رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۷
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک بدون توجه به اخم لیلیام و اعصبانیت پدرش، تهیونگ رو در اغوش گرفت، بلندش کرد و حملش کرد.
تهیونگ هم که عطر الفای جونگکوک به مشامش خورد آسیب پذیر شد و بدون فکر کردن به کاری که انجام میده صورتش رو در گردنش فرو کرد.
جونگکوک تهیونگ رو به طبقه ی بالا و به اتاقش برد، روی تخت نشاندش و پای ظریف تهیونگ رو در دست گرفت، همان پاهای نرم و خواستنی که چند دقیقه پیش جونگکوک با دیدنشان قلبش به شدت به سینه اش میکوبید.
_چیزی نیست، فقط از جا در رفته.....
چشمش به زخم روی کف پایش افتاد و از دیدن اینکه زخمی شدت اخم مرد، عطرش کمی با دلخوری تند شد. صدایش کمی بالا رفت
_کی بهت اجازه داده پا برهنه داخل قصر بگردی؟ ها؟!
تهیونگ که حالا درد داشت و طبیعت مطیع امگایی اش بالا زده بود شدیدتر گریه کرد،عطرش ترش شد و سرش رو پایین انداخت.
جونگکوک برای لحظه خشکش زد، دیدن اشک های تهیونگ و راحیه عطر ترشش او را پشیمان کرد.
با تردید دستش رو روی موهای تهیونگ گزاشت و با دست دیگرش اشک هایش رو پاک کرد
_باشه گریه نکن.... قصدم این نبود که ناراحتت کنم.... فقط میگم چرا مراقب خودت نیستی... ببین، شیشه رفته داخل پایت.
تهیونگ با چشمان براق بهش نگاه کرد، اشک هایش رو پاک کرد.
_شاهزاده؟.....
_چیشده؟
_تو..... تو عطر من رو حس میکنی؟....
جونگکوک با این سوال لحظه ای سکوت کرد و بعد دروغ گفتـ
_نه... چرا باید حس کنم..
پارت ۷
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک بدون توجه به اخم لیلیام و اعصبانیت پدرش، تهیونگ رو در اغوش گرفت، بلندش کرد و حملش کرد.
تهیونگ هم که عطر الفای جونگکوک به مشامش خورد آسیب پذیر شد و بدون فکر کردن به کاری که انجام میده صورتش رو در گردنش فرو کرد.
جونگکوک تهیونگ رو به طبقه ی بالا و به اتاقش برد، روی تخت نشاندش و پای ظریف تهیونگ رو در دست گرفت، همان پاهای نرم و خواستنی که چند دقیقه پیش جونگکوک با دیدنشان قلبش به شدت به سینه اش میکوبید.
_چیزی نیست، فقط از جا در رفته.....
چشمش به زخم روی کف پایش افتاد و از دیدن اینکه زخمی شدت اخم مرد، عطرش کمی با دلخوری تند شد. صدایش کمی بالا رفت
_کی بهت اجازه داده پا برهنه داخل قصر بگردی؟ ها؟!
تهیونگ که حالا درد داشت و طبیعت مطیع امگایی اش بالا زده بود شدیدتر گریه کرد،عطرش ترش شد و سرش رو پایین انداخت.
جونگکوک برای لحظه خشکش زد، دیدن اشک های تهیونگ و راحیه عطر ترشش او را پشیمان کرد.
با تردید دستش رو روی موهای تهیونگ گزاشت و با دست دیگرش اشک هایش رو پاک کرد
_باشه گریه نکن.... قصدم این نبود که ناراحتت کنم.... فقط میگم چرا مراقب خودت نیستی... ببین، شیشه رفته داخل پایت.
تهیونگ با چشمان براق بهش نگاه کرد، اشک هایش رو پاک کرد.
_شاهزاده؟.....
_چیشده؟
_تو..... تو عطر من رو حس میکنی؟....
جونگکوک با این سوال لحظه ای سکوت کرد و بعد دروغ گفتـ
_نه... چرا باید حس کنم..
- ۴۴۶
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط