Part 27:
«𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓷𝓰𝓮𝓻»
27:
که یهو:
تق....تینتم افتاد و شکست....
_چی بو.....ای وای این چیه؟تینته؟
+نهههههههه!تینتمممممممم(سریع زد زیر گریه)
_ا...ات!
+او...اون شکست هق من اون رو هق هق از پارسال داشتم....اون رو هق از اسپانیا خریدمـــــ(گریش اوج گرفت)
_هی گریه نکن من خودم برات پیدا میکنم...
+تو کره هق ندارنـــــــــ(دوباره اوج گرفت)
ویو ته:
دیدم هر کاری میکنم گریه ش بند نمیاد دیگه نمیتونستم انقدر در مقابلِ همسر ایندم سنگدل باشم پس زدم بغل و....
پیاده شدم،در سمت شاگرد رو باز کردم و ات رو از پهلوش گرفتم و بغل کردم.....عجیب بود،هیچی نمی گفت و فقط گریه میکرد.
در شاگرد رو بستم و به طرف صندلی خودم رفتم؛نشستم و ات رو گذاشتم رو پام و سرش رو گذاشتم رو سینم....اونم سرش رو تو سینم فرو برد و گریه کرد....منم راه افتادم به سمتِ خونه اش.
خیلی دل نازک بود،اما من میتونم ناز بکشم...این دختر خیلی عجیبه!من دوست دختر قبلیم رو حتی بغلم نکردم و اینطوری خیانت دیدم اما این دختر...این دختر دو روزه شد نقطه ضعفم....امیدوارم از رو عشق نباشه.
ویو خونه ات اینا:
دیگه رسیده بودیم و ات خوابش برده بود،با اینکه دلم نمیومد بیدارش کنم اما میخواست لباسش رو عوض کنه.
_پرنسس کوچولو؟نمیخوای بیدار شی؟چشمات پف کردن از بس گریه کردی دیگه پشو برو خونه اماده شو، بیا،باشه؟
+اوم....باشه(خواب الود و کیوت)
دیدم فقط موافقت میکنه اما تکون نمیخوره پس...
یک دستم رو زیر کمر باریکش و اون یکی رو زیر پاهاش گذاشتم و بلندش کردم....همش باید امروز فرم بغل کردن رو طبق میل خانمی تغییر میدادم...
پیاده شدم و درِ خونشون رو زدم...
☆کیه؟
_اهم...منم تهیونگ....
☆اووو...اوپاااااااا خوش اومدی!
الان میام پایین...
منتظر بودم که یهو ات دستش رو دور گردنم حلقه کرد...خخخخ،تو خواب داشت اینکار رو میکرد.
☆اوپااااااا...
اری داشت میومد سمتم که ظاهرا قصد داشت بغلم کنه اما تا دید ات بغلمه...عقب کشید،مثل سگ دلم خنک شد.(اوخیی)
☆اون چرا اینجوریه؟
_به همسر من نگو اون،ایشون اسم داره...
☆خیلی خب.
/پسر...
*اواااا ات تو دوباره تو بغل تهیونگییییی؟
_خاله دختر تون خیلی دل نازکه ها!
☆*/وای باز چه گندی زده؟؟؟
_نه چیزی نیست.من میبرمش اتاقش....
☆خب بیدارش کن!
_نمیخوام.
*/☆چرا؟
_چون دوباره میخواد گریه کنه.
*برای چی؟
_تینتش شکست زد زیر گریه...
☆واییی جررررررر....(میخنده)
/ای خدا*ای بابا....
رفتم بالا و وارد اتاق ات شدم...گذاشتم ش رو تخت و کنارش نشستم...ذهنم درگیر بود،چون الان که دقت کردم ات با خانوادش خوبه اما من حس خوبی بهشون ندارم؛خواهره که شاید بچ باشه اما همیشه مطمئنم پشت اته نمیدونم چرا!اما پدر مادرش یجور وایب بد و مشکوک میدن...
+تهیونگ....
_هوم؟
+مگه....
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
27:
که یهو:
تق....تینتم افتاد و شکست....
_چی بو.....ای وای این چیه؟تینته؟
+نهههههههه!تینتمممممممم(سریع زد زیر گریه)
_ا...ات!
+او...اون شکست هق من اون رو هق هق از پارسال داشتم....اون رو هق از اسپانیا خریدمـــــ(گریش اوج گرفت)
_هی گریه نکن من خودم برات پیدا میکنم...
+تو کره هق ندارنـــــــــ(دوباره اوج گرفت)
ویو ته:
دیدم هر کاری میکنم گریه ش بند نمیاد دیگه نمیتونستم انقدر در مقابلِ همسر ایندم سنگدل باشم پس زدم بغل و....
پیاده شدم،در سمت شاگرد رو باز کردم و ات رو از پهلوش گرفتم و بغل کردم.....عجیب بود،هیچی نمی گفت و فقط گریه میکرد.
در شاگرد رو بستم و به طرف صندلی خودم رفتم؛نشستم و ات رو گذاشتم رو پام و سرش رو گذاشتم رو سینم....اونم سرش رو تو سینم فرو برد و گریه کرد....منم راه افتادم به سمتِ خونه اش.
خیلی دل نازک بود،اما من میتونم ناز بکشم...این دختر خیلی عجیبه!من دوست دختر قبلیم رو حتی بغلم نکردم و اینطوری خیانت دیدم اما این دختر...این دختر دو روزه شد نقطه ضعفم....امیدوارم از رو عشق نباشه.
ویو خونه ات اینا:
دیگه رسیده بودیم و ات خوابش برده بود،با اینکه دلم نمیومد بیدارش کنم اما میخواست لباسش رو عوض کنه.
_پرنسس کوچولو؟نمیخوای بیدار شی؟چشمات پف کردن از بس گریه کردی دیگه پشو برو خونه اماده شو، بیا،باشه؟
+اوم....باشه(خواب الود و کیوت)
دیدم فقط موافقت میکنه اما تکون نمیخوره پس...
یک دستم رو زیر کمر باریکش و اون یکی رو زیر پاهاش گذاشتم و بلندش کردم....همش باید امروز فرم بغل کردن رو طبق میل خانمی تغییر میدادم...
پیاده شدم و درِ خونشون رو زدم...
☆کیه؟
_اهم...منم تهیونگ....
☆اووو...اوپاااااااا خوش اومدی!
الان میام پایین...
منتظر بودم که یهو ات دستش رو دور گردنم حلقه کرد...خخخخ،تو خواب داشت اینکار رو میکرد.
☆اوپااااااا...
اری داشت میومد سمتم که ظاهرا قصد داشت بغلم کنه اما تا دید ات بغلمه...عقب کشید،مثل سگ دلم خنک شد.(اوخیی)
☆اون چرا اینجوریه؟
_به همسر من نگو اون،ایشون اسم داره...
☆خیلی خب.
/پسر...
*اواااا ات تو دوباره تو بغل تهیونگییییی؟
_خاله دختر تون خیلی دل نازکه ها!
☆*/وای باز چه گندی زده؟؟؟
_نه چیزی نیست.من میبرمش اتاقش....
☆خب بیدارش کن!
_نمیخوام.
*/☆چرا؟
_چون دوباره میخواد گریه کنه.
*برای چی؟
_تینتش شکست زد زیر گریه...
☆واییی جررررررر....(میخنده)
/ای خدا*ای بابا....
رفتم بالا و وارد اتاق ات شدم...گذاشتم ش رو تخت و کنارش نشستم...ذهنم درگیر بود،چون الان که دقت کردم ات با خانوادش خوبه اما من حس خوبی بهشون ندارم؛خواهره که شاید بچ باشه اما همیشه مطمئنم پشت اته نمیدونم چرا!اما پدر مادرش یجور وایب بد و مشکوک میدن...
+تهیونگ....
_هوم؟
+مگه....
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
- ۲۴۸
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط