پارت ۴۴
پارت ۴۴: حقیقتِ تلخ و تقاصِ گستاخی
اون روز توی دفتر کارِ اصلی، هوا سنگینتر از همیشه بود. چندتا از زیردستهای ردهبالای جونگکوک اومده بودن تا دربارهی یک محمولهی حساس گزارش بدن. من هم طبق معمول اونجا بودم، اما این دفعه فرق داشت؛ توی جیبِ داخلیِ کتم، یه برگه بود که نباید اونجا میبود. یه گزارش از فعالیتهای مخفیانهی یکی از رقیبها که خودم یواشکی کش رفته بودم تا مثلاً به جونگکوک ثابت کنم میتونم کارها رو جلو ببرم. ولی گند زده بودم و میترسیدم لو برم.
جونگکوک پشت میزِ بزرگش نشسته بود و با اون اخمهای همیشگی داشت حرف میزد. یهو چشمش افتاد به من و با صدای آروم ولی نافذ گفت: «تهیونگ، اون پوشهی خاکستری که صبح روی میزِ من بود، کجاست؟ گفتی مرتبش میکنی، ولی الان جاش خالیه.»
تپشِ قلبم کوبید توی گوشم. همون پوشه رو من برداشته بودم تا مدارکش رو بخونم. با دستپاچگی گفتم: «نمیدونم… احتمالاً بادیگاردها بردنش، به من چه!»
جونگکوک مکث کرد. نگاهش از روی برگهها بلند شد و مستقیم نشست روی صورتِ من. توی اون سکوتِ اتاق، انگار همه فهمیدن یه چیزی غیرعادیه. جونگکوک دوباره با سردی پرسید: «لحنت رو درست کن. پرسیدم کجاست.» شاید چون میترسیدم لو برم، یا شاید چون غرورم اجازه نمیداد جلوی اونهمه آدم کم بیارم، با یه پرروییِ بیمورد که تا حالا ازم ندیده بود، جواب دادم: «نمیدونم گفتم! انگار یادت رفته کی رئیسه که اینقدر بازجویی میکنی؟ برو از بقیه بپرس!»
صدایِ «تق»ِ گذاشتنِ خودکارِ جونگکوک روی میز، مثلِ صدای شلیکِ گلوله توی سکوتِ اتاق پیچید. اون زیردستها بلافاصله سرشون رو انداختن پایین و نفسهاشون رو حبس کردن. جونگکوک فقط بهم خیره شد؛ نگاهش دیگه اون نگاهِ عاشقانهی همیشگی نبود، یه نگاهِ کاملاً سیاه و ترسناک بود که انگار داشت مستقیم توی روحم رو میدید.
اون، بلند شد. قدِ بلندش سایهی بزرگی روی میز انداخت. با لحنی که از یخ سردتر بود، رو کرد به افرادش: «همهتون برید بیرون. الان.»
اونا با سرعت فرار کردن. وقتی در بسته شد، فقط صدای نفسهای سنگینِ من و صدایِ تقتقِ قدمهای جونگکوک توی اتاق میاومد که داشت نزدیک و نزدیکتر میشد.
بهش نگاه نکردم، داشتم میلرزیدم. اومد درست روبهروم ایستاد. دستش رو برد و با یه حرکت سریع، کتم رو کشید کنار و اون پوشهی لعنتی رو از جیبم درآورد. وقتی دیدش، یه لبخندِ خیلی تلخ زد که از هزار تا داد زدن بدتر بود.
«دروغ… گستاخی… و پنهانکاری.» آروم زمزمه کرد. «تهیونگ، فکر کردی چون دوستت دارم، میتونی جلوی آدمهام بهم دهنکجی کنی؟ فکر کردی میتونی ازم چیزی رو قایم کنی که میتونه کلِ امنیتِ این عمارت رو به باد بده؟»
اشکم دراومد. «فقط میخواستم کمک کنم…»
«کمک؟» داد زد. «این کمک نیست، این حماقته! و حماقت، تاوان داره.»
اون بدون اینکه چشم ازم برداره، رفت سمتِ کمدِ لباسهاش. درِ کمد رو باز کرد و کمربندِ چرمِ پهن و سنگینش رو درآورد. اون لحظه انگار دنیا برام وایساد. اون کمربند نمادِ قدرتِ مطلقِ اون بود؛ چیزی که هیچوقت فکر نمیکردم روی تنِ خودم حسش کنم.
«برو اونجا.» با دست به میزِ بزرگِ کارش اشاره کرد. «خم شو.»
وقتی نرفتم، خودش بازوم رو گرفت و با یه حرکتِ خشن کشوندم سمتِ میز. من رو چسبوند به لبهی میز. جونگکوک دیگه اون جونگکوکی نبود که باهاش میخندیدم. اون الان رئیسِ مافیا بود که داشت یه خائنِ کوچولو رو تنبیه میکرد.
«جلوی آدمهای من بهم بیاحترامی کردی، پس باید یادت بیارم که جایگاهت کجاست.» صدایِ باز شدنِ سگکِ کمربندش، توی مغزم کوبیده شد. اولین ضربه رو که زد، انگار آتیش به تنم کشیده شد. از دردِ شدیدش نفسم حبس شد و ناخودآگاه جیغ کشیدم.
«اولین ضربه برای دروغت،» صدای بمش کنارِ گوشم پیچید، «دومی برای گستاخیِ جلوی دیگران.»
ضربه دوم سنگینتر بود. اشکهام روی میز میچکید. جونگکوک اجازه نمیداد تکون بخورم، محکم پشتِ کمرم رو نگه داشته بود تا فرار نکنم. هر ضربه، یه یادآوریِ دردناک بود؛ یادآوریِ اینکه توی این دنیایِ تاریک، هیچکس جز اون نمیتونه بهم درس بده، و هیچکس هم مثل اون نمیتونه اینقدر بیرحم باشه وقتی که بهش خیانت میشه.
اون تنبیه، از روی نفرت نبود؛ از رویِ یه خشمِ عمیق و مالکانه بود. اون میخواست مطمئن بشه که دیگه هیچوقت، هیچوقت، اونقدر جسور نمیشم که جلوی دیگران غرورش رو بشکنم یا ازش چیزی رو قایم کنم.
[پایان پارت ۴۴]
اون روز توی دفتر کارِ اصلی، هوا سنگینتر از همیشه بود. چندتا از زیردستهای ردهبالای جونگکوک اومده بودن تا دربارهی یک محمولهی حساس گزارش بدن. من هم طبق معمول اونجا بودم، اما این دفعه فرق داشت؛ توی جیبِ داخلیِ کتم، یه برگه بود که نباید اونجا میبود. یه گزارش از فعالیتهای مخفیانهی یکی از رقیبها که خودم یواشکی کش رفته بودم تا مثلاً به جونگکوک ثابت کنم میتونم کارها رو جلو ببرم. ولی گند زده بودم و میترسیدم لو برم.
جونگکوک پشت میزِ بزرگش نشسته بود و با اون اخمهای همیشگی داشت حرف میزد. یهو چشمش افتاد به من و با صدای آروم ولی نافذ گفت: «تهیونگ، اون پوشهی خاکستری که صبح روی میزِ من بود، کجاست؟ گفتی مرتبش میکنی، ولی الان جاش خالیه.»
تپشِ قلبم کوبید توی گوشم. همون پوشه رو من برداشته بودم تا مدارکش رو بخونم. با دستپاچگی گفتم: «نمیدونم… احتمالاً بادیگاردها بردنش، به من چه!»
جونگکوک مکث کرد. نگاهش از روی برگهها بلند شد و مستقیم نشست روی صورتِ من. توی اون سکوتِ اتاق، انگار همه فهمیدن یه چیزی غیرعادیه. جونگکوک دوباره با سردی پرسید: «لحنت رو درست کن. پرسیدم کجاست.» شاید چون میترسیدم لو برم، یا شاید چون غرورم اجازه نمیداد جلوی اونهمه آدم کم بیارم، با یه پرروییِ بیمورد که تا حالا ازم ندیده بود، جواب دادم: «نمیدونم گفتم! انگار یادت رفته کی رئیسه که اینقدر بازجویی میکنی؟ برو از بقیه بپرس!»
صدایِ «تق»ِ گذاشتنِ خودکارِ جونگکوک روی میز، مثلِ صدای شلیکِ گلوله توی سکوتِ اتاق پیچید. اون زیردستها بلافاصله سرشون رو انداختن پایین و نفسهاشون رو حبس کردن. جونگکوک فقط بهم خیره شد؛ نگاهش دیگه اون نگاهِ عاشقانهی همیشگی نبود، یه نگاهِ کاملاً سیاه و ترسناک بود که انگار داشت مستقیم توی روحم رو میدید.
اون، بلند شد. قدِ بلندش سایهی بزرگی روی میز انداخت. با لحنی که از یخ سردتر بود، رو کرد به افرادش: «همهتون برید بیرون. الان.»
اونا با سرعت فرار کردن. وقتی در بسته شد، فقط صدای نفسهای سنگینِ من و صدایِ تقتقِ قدمهای جونگکوک توی اتاق میاومد که داشت نزدیک و نزدیکتر میشد.
بهش نگاه نکردم، داشتم میلرزیدم. اومد درست روبهروم ایستاد. دستش رو برد و با یه حرکت سریع، کتم رو کشید کنار و اون پوشهی لعنتی رو از جیبم درآورد. وقتی دیدش، یه لبخندِ خیلی تلخ زد که از هزار تا داد زدن بدتر بود.
«دروغ… گستاخی… و پنهانکاری.» آروم زمزمه کرد. «تهیونگ، فکر کردی چون دوستت دارم، میتونی جلوی آدمهام بهم دهنکجی کنی؟ فکر کردی میتونی ازم چیزی رو قایم کنی که میتونه کلِ امنیتِ این عمارت رو به باد بده؟»
اشکم دراومد. «فقط میخواستم کمک کنم…»
«کمک؟» داد زد. «این کمک نیست، این حماقته! و حماقت، تاوان داره.»
اون بدون اینکه چشم ازم برداره، رفت سمتِ کمدِ لباسهاش. درِ کمد رو باز کرد و کمربندِ چرمِ پهن و سنگینش رو درآورد. اون لحظه انگار دنیا برام وایساد. اون کمربند نمادِ قدرتِ مطلقِ اون بود؛ چیزی که هیچوقت فکر نمیکردم روی تنِ خودم حسش کنم.
«برو اونجا.» با دست به میزِ بزرگِ کارش اشاره کرد. «خم شو.»
وقتی نرفتم، خودش بازوم رو گرفت و با یه حرکتِ خشن کشوندم سمتِ میز. من رو چسبوند به لبهی میز. جونگکوک دیگه اون جونگکوکی نبود که باهاش میخندیدم. اون الان رئیسِ مافیا بود که داشت یه خائنِ کوچولو رو تنبیه میکرد.
«جلوی آدمهای من بهم بیاحترامی کردی، پس باید یادت بیارم که جایگاهت کجاست.» صدایِ باز شدنِ سگکِ کمربندش، توی مغزم کوبیده شد. اولین ضربه رو که زد، انگار آتیش به تنم کشیده شد. از دردِ شدیدش نفسم حبس شد و ناخودآگاه جیغ کشیدم.
«اولین ضربه برای دروغت،» صدای بمش کنارِ گوشم پیچید، «دومی برای گستاخیِ جلوی دیگران.»
ضربه دوم سنگینتر بود. اشکهام روی میز میچکید. جونگکوک اجازه نمیداد تکون بخورم، محکم پشتِ کمرم رو نگه داشته بود تا فرار نکنم. هر ضربه، یه یادآوریِ دردناک بود؛ یادآوریِ اینکه توی این دنیایِ تاریک، هیچکس جز اون نمیتونه بهم درس بده، و هیچکس هم مثل اون نمیتونه اینقدر بیرحم باشه وقتی که بهش خیانت میشه.
اون تنبیه، از روی نفرت نبود؛ از رویِ یه خشمِ عمیق و مالکانه بود. اون میخواست مطمئن بشه که دیگه هیچوقت، هیچوقت، اونقدر جسور نمیشم که جلوی دیگران غرورش رو بشکنم یا ازش چیزی رو قایم کنم.
[پایان پارت ۴۴]
- ۳۶۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط