{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۴۳

من پشت یک بشکه پناه گرفته بودم؛ دیدم یکی از افراد حریف داره آروم دور می‌زنه تا به جونگ‌کوک شلیک کنه. بدون معطلی پریدم بیرون، نشونه گرفتم و پاق پاق پاق! سه تا گلوله‌ی زردِ فسفری مستقیم خورد روی سینه‌ی طرف و از بازی حذف شد!

جونگ‌کوک از پشت درخت با چشم‌های براق و هیجان‌زده بهم چشمک زد: «ایول داری یارِ من!»

برای نیم‌ساعت بی‌وقفه دویدیم، جاخالی دادیم، از روی موانع پریدیم و شلیک کردیم. توی آخرین لحظه، جونگ‌کوک من رو کشید پشت یک سنگ بزرگ و هم‌زمان با شلیکِ نهایی به کاپیتانِ تیم حریف، ما برنده شدیم.

هر دو خسته، با نفس‌های بریده‌بریده و لباس‌هایی که لکه‌های رنگیِ قرمز و زرد روش نشسته بود، روی چمن‌های خنک ولو شدیم. آفتاب غروب کرده بود و نسیم خنک به صورتمون می‌خورد. من داشتم از ته دل می‌خندیدم؛ خنده‌ای که خیلی وقت بود روی لبم نیومده بود.

جونگ‌کوک برگشت سمتم، درِ بطری آب رو باز کرد و داد دستم. در حالی که خودش هم هنوز نفس‌نفس می‌زد، لبخند پررنگی زد و گفت: «دیدی گفتم حالت جا میاد؟ جنگیدنت مثل شلیک‌هات دقیق و قشنگه.»

با خوشحالی به ستاره‌هایی که داشتن کم‌کم توی آسمون پیدامی‌شدن نگاه کردم. بعد از اون روزهای پر از فشار و ترس، این جنب‌وجوش و آدرنالین درست همون چیزی بود که روحم بهش نیاز داشت.
[پایان پارت ۴۳]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۴

پارت ۴۳

ادامه پارت ۴۲

پارت ۷ 🖤همه سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و تهیون...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط