{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:³⁶

چند ساعت بعد...

همه وسایلشون رو داخل اتاق‌ها گذاشته بودن.

ناری از بالکن به سمت استخر نگاه کرد و گفت:

«بچه‌ها! بیاید بریم کنار استخر.»

یورین سریع گفت:

«آره! فقط برای تماشا.»

همه با خنده رفتن سمت محوطه‌ی استخر.

آب استخر آروم بود و نور آفتاب روی سطحش افتاده بود.

ناری و یورین کنار آب نشستن و پاهاشون رو داخل آب گذاشتن.

ا/ت روی صندلی نشست و عینک آفتابیش رو زد.

جونگکوک هم روی صندلی کناری نشست.

چند ثانیه سکوت بود.

ا/ت گفت:

«این صندلی بهتره.»

جونگکوک نگاهش کرد.

«چرا؟»

«چون آفتاب کمتر می‌خوره.»

جونگکوک گفت:

«پس منم همین‌جا می‌شینم.»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

«چرا؟»

«چون این صندلی مال منه.»

«از کی؟»

«از وقتی من زودتر دیدمش.»

ا/ت چشم‌هاشو چرخوند.

«تو واقعاً سر همه‌چیز بحث می‌کنی.»

جونگکوک لبخند زد.

«تو شروع کردی.»


---

هانا کنار ا/ت نشست.

«بالاخره چند روز از خونه دور شدیم.»

ا/ت گفت:

«آره، فقط امیدوارم جونگکوک اینجا کمتر رو اعصابم باشه.»

جونگکوک از صندلی کناری گفت:

«شنیدم.»

ا/ت برگشت.

«قرار نبود بشنوی.»

«ولی شنیدم.»

هانا خندید.

«شما دوتا حتی وقتی آروم نشستین هم دعوا می‌کنین.»

تهیونگ که کنار جونگکوک نشسته بود گفت:

«به نظرم اینا اگه یه روز دعوا نکنن، باید نگران بشیم.»

جونگکوک گفت:

«دقیقاً.»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

«تو باهاش موافقی؟»

«گاهی.»

«عجیبه.»


---

چند دقیقه بعد، ته‌وو هم به جمع اضافه شد.

روی صندلی روبه‌روی ا/ت نشست.

«اینجا همیشه این‌قدر شلوغه؟»

ا/ت گفت:

«نه، فقط وقتی اینا جمع میشن.»

ته‌وو خندید.

«پس باید جالب باشه.»

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

«جالب نیست. فقط پر سر و صداست.»

ا/ت سریع گفت:

«بالاخره یه حرف درست زدی.»

ته‌وو خندید.

«پس شما دوتا همیشه با هم مخالفین؟»

ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:

«آره.»

بعد به هم نگاه کردن.

یورین از اون طرف داد زد:

«بازم همزمان!»

همه خندیدن.

ا/ت با حرص گفت:

«شماها خیلی به این موضوع علاقه دارین.»


---

بعد از مدتی، همه برگشتن داخل.

ناری کنترل تلویزیون رو برداشت.

«بازی کنیم!»

سوهیون گفت:

«چه بازی‌ای؟»

«حدس کلمه.»

همه روی زمین و مبل‌ها نشستن.

ناری کلمه‌ای رو روی گوشی‌اش نوشت و گفت:

«ا/ت، تو باید حدس بزنی.»

یورین شروع کرد توضیح دادن:

«چیزیه که جونگکوک خیلی دوست داره.»

ا/ت سریع گفت:

«آینه.»

همه زدند زیر خنده.

جونگکوک با اعتراض گفت:

«واقعاً؟»

ا/ت خندید.

«خب، منطقی بود.»

تهیونگ گفت:

«یه حدس دیگه.»

ا/ت گفت:

«ماشین؟»

یورین گفت:

«نه.»

هانا گفت:

«پول؟»

ا/ت:

«اون که مشخصه.»

جونگکوک دستش رو روی صورتش گذاشت.

«چرا من با اینا بازی کردم؟»


---

بعد نوبت جونگکوک شد.

ا/ت کلمه رو انتخاب کرد.

«چیزی که من خیلی دوست دارم.»

جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.

«خواب؟»

«نه.»

«غذا؟»

«نه.»

جونگکوک بهش نگاه کرد.

«خودت؟»

ا/ت با تعجب گفت:

«چی؟»

همه شروع کردن به خندیدن.

جونگکوک سریع گفت:

«شوخی کردم.»

ا/ت اخم کرد.

«خیلی بامزه‌ای.»

یورین دست زد.

«این بازی داره خطرناک میشه.»


---

چند ساعت بعد...

همه خسته روی مبل‌ها نشسته بودن.

روی میز پر از خوراکی بود.

ناری گفت:

«فردا هم باید یه برنامه داشته باشیم.»

ا/ت گفت:

«فقط لطفاً یه جایی نباشه که مجبور باشیم از صبح تا شب راه بریم.»

جونگکوک گفت:

«بالاخره یه درخواست منطقی.»

ا/ت لبخند زد.

«دیدی؟ من گاهی حرف درست هم می‌زنم.»

جونگکوک گفت:

«گاهی.»

ا/ت یه کوسن برداشت.

«پس می‌خوای امشب هم با کوسن جواب بگیری؟»

جونگکوک خندید.

«نه، ممنون.»

همه دوباره شروع به خندیدن کردن.

برای اولین بار از وقتی به آپارتمان رسیده بودن، همه بدون هیچ دردسری فقط کنار هم نشسته بودن و خوش می‌گذروندن.

حتی ا/ت و جونگکوک هم برای چند دقیقه دعوا نکردن.

البته فقط چند دقیقه.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:³⁷بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و ...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁸چند دقیقه بعد، همه دوباره دور هم جمع...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁵صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و با گوشی...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁵صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و مشغول گ...

نام: قرارداد نفرتPart:29صبح هنوز کامل شروع نشده بود که زنگ خ...

نام: قرارداد نفرتPart:29ناری:«چی؟»یورین صفحه رو بهشون نشون د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط