{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام:قرارداد نفرت

part:94
ا/ت با خنده گفت:

«کیک و بستنی هم یادت هست؟»

«چطور فراموش کنم؟»

«اون بستنی تقصیر من نبود.»

«کاملاً اتفاقی بود، مگه نه؟»

«دقیقاً.»

جونگکوک به آستین لباسش نگاه کرد.

«پس اون آب هم اتفاقی بود.»

ا/ت زد زیر خنده.

«تو هنوز یادت مونده؟»

«من آدم کینه‌ای نیستم.»

«خیلی هم هستی.»

«فقط حافظه‌م خوبه.»

---

ا/ت کمی ساکت شد.

بعد گفت:

«بالش وسط تخت رو یادت هست؟»

جونگکوک لبخند زد.

«مرز بین‌المللی.»

ا/ت خندید.

«فکر می‌کردم واقعاً لازم داریم.»

«اون موقع فکر می‌کردی اگه یه متر ازت فاصله داشته باشم، بهتره.»

«آره.»

جونگکوک چند ثانیه ساکت شد.

«ولی آخرش...»

ا/ت نگاهش کرد.

«چی؟»

جونگکوک شونه بالا انداخت.

«هیچی.»

ا/ت لبخند کوچیکی زد.

«بازم هیچی.»

---

جونگکوک به گربه‌ای که نزدیک پاش نشسته بود نگاه کرد.

«اتاق فرار رو یادت هست؟»

ا/ت سریع گفت:

«نه.»

«چرا؟»

«چون کیفمو گم کردم.»

جونگکوک خندید.

«و نزدیک بود سرت تو اون سوراخ گیر کنه.»

ا/ت اخم کرد.

«زیادی خوشحالی.»

«خاطره‌ی خوبیه.»

«برای تو.»

«برای من خیلی خوب بود.»

ا/ت لبخند زد.

«ولی این بار حداقل کسی کیفشو گم نکرد.»

«پیشرفت بزرگیه.»

---

چند لحظه سکوت شد.

ا/ت آروم گفت:

«شب مهمونی رو هم یادت هست؟»

جونگکوک این بار نخندید.

«آره.»

ا/ت نگاهش رو پایین انداخت.

«اون شب خیلی عجیب بود.»

«تو عجیب بودی.»

«می‌دونم.»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

«ولی خوبه که اون شب اونجا بودم.»

ا/ت بهش نگاه کرد.

«چرا؟»

جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.

«چون لازم بود یکی حواسش بهت باشه.»

ا/ت چیزی نگفت.

فقط دوباره به گربه نگاه کرد.

---

چند دقیقه بعد، ا/ت ناگهان خندید.

«یه چیز دیگه.»

جونگکوک گفت:

«چی؟»

«خروج یعنی ورود.»

جونگکوک خندید.

«هنوز اون شب رو یادته؟»

«مگه می‌شه فراموشش کرد؟»

«سؤال فلسفی بود.»

«نه، سؤال مسخره بود.»

جونگکوک با خنده گفت:

«ولی هنوز یادت مونده.»

ا/ت چند ثانیه ساکت شد.

بعد آروم گفت:

«آره... خیلی چیزا یادم مونده.»

جونگکوک نگاهش کرد.

این بار هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.

---

آفتاب کم‌کم داشت پایین می‌رفت.

ا/ت گوشی‌اش رو برداشت و ساعت رو نگاه کرد.

۷:۳۸ عصر.

چشم‌هاش برای چند لحظه روی صفحه موند.

«خیلی زود گذشت.»

جونگکوک هم ساعتش رو نگاه کرد.

«آره.»

«فقط یه ساعت و بیست‌ودو دقیقه مونده.»

جونگکوک چیزی نگفت.

ا/ت آروم ادامه داد:

«کاش امروز بیشتر طول می‌کشید.»

جونگکوک نگاهش کرد.

«منم همینو می‌خوام.»

ا/ت برای چند ثانیه به صورتش نگاه کرد.

بعد نگاهش رو برگردوند.

هیچ‌کدوم شوخی نکردن.

هیچ‌کدوم نگفتن منظورشون چیه.

چون هر دو جواب رو می‌دونستن.

---

چند دقیقه بعد، از روی نیمکت بلند شدن.

ا/ت آخرین نگاهش رو به گربه‌ها انداخت.

«ممنون که منو آوردی اینجا.»

جونگکوک گفت:

«خواهش می‌کنم.»

ا/ت لبخند زد.

«این یکی رو هم یادم می‌مونه.»

جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.

«منم.»

هر دو به سمت ماشین راه افتادن.

اما این بار سکوت بینشون مثل همیشه نبود.

هر قدم که از اون فضای سبز دورتر می‌شدن، به ساعت ۹ شب نزدیک‌تر می‌شدن.

و هر دو می‌دونستن بعد از اون ساعت، دیگه هیچ‌کس مجبورشون نمی‌کنه کنار هم بمونن.

برای اولین بار...

انتخاب کاملاً دست خودشون بود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶)

نام: قرارداد نفرتPart:93بعد از بیرون اومدن از شهربازی، جونگک...

نام: قرارداد نفرتPart:92صبح روز بعد...ا/ت از خواب بیدار شد و...

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

نام: قرارداد نفرتPart:89شب شده بود.ا/ت روی تختش دراز کشیده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط