شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
فصل دوم
( از اونجایی که
پارت قبلی ریدم ، «به روم نیارید😔»
اومدم جمعش کنم حالا ترجیحا نخوانید چون احساس میکنم مغزم ارور داده و دارم گند میزنم به داستان.
با سپاس فراوان، ''جنا''😊 )
نه ،خوشتون میاد چقدر روکم😔😂
ویو آنا::
نمیدونم چه اتفاقی افتاد اما قصر در کسری از ثانیه آروم گرفت...
بلند شدم ...پاهام رو تقریباً حس نمیکردم...از دیشب تا حالا فقط دویدم...اما حالا وقت ضعف نبود...
سردی خنجر رو دور کمرم حس میکردم... کار باهاش راحت بود...چندین سال مهارت رزمی دیده بودم ....
صدای قدم های تند و نامنظم شخصی رو شنیدم خواستم خنجر رو در بیارم که....
آنا: ف..لور؟ ( باصدایی گرفته لب زدم)
بی صدا اشک میریخت و تمام بدنش میلرزید...انگار لب هاش رو بهم دوخته بودن...توان حرف زدن نداشت...
فلور: با...نو...
بانوی من...
آنا: چخبره؟... فلور ؟
ناباور لب زد: باید برید....باید برید
بانوی من..
آنا: دنبال منن؟ نه؟ ...
پادشاه دستورش رو داده؟
صدایم به قدری ساکن و بی احساس بود انگار درباره رنگ لباس بحث میکردم نه مرگ خودم
حرفی نزد...
آب دهنم و فرو فرستادم ، لبخندی زدم و با صدای خیلی آروم که بیشتر به زمزمه شبیه بود گفتم: میتونی یه اسب برام جور کنی؟...
فلور: بانو...
آنا: نه...دوتا اسب...خودتم باهام میای دیگه؟ نه...؟
دستی به بازوش کشیدم...
انگار تو شک بود...
آنا: فلور...عزیزم...وقت نداریم...
میخوای منو تحویل بدی؟....تصمیمت رو بگیر..
فلور: بانوی من چطور میتونم این بلا رو سرتون بیارم..؟..
مکث کرد...
ارتش انگلستان رسیده لب مرز هامون...
درباری ها خواستار مرگ شما شدن...و پادشاه هم قبول کرد
بانوی من ...
...هیچ مخالفتی نکرد...هیچی
کلمه آخر رو با وحشت ، ناباوری و ابهام زمزمه کرد
ادامه داد:
دستور داد...دستور مرگتون رو.... دستور داد جسدتون رو برای انگلستان بفرستن...
لبخند زدم ...چهرم آثاری از رعب و هراس نداشت...آثاری از ناراحتی و دل شکستگی در صورتم دیده نمیشد...
دستش رو گرفتم و گفتم:
باید بدوییم. باشه؟....
«فلش بک به دوسال پیش »
.~~~~~~~~~~~~~~.
«ویو آنا»
سرورم، الان واقعا دارید منو به چالش میکشید؟!
بلند خندید,
معلومه بانو!
شمشیر رو خیلی حرفه ای تو دستش چرخوند
میخوام مهارت های رزمی تو بسنجم
خندیدم و شمشیر رو مثل خودش تو دستم چرخوندم
مهارت های من کامله سرورم!
حالا میبینیم
و حمله کرد
دفاع
حمله
چرخش
دفاع
حمله
دفاع
و تمام
شمشیر از دستم افتاد
بنظر میرسه مهارت هاتون در مقابل من خوب نیست
چه نیازی به این تمرین هست سرورم؟ من در سطح خودم بهترینم!
چشماش رنگ مبهمی به خودش گرفت
اوه بانوی مغرور من..
شاید یه روزی نیاز شد..
زد زیر خنده ...
شاید یه روزی .اما امروز نه بنظر میرسه فلور خیلی ازتون عصبانیه بانو!
صدای فریاد فلور بلند شد
بانوی مننن! پسرتون از دیشب نمیتونه بخوابه اونوقت شما اینجا دارید،
مکث کرد
معلوم نیست با شمشیر چه کاری میکنید؟!
با لبخند گفتم
فلور عزیزم بچست کاریش نمیشه کرد
بانو!!
خیلی خب الان میام
اومدم!
(بهتون هشدار دادم نخونید😔
با صراحت تمام میتونم بگم دارم داستان رو نابود میکنم 😔 باهاش کنار بیاید😂 )
#هیونجین #فیک
فصل دوم
( از اونجایی که
پارت قبلی ریدم ، «به روم نیارید😔»
اومدم جمعش کنم حالا ترجیحا نخوانید چون احساس میکنم مغزم ارور داده و دارم گند میزنم به داستان.
با سپاس فراوان، ''جنا''😊 )
نه ،خوشتون میاد چقدر روکم😔😂
ویو آنا::
نمیدونم چه اتفاقی افتاد اما قصر در کسری از ثانیه آروم گرفت...
بلند شدم ...پاهام رو تقریباً حس نمیکردم...از دیشب تا حالا فقط دویدم...اما حالا وقت ضعف نبود...
سردی خنجر رو دور کمرم حس میکردم... کار باهاش راحت بود...چندین سال مهارت رزمی دیده بودم ....
صدای قدم های تند و نامنظم شخصی رو شنیدم خواستم خنجر رو در بیارم که....
آنا: ف..لور؟ ( باصدایی گرفته لب زدم)
بی صدا اشک میریخت و تمام بدنش میلرزید...انگار لب هاش رو بهم دوخته بودن...توان حرف زدن نداشت...
فلور: با...نو...
بانوی من...
آنا: چخبره؟... فلور ؟
ناباور لب زد: باید برید....باید برید
بانوی من..
آنا: دنبال منن؟ نه؟ ...
پادشاه دستورش رو داده؟
صدایم به قدری ساکن و بی احساس بود انگار درباره رنگ لباس بحث میکردم نه مرگ خودم
حرفی نزد...
آب دهنم و فرو فرستادم ، لبخندی زدم و با صدای خیلی آروم که بیشتر به زمزمه شبیه بود گفتم: میتونی یه اسب برام جور کنی؟...
فلور: بانو...
آنا: نه...دوتا اسب...خودتم باهام میای دیگه؟ نه...؟
دستی به بازوش کشیدم...
انگار تو شک بود...
آنا: فلور...عزیزم...وقت نداریم...
میخوای منو تحویل بدی؟....تصمیمت رو بگیر..
فلور: بانوی من چطور میتونم این بلا رو سرتون بیارم..؟..
مکث کرد...
ارتش انگلستان رسیده لب مرز هامون...
درباری ها خواستار مرگ شما شدن...و پادشاه هم قبول کرد
بانوی من ...
...هیچ مخالفتی نکرد...هیچی
کلمه آخر رو با وحشت ، ناباوری و ابهام زمزمه کرد
ادامه داد:
دستور داد...دستور مرگتون رو.... دستور داد جسدتون رو برای انگلستان بفرستن...
لبخند زدم ...چهرم آثاری از رعب و هراس نداشت...آثاری از ناراحتی و دل شکستگی در صورتم دیده نمیشد...
دستش رو گرفتم و گفتم:
باید بدوییم. باشه؟....
«فلش بک به دوسال پیش »
.~~~~~~~~~~~~~~.
«ویو آنا»
سرورم، الان واقعا دارید منو به چالش میکشید؟!
بلند خندید,
معلومه بانو!
شمشیر رو خیلی حرفه ای تو دستش چرخوند
میخوام مهارت های رزمی تو بسنجم
خندیدم و شمشیر رو مثل خودش تو دستم چرخوندم
مهارت های من کامله سرورم!
حالا میبینیم
و حمله کرد
دفاع
حمله
چرخش
دفاع
حمله
دفاع
و تمام
شمشیر از دستم افتاد
بنظر میرسه مهارت هاتون در مقابل من خوب نیست
چه نیازی به این تمرین هست سرورم؟ من در سطح خودم بهترینم!
چشماش رنگ مبهمی به خودش گرفت
اوه بانوی مغرور من..
شاید یه روزی نیاز شد..
زد زیر خنده ...
شاید یه روزی .اما امروز نه بنظر میرسه فلور خیلی ازتون عصبانیه بانو!
صدای فریاد فلور بلند شد
بانوی مننن! پسرتون از دیشب نمیتونه بخوابه اونوقت شما اینجا دارید،
مکث کرد
معلوم نیست با شمشیر چه کاری میکنید؟!
با لبخند گفتم
فلور عزیزم بچست کاریش نمیشه کرد
بانو!!
خیلی خب الان میام
اومدم!
(بهتون هشدار دادم نخونید😔
با صراحت تمام میتونم بگم دارم داستان رو نابود میکنم 😔 باهاش کنار بیاید😂 )
#هیونجین #فیک
- ۳۸۳
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط