شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
فصل دوم
ویو آنا::
چند ساعتی بود که اینجا ایستاده بودیم ...از قصر خارج شدن تو اون شلوغی کار سختی نبود...اما داخل شهر هرج و مرج وحشتناکی
به پا بود...توی یکی از روستا ها منتظر موندیم
فلور: بانوی من...منتظر چی هستیم...؟
آنا: من برای برادرم نامه نوشتم... مطمعنم کسی رو میفرسته تا مارو به انگلستان ببره...
فلور: انگلستان؟
آنا: از اونجایی که پادشاه فرانسه دستور مرگ من رو صادر کردن پس من در حال حاضر نائب السطنه انگلستان هستم...نه بانویی از فرانسه
....هنوز هم احترام خودم رو بین مردمم دارم و جایگاهم رو در انگلستان...
میتونم جایی رو برات پیدا کنم تا در روستایی همینجا در فرانسه بمونی ..اگه بخوایـ
فلور: نه ! بانو...میخوام با شما بیام
آنا: حتماً عزیزم...
بانو...بانو آنا
این صدا رو خوب میشناختم ...به سمت صدا برگشتم..خودش بود
آنا: سونگمین!
سونگمین: بانوی من ..
تعظیم کوتاهی کرد و ادامه داد
شاهزاده من رو فرستادن من و افرادم تا انگلستان همراهیتون میکنیم...
آنا: ....ممنونم
فلور، ایشون پسر فرماندمون هستن...
باهاشون برو ...من کاری دارم ..که باید انجام بدم...شما خودتون رو به دروازه شهر برسونید پیداتون میکنم
سونگمین: اما بانو!
آنا: مشکلی پیش نمیاد..
سونگمین: حداقل بزارید یکی از افرادم رو باهاتو بفرستم
آنا: گفتم نیازی نیست ...برید زود باشید!
به داخل جنگل راه افتادم...اینجا رو خوب میشناختم...برای شکار به اینجا میومدیم... جلوی درخت ایستادم...نمیدونم چرا اینجا اومدم...نمیدونم با خودم چی فکر کردم اما...اما کاری که قلبم گفت رو انجام دادم....
«فلش بک به یک سال پیش»
•~~•~~•~~•~•~~•~~~•~~~•~~•
•~~•~~•.
لبخند زدم و دستم رو داخل شکاف درخت بردم...
کاغذ رو لمس کردم...بیرون کشیدم و نگاهش کردم با دست خط خیلی زیبا به فرانسوی نوشته بود نوشته بود ::
بازم دیر رسیدی شیطون کوچولو.
با تعجب دور و برم رو نگاه کردم
صداشون تو گوشم طنین انداخت
«گیوم، مامانت بازم باخت»
با خنده گفتم
من نباختم! شما تقلب کردید!
«یادم نمیاد تقلب کرده باشم
تو یادت میاد گیوم؟ ما تقلب نکردیم!»
بازم من حیونای بیشتری شکار کردم!
خندید
و آروم بچه رو تو بغلم گذاشت.
نظرتون رو بگید که بتونم طبق چیزی که خوشتون میاد ادامه بدم...
#هیونجین #فیک
فصل دوم
ویو آنا::
چند ساعتی بود که اینجا ایستاده بودیم ...از قصر خارج شدن تو اون شلوغی کار سختی نبود...اما داخل شهر هرج و مرج وحشتناکی
به پا بود...توی یکی از روستا ها منتظر موندیم
فلور: بانوی من...منتظر چی هستیم...؟
آنا: من برای برادرم نامه نوشتم... مطمعنم کسی رو میفرسته تا مارو به انگلستان ببره...
فلور: انگلستان؟
آنا: از اونجایی که پادشاه فرانسه دستور مرگ من رو صادر کردن پس من در حال حاضر نائب السطنه انگلستان هستم...نه بانویی از فرانسه
....هنوز هم احترام خودم رو بین مردمم دارم و جایگاهم رو در انگلستان...
میتونم جایی رو برات پیدا کنم تا در روستایی همینجا در فرانسه بمونی ..اگه بخوایـ
فلور: نه ! بانو...میخوام با شما بیام
آنا: حتماً عزیزم...
بانو...بانو آنا
این صدا رو خوب میشناختم ...به سمت صدا برگشتم..خودش بود
آنا: سونگمین!
سونگمین: بانوی من ..
تعظیم کوتاهی کرد و ادامه داد
شاهزاده من رو فرستادن من و افرادم تا انگلستان همراهیتون میکنیم...
آنا: ....ممنونم
فلور، ایشون پسر فرماندمون هستن...
باهاشون برو ...من کاری دارم ..که باید انجام بدم...شما خودتون رو به دروازه شهر برسونید پیداتون میکنم
سونگمین: اما بانو!
آنا: مشکلی پیش نمیاد..
سونگمین: حداقل بزارید یکی از افرادم رو باهاتو بفرستم
آنا: گفتم نیازی نیست ...برید زود باشید!
به داخل جنگل راه افتادم...اینجا رو خوب میشناختم...برای شکار به اینجا میومدیم... جلوی درخت ایستادم...نمیدونم چرا اینجا اومدم...نمیدونم با خودم چی فکر کردم اما...اما کاری که قلبم گفت رو انجام دادم....
«فلش بک به یک سال پیش»
•~~•~~•~~•~•~~•~~~•~~~•~~•
•~~•~~•.
لبخند زدم و دستم رو داخل شکاف درخت بردم...
کاغذ رو لمس کردم...بیرون کشیدم و نگاهش کردم با دست خط خیلی زیبا به فرانسوی نوشته بود نوشته بود ::
بازم دیر رسیدی شیطون کوچولو.
با تعجب دور و برم رو نگاه کردم
صداشون تو گوشم طنین انداخت
«گیوم، مامانت بازم باخت»
با خنده گفتم
من نباختم! شما تقلب کردید!
«یادم نمیاد تقلب کرده باشم
تو یادت میاد گیوم؟ ما تقلب نکردیم!»
بازم من حیونای بیشتری شکار کردم!
خندید
و آروم بچه رو تو بغلم گذاشت.
نظرتون رو بگید که بتونم طبق چیزی که خوشتون میاد ادامه بدم...
#هیونجین #فیک
- ۶۴۳
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط