{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟕

پارت ششم | آغاز بازی
همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
نگهبان‌ها با سرعت مقابل سوا ایستادند و او را به عقب کشیدند.
سوا که از ترس خشک شده بود، فقط بین جونگ‌کوک و مرد داخل ماشین نگاه می‌کرد.
مرد با لبخند تمسخرآمیزی از ماشین پیاده شد.
کت‌وشلوار طوسی پوشیده بود و دست‌هایش را داخل جیبش گذاشت.
ـ «مدت زیادی گذشته، جونگ‌کوک.»
جونگ‌کوک بدون کوچک‌ترین تغییری در حالت چهره‌اش جواب داد: ـ «فکر نمی‌کردم جرئت کنی تا اینجا بیای.»
مرد خندید.
ـ «برای چیزی که می‌خوام، هر کاری می‌کنم.»
نگاهش آرام روی سوا نشست.
سوا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
ـ «منو چرا نگاه می‌کنه...؟»
جونگ‌کوک همان لحظه جلوی سوا ایستاد و راه دید مرد را بست.
ـ «نگاهت رو ازش بردار.»
ـ «چرا؟ مگه کیه؟»
جونگ‌کوک با صدایی سرد گفت: ـ «به تو ربطی نداره.»
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
باد آرامی میان درخت‌های حیاط می‌وزید.
ناگهان مرد لبخندش را جمع کرد.
ـ «پس هنوز بهش نگفتی.»
سوا با تعجب به جونگ‌کوک نگاه کرد.
ـ «چی رو باید بهم بگه؟»
جونگ‌کوک هیچ جوابی نداد.
مرد ادامه داد:
ـ «اون فکر می‌کنه تو فقط یه تاجری... درسته؟»
سوا با ناباوری به جونگ‌کوک خیره شد.
ـ «...تاجر نیستی؟»
جونگ‌کوک برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «الان وقتش نیست.»
مرد با صدای بلند خندید.
ـ «پس اجازه بده من حقیقت رو بگم.»
او یک قدم جلو آمد.
ـ «مردی که روبه‌روت ایستاده، رئیس یکی از خطرناک‌ترین گروه‌های مافیاییه...»
سوا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.
نگاهش بین چهره‌ی آرام جونگ‌کوک و مرد غریبه جابه‌جا می‌شد.
همه‌ی اتفاقات آن شب، تعقیب، شلیک گلوله، محافظ‌ها و کلمه‌ی «رئیس» حالا برایش معنا پیدا کرده بود.
لب‌هایش لرزید.
ـ «...همه‌ی این مدت... بهم دروغ گفتی؟»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
سکوتش، از هر جوابی سنگین‌تر بود...
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟖پارت هفتم | حقیقت تلخسوا چند قدم عقب رفت.نگاهش ه...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔پارت پنجم | قانون جدیدجونگ‌کوک گوشی را داخل جیب...

𝐌𝐘 𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓پارت چهارم | مهمان ناخواندهماشین بعد از حدود...

𝐌𝐘 𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒پارت سوم | آغاز سرنوشتصدای شلیک در تمام خیابا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط