مرددیوونهمن
#مرد_دیوونه_من
Part 1۴
تهیونگ پوزخندی میزنه و میره
کوک بعد از بسته شدن در عمارت سریع اشکاش سرازیر میشه
بعد از نیم ساعت بلند میشه و بیرون میزنه
توی گوشیش فقط یک شماره داشت اونم (my love) تهیونگ هیچوقت جواب پیام و تماسشو نمیداد
کوک دل و به دریا زد و زنگ زد
بعد از چند بوقی تلفن برداشته شد
خیلی ذوق کرد ، چون اولین باری بود که تهیونگ جواب تلفنشو میداد
- الو ( سرد )
+ عا س..سلام خوبی؟
- چته؟
+ م...میخوام برم خرید و ....
- صد بار گفتی میخوای بری خیلی خب فهمیدم! ( داد ، جدی )
+ ن..نه ..میخواستم بگم میشه باهم بریم؟ چ...چون امروز تولدمه ( بغض )
- هع..
صدای پوزخند تهیونگ از پشت تلفن میومد
- یا عین آدم گم شو برو خرید یا هم چیزی نخر!
کوک میخواست حرفی بزنه تماس قطع میشه
وقتی وارد میشه سبدی رو برمیداره و نزدیک قفسه های فروشگاه میشه
عاشق خرید کردن بود ، نه تنهایی دوست داشت یکبار هم با تهیونگ بره خرید ، خواسته زیادی براش بود!
چشمش به بسته نودل می افته ، از خوشحالی لبخندی میزنه و اونا رو برمیداره
با سبد توی دستش راه میرفت
شک داشت! اینکه شاید اون مرد تهیونگ باشه
دختر با خوشحالی بسته خوراکیشو بالا گرفت و با ذوق بغل مرد میپره
مرد سرشو بالا میاره ، کوک درست حدس زده بود
تهیونگ چشمش به کوک می افته اما بدون اهمیت دادن بهش از اونجا با دوست دخترش دور میشه
کوک بعد از خرید دکتر میره
از اولی که ازدواج کرده بود پیش یک دکتر میرفت اونم برای پماد کبودی هاش
§ اوه ، پسر با خودت چیکار کردی
+ ه...هیچی شیشه رفت تو دستم ( بغض )
دکتر از جاش بلند شد و کوک رو بغل کرد
§ میدونم چی شده بزار برات پانسمان کنم
کوک سری تکون میده و میشینه ، بعد از پانسمان دستش به خونه حرکت میکنه
شب شده بود ، آخر شب تهیونگ کلید میندازه و در رو باز میکنه
+ سلام ( ذوق )
تهیونگ بدون هیچ اهمیتی کتشو در میاره
کوک نزدیکش میشه و مثل همیشه کراواتش رو باز میکنه
هردو سر میز نشسته بودن که گوشی ته زنگ میخوره و از جاش بلند میشه
- الو؟
$ سلام پسرم چخبر
- زودباش کارتو بگو
$ فردا مهمونی با پدر کوک داریم باهم بیاین عمارتم
تهیونگ نگاه خنثی به کوک میندازه
- ما نمیایم
$ باز داری شروع میکنی؟ ( داد)
ته تلفن و قطع میکنه
کوک قاشقشو میزاره توی ظرفش
+ ب... بریم؟
- چرا باید تورو با خودم ببرم؟
کوک ساکت میشه و لبشو گاز میگیره
+ باشه ( لبخند)
بعد از غذا کوک میز و جمع میکنه و ظرفا و میشوره ، بعد از شستن ظرفا یک مبل اونور تر میشینه و مثل تهیونگ به تلویزیون زل میزنه
تهیونگ گوشیش و برمیداره و میره اتاقش
[ ویو فردا شب ]
کوک بعد از حموم و توی اتاق خوابش روی تخت دراز میکشه و با موهاش بازی میکنه
فکرش درگیر بود ، بغض کرده بود و اشک توی چشماش جمع شده بود
شاید پرو به نظر برسه اما میخواست به تهیونگ بگه دوستت دارم!
میخواست توی بغلش باشه و گریه کنه ، میخواست بدونه مامانش چیکار کرده؟ اونم بچه بود و هیچی نمیدونست ، هیچی!
زانو هاشو توی خودش جمع میکنه و قطره اشکش میریزه که در اتاق باز میشه
کوک سریع اشکشو باز میکنه و با خوشحالی زیاد بلند میشه
میدونست تهیونگه! آخه بجز خودشون کسی توی این خونه نیست
البته دختر عموی تهیونگ، لینا! اون گاهی اوقات میومد
کوک دوست داشت جای اون باشه ، آخه تهیونگ همش بهش توجه میکرد و ناز و بغلش میکرد
{ ویو ته }
پدرم بهم زنگ زد و کلی سرم داد زد همیشه منو با باندم تهدید میکنه ، این مردک چشه؟ چرا خودشو توی زندگی من دخالت میده
از باندم زدم بیرون و سوار ماشینم شدم و به سمت عمارت حرکت کردم
وقتی رسیدم لباسی که بادیگاردام جلوی عمارت ایستاده بودن رو به دستم دادم ، با بسته لباسی که سفارش دادم رفتم طبقه بالا
در اتاق و باز کردم
مثل خرگوش ها با لبخند پرید
آه احمق تو یکی هم باید رو مخم باشی؟
تهیونگ نزدیک تخت کوک میشه
Part 1۴
تهیونگ پوزخندی میزنه و میره
کوک بعد از بسته شدن در عمارت سریع اشکاش سرازیر میشه
بعد از نیم ساعت بلند میشه و بیرون میزنه
توی گوشیش فقط یک شماره داشت اونم (my love) تهیونگ هیچوقت جواب پیام و تماسشو نمیداد
کوک دل و به دریا زد و زنگ زد
بعد از چند بوقی تلفن برداشته شد
خیلی ذوق کرد ، چون اولین باری بود که تهیونگ جواب تلفنشو میداد
- الو ( سرد )
+ عا س..سلام خوبی؟
- چته؟
+ م...میخوام برم خرید و ....
- صد بار گفتی میخوای بری خیلی خب فهمیدم! ( داد ، جدی )
+ ن..نه ..میخواستم بگم میشه باهم بریم؟ چ...چون امروز تولدمه ( بغض )
- هع..
صدای پوزخند تهیونگ از پشت تلفن میومد
- یا عین آدم گم شو برو خرید یا هم چیزی نخر!
کوک میخواست حرفی بزنه تماس قطع میشه
وقتی وارد میشه سبدی رو برمیداره و نزدیک قفسه های فروشگاه میشه
عاشق خرید کردن بود ، نه تنهایی دوست داشت یکبار هم با تهیونگ بره خرید ، خواسته زیادی براش بود!
چشمش به بسته نودل می افته ، از خوشحالی لبخندی میزنه و اونا رو برمیداره
با سبد توی دستش راه میرفت
شک داشت! اینکه شاید اون مرد تهیونگ باشه
دختر با خوشحالی بسته خوراکیشو بالا گرفت و با ذوق بغل مرد میپره
مرد سرشو بالا میاره ، کوک درست حدس زده بود
تهیونگ چشمش به کوک می افته اما بدون اهمیت دادن بهش از اونجا با دوست دخترش دور میشه
کوک بعد از خرید دکتر میره
از اولی که ازدواج کرده بود پیش یک دکتر میرفت اونم برای پماد کبودی هاش
§ اوه ، پسر با خودت چیکار کردی
+ ه...هیچی شیشه رفت تو دستم ( بغض )
دکتر از جاش بلند شد و کوک رو بغل کرد
§ میدونم چی شده بزار برات پانسمان کنم
کوک سری تکون میده و میشینه ، بعد از پانسمان دستش به خونه حرکت میکنه
شب شده بود ، آخر شب تهیونگ کلید میندازه و در رو باز میکنه
+ سلام ( ذوق )
تهیونگ بدون هیچ اهمیتی کتشو در میاره
کوک نزدیکش میشه و مثل همیشه کراواتش رو باز میکنه
هردو سر میز نشسته بودن که گوشی ته زنگ میخوره و از جاش بلند میشه
- الو؟
$ سلام پسرم چخبر
- زودباش کارتو بگو
$ فردا مهمونی با پدر کوک داریم باهم بیاین عمارتم
تهیونگ نگاه خنثی به کوک میندازه
- ما نمیایم
$ باز داری شروع میکنی؟ ( داد)
ته تلفن و قطع میکنه
کوک قاشقشو میزاره توی ظرفش
+ ب... بریم؟
- چرا باید تورو با خودم ببرم؟
کوک ساکت میشه و لبشو گاز میگیره
+ باشه ( لبخند)
بعد از غذا کوک میز و جمع میکنه و ظرفا و میشوره ، بعد از شستن ظرفا یک مبل اونور تر میشینه و مثل تهیونگ به تلویزیون زل میزنه
تهیونگ گوشیش و برمیداره و میره اتاقش
[ ویو فردا شب ]
کوک بعد از حموم و توی اتاق خوابش روی تخت دراز میکشه و با موهاش بازی میکنه
فکرش درگیر بود ، بغض کرده بود و اشک توی چشماش جمع شده بود
شاید پرو به نظر برسه اما میخواست به تهیونگ بگه دوستت دارم!
میخواست توی بغلش باشه و گریه کنه ، میخواست بدونه مامانش چیکار کرده؟ اونم بچه بود و هیچی نمیدونست ، هیچی!
زانو هاشو توی خودش جمع میکنه و قطره اشکش میریزه که در اتاق باز میشه
کوک سریع اشکشو باز میکنه و با خوشحالی زیاد بلند میشه
میدونست تهیونگه! آخه بجز خودشون کسی توی این خونه نیست
البته دختر عموی تهیونگ، لینا! اون گاهی اوقات میومد
کوک دوست داشت جای اون باشه ، آخه تهیونگ همش بهش توجه میکرد و ناز و بغلش میکرد
{ ویو ته }
پدرم بهم زنگ زد و کلی سرم داد زد همیشه منو با باندم تهدید میکنه ، این مردک چشه؟ چرا خودشو توی زندگی من دخالت میده
از باندم زدم بیرون و سوار ماشینم شدم و به سمت عمارت حرکت کردم
وقتی رسیدم لباسی که بادیگاردام جلوی عمارت ایستاده بودن رو به دستم دادم ، با بسته لباسی که سفارش دادم رفتم طبقه بالا
در اتاق و باز کردم
مثل خرگوش ها با لبخند پرید
آه احمق تو یکی هم باید رو مخم باشی؟
تهیونگ نزدیک تخت کوک میشه
- ۲۸۹
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط