای درونش بود. الفای درونش تهیونگ رو میخواست نه کسی دیگر... چطور میخواست الفای درونش رو ارام نگه داره؟
- ۱۷۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط