نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:³⁵
صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و مشغول گوشیاش بود که تلفن جونگکوک زنگ خورد.
جونگکوک گوشی رو برداشت.
«الو؟»
صدای مادرش از اون طرف خط اومد:
«جونگکوک، امشب همه آماده باشین. یه مراسم خانوادگی دعوتیم.»
جونگکوک با بیحوصلگی گفت:
«چه مراسمی؟»
«یه مهمونی خانوادگیه. همهی فامیل میان. ا/ت رو هم با خودت بیار.»
جونگکوک نگاهی به ا/ت انداخت.
«باشه.»
تماس قطع شد.
ا/ت سرش رو بالا آورد.
«چی شده؟»
جونگکوک گفت:
«امشب یه مراسم خانوادگی داریم.»
ا/ت با اخم گفت:
«بازم؟»
«آره.»
«من نمیام.»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«به مامانم بگو.»
ا/ت چند ثانیه نگاش کرد.
«خیلی راحت شونه خالی کردی.»
«چون منم دوست ندارم برم.»
ا/ت آه کشید.
«پس چرا باید بریم؟»
«چون اگه نریم، فردا صبح همهی خانوادههامون میان سراغمون.»
ا/ت با حرص گفت:
«تهدید خانوادگی.»
جونگکوک لبخند زد.
«دقیقاً.»
---
چند ساعت بعد، هر دو آماده شدن.
ا/ت جلوی آینه ایستاده بود و موهاشو مرتب میکرد.
جونگکوک از کنار در گفت:
«هنوز آماده نیستی؟»
ا/ت بدون اینکه برگرده گفت:
«تو برو جلو. من بعداً میام.»
«اگه دیر کنیم، تقصیر توئه.»
ا/ت برگشت.
«اگه یه بار دیگه دربارهی دیر کردن حرف بزنی، خودت دیر میرسی.»
جونگکوک خندید.
«پس عجله کن.»
---
وقتی به مراسم رسیدن، سالن پر از مهمون بود.
ا/ت نگاهی به اطراف انداخت.
«فکر کنم نصف شهر رو دعوت کردن.»
جونگکوک گفت:
«هنوز همه نرسیدن.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«شوخی میکنی؟»
«نه.»
همون لحظه چند نفر وارد سالن شدن.
ا/ت نگاهشون کرد.
بعد ناگهان چشمش به یک پسر افتاد که کنار مردی با چهرهای جدی ایستاده بود.
جونگکوک هم همون لحظه اونها رو دید.
چهرهاش برای چند ثانیه تغییر کرد.
ا/ت پرسید:
«چی شد؟»
جونگکوک کوتاه گفت:
«هیچی.»
ا/ت خندید.
«باز این هیچی؟»
پسر جوان به سمتشون اومد.
«جونگکوک.»
جونگکوک سرد جواب داد:
«تهوو.»
پسر لبخند زد.
«خیلی وقته ندیدمت.»
بعد نگاهش به ا/ت افتاد.
«تو باید ا/ت باشی.»
ا/ت با تعجب گفت:
«منو میشناسی؟»
تهوو لبخند زد.
«اسمت رو شنیده بودم.»
جونگکوک بینشون گفت:
«تهوو، این همسرمه.»
تهوو دستش رو جلو آورد.
«خوشبختم.»
ا/ت دستش رو گرفت.
«منم.»
تهوو لبخند زد.
اما جونگکوک همچنان با دقت نگاهش میکرد.
چند متر دورتر، مردی که همراه تهوو وارد شده بود، ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد.
کانگ دو-هیون.
و برای اولین بار، ا/ت بدون اینکه بدونه چرا، احساس کرد نگاه این مرد زیادی طولانیه.
ادامه دارد...
Part:³⁵
صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و مشغول گوشیاش بود که تلفن جونگکوک زنگ خورد.
جونگکوک گوشی رو برداشت.
«الو؟»
صدای مادرش از اون طرف خط اومد:
«جونگکوک، امشب همه آماده باشین. یه مراسم خانوادگی دعوتیم.»
جونگکوک با بیحوصلگی گفت:
«چه مراسمی؟»
«یه مهمونی خانوادگیه. همهی فامیل میان. ا/ت رو هم با خودت بیار.»
جونگکوک نگاهی به ا/ت انداخت.
«باشه.»
تماس قطع شد.
ا/ت سرش رو بالا آورد.
«چی شده؟»
جونگکوک گفت:
«امشب یه مراسم خانوادگی داریم.»
ا/ت با اخم گفت:
«بازم؟»
«آره.»
«من نمیام.»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«به مامانم بگو.»
ا/ت چند ثانیه نگاش کرد.
«خیلی راحت شونه خالی کردی.»
«چون منم دوست ندارم برم.»
ا/ت آه کشید.
«پس چرا باید بریم؟»
«چون اگه نریم، فردا صبح همهی خانوادههامون میان سراغمون.»
ا/ت با حرص گفت:
«تهدید خانوادگی.»
جونگکوک لبخند زد.
«دقیقاً.»
---
چند ساعت بعد، هر دو آماده شدن.
ا/ت جلوی آینه ایستاده بود و موهاشو مرتب میکرد.
جونگکوک از کنار در گفت:
«هنوز آماده نیستی؟»
ا/ت بدون اینکه برگرده گفت:
«تو برو جلو. من بعداً میام.»
«اگه دیر کنیم، تقصیر توئه.»
ا/ت برگشت.
«اگه یه بار دیگه دربارهی دیر کردن حرف بزنی، خودت دیر میرسی.»
جونگکوک خندید.
«پس عجله کن.»
---
وقتی به مراسم رسیدن، سالن پر از مهمون بود.
ا/ت نگاهی به اطراف انداخت.
«فکر کنم نصف شهر رو دعوت کردن.»
جونگکوک گفت:
«هنوز همه نرسیدن.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«شوخی میکنی؟»
«نه.»
همون لحظه چند نفر وارد سالن شدن.
ا/ت نگاهشون کرد.
بعد ناگهان چشمش به یک پسر افتاد که کنار مردی با چهرهای جدی ایستاده بود.
جونگکوک هم همون لحظه اونها رو دید.
چهرهاش برای چند ثانیه تغییر کرد.
ا/ت پرسید:
«چی شد؟»
جونگکوک کوتاه گفت:
«هیچی.»
ا/ت خندید.
«باز این هیچی؟»
پسر جوان به سمتشون اومد.
«جونگکوک.»
جونگکوک سرد جواب داد:
«تهوو.»
پسر لبخند زد.
«خیلی وقته ندیدمت.»
بعد نگاهش به ا/ت افتاد.
«تو باید ا/ت باشی.»
ا/ت با تعجب گفت:
«منو میشناسی؟»
تهوو لبخند زد.
«اسمت رو شنیده بودم.»
جونگکوک بینشون گفت:
«تهوو، این همسرمه.»
تهوو دستش رو جلو آورد.
«خوشبختم.»
ا/ت دستش رو گرفت.
«منم.»
تهوو لبخند زد.
اما جونگکوک همچنان با دقت نگاهش میکرد.
چند متر دورتر، مردی که همراه تهوو وارد شده بود، ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد.
کانگ دو-هیون.
و برای اولین بار، ا/ت بدون اینکه بدونه چرا، احساس کرد نگاه این مرد زیادی طولانیه.
ادامه دارد...
- ۳۲۲
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط