نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:93
بعد از بیرون اومدن از شهربازی، جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، دست ا/ت رو گرفت.
ا/ت با تعجب برگشت سمتش.
«کجا میریم؟»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
«صبر کن.»
ا/ت با اخم گفت:
«حداقل بگو کجا میریم.»
«اگه بگم، دیگه غافلگیری نیست.»
«من از غافلگیری خوشم نمیاد.»
جونگکوک خندید.
«میدونم.»
چند دقیقه بعد، از خیابون اصلی فاصله گرفتن و وارد یه فضای سبز بزرگ و آروم شدن.
صدای شهر کمکم دورتر شد.
ا/ت اطرافش رو نگاه کرد.
«اینجا کجاست؟»
جونگکوک فقط گفت:
«بیا.»
چند قدم جلوتر رفتن.
ا/ت ناگهان ایستاد.
چند تا گربه روی چمنها بودن.
یکی کنار نیمکت دراز کشیده بود، یکی دیگه آروم بین درختها راه میرفت و چند گربهی دیگه هم نزدیک یه ظرف غذا جمع شده بودن.
چشمهای ا/ت برق زد.
«وای...»
جونگکوک لبخند کوچیکی زد.
«میدونستم خوشت میاد.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«تو از کجا میدونستی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«یادت نیست یه بار گفتی گربهها از آدمها قابلتحملترن؟»
ا/ت چند لحظه فکر کرد.
بعد خندید.
«آره... هنوزم سر حرفم هستم.»
جونگکوک نشست روی نیمکت.
«معلومه.»
ا/ت هم کنار گربهها نشست و آروم دستش رو جلو برد.
یکی از گربهها نزدیک شد.
ا/ت با لبخند گفت:
«این یکی خیلی قشنگه.»
جونگکوک گفت:
«بالاخره یکی پیدا شد که ازش ایراد نگیری.»
ا/ت برگشت سمتش.
«میخوای شروع کنی؟»
«نه.»
«پس خوبه.»
چند لحظه هر دو ساکت موندن.
باد آرومی بین درختها میپیچید.
ا/ت گربه رو نوازش کرد.
«اینجا خیلی آرومه.»
جونگکوک گفت:
«برای همین آوردمت.»
ا/ت نگاهش کرد.
«چرا؟»
جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.
«چون امروز... آخرین روزه.»
ا/ت لبخندش کمرنگ شد.
«آره.»
---
چند دقیقه بعد، هر دو روی نیمکت نشسته بودن.
ا/ت به گربهای که جلوی پاش نشسته بود نگاه میکرد.
«یادته اولین بار که دیدمت، چقدر ازت بدم میاومد؟»
جونگکوک خندید.
«تو؟ فقط از من بدت میاومد؟»
«خیلی.»
«منم همینطور.»
ا/ت لبخند زد.
«اولین دعوامون یادت هست؟»
«چطور یادم نباشه؟ تو از همون اول آمادهی جنگ بودی.»
«چون تو خیلی مغرور بودی.»
«تو هم خیلی لجباز بودی.»
«هنوزم هستم.»
«این یکی رو قبول دارم.»
هر دو خندیدن.
ا/ت ادامه داد:
«اولین خرید رو یادت هست؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«همون که سر هر لباس گفتی نه.»
«چون هیچکدوم خوب نبود.»
«آخرش هم همونی رو انتخاب کردی که من گفتم بد نیست.»
ا/ت با اعتراض گفت:
«تو اصلاً بلد نیستی تعریف کنی.»
«ولی لباس رو انتخاب کردم.»
«با کمک من.»
«نصفش با کمک من بود.»
«یکچهارش هم شاید.»
جونگکوک خندید.
«باشه.»
چند لحظه بعد ا/ت گفت:
«ماشینبرقی چی؟»
جونگکوک خندید.
«اون دیگه بازی نبود. جنگ بود.»
«تو اول زدی.»
«تو محکمتر زدی.»
«چون تلافی کردم.»
«پس قبول داری شروع کردی.»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
«نه.»
جونگکوک خندید.
«هنوزم انکار میکنی.»
ادامه دارد...
Part:93
بعد از بیرون اومدن از شهربازی، جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، دست ا/ت رو گرفت.
ا/ت با تعجب برگشت سمتش.
«کجا میریم؟»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
«صبر کن.»
ا/ت با اخم گفت:
«حداقل بگو کجا میریم.»
«اگه بگم، دیگه غافلگیری نیست.»
«من از غافلگیری خوشم نمیاد.»
جونگکوک خندید.
«میدونم.»
چند دقیقه بعد، از خیابون اصلی فاصله گرفتن و وارد یه فضای سبز بزرگ و آروم شدن.
صدای شهر کمکم دورتر شد.
ا/ت اطرافش رو نگاه کرد.
«اینجا کجاست؟»
جونگکوک فقط گفت:
«بیا.»
چند قدم جلوتر رفتن.
ا/ت ناگهان ایستاد.
چند تا گربه روی چمنها بودن.
یکی کنار نیمکت دراز کشیده بود، یکی دیگه آروم بین درختها راه میرفت و چند گربهی دیگه هم نزدیک یه ظرف غذا جمع شده بودن.
چشمهای ا/ت برق زد.
«وای...»
جونگکوک لبخند کوچیکی زد.
«میدونستم خوشت میاد.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«تو از کجا میدونستی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«یادت نیست یه بار گفتی گربهها از آدمها قابلتحملترن؟»
ا/ت چند لحظه فکر کرد.
بعد خندید.
«آره... هنوزم سر حرفم هستم.»
جونگکوک نشست روی نیمکت.
«معلومه.»
ا/ت هم کنار گربهها نشست و آروم دستش رو جلو برد.
یکی از گربهها نزدیک شد.
ا/ت با لبخند گفت:
«این یکی خیلی قشنگه.»
جونگکوک گفت:
«بالاخره یکی پیدا شد که ازش ایراد نگیری.»
ا/ت برگشت سمتش.
«میخوای شروع کنی؟»
«نه.»
«پس خوبه.»
چند لحظه هر دو ساکت موندن.
باد آرومی بین درختها میپیچید.
ا/ت گربه رو نوازش کرد.
«اینجا خیلی آرومه.»
جونگکوک گفت:
«برای همین آوردمت.»
ا/ت نگاهش کرد.
«چرا؟»
جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.
«چون امروز... آخرین روزه.»
ا/ت لبخندش کمرنگ شد.
«آره.»
---
چند دقیقه بعد، هر دو روی نیمکت نشسته بودن.
ا/ت به گربهای که جلوی پاش نشسته بود نگاه میکرد.
«یادته اولین بار که دیدمت، چقدر ازت بدم میاومد؟»
جونگکوک خندید.
«تو؟ فقط از من بدت میاومد؟»
«خیلی.»
«منم همینطور.»
ا/ت لبخند زد.
«اولین دعوامون یادت هست؟»
«چطور یادم نباشه؟ تو از همون اول آمادهی جنگ بودی.»
«چون تو خیلی مغرور بودی.»
«تو هم خیلی لجباز بودی.»
«هنوزم هستم.»
«این یکی رو قبول دارم.»
هر دو خندیدن.
ا/ت ادامه داد:
«اولین خرید رو یادت هست؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«همون که سر هر لباس گفتی نه.»
«چون هیچکدوم خوب نبود.»
«آخرش هم همونی رو انتخاب کردی که من گفتم بد نیست.»
ا/ت با اعتراض گفت:
«تو اصلاً بلد نیستی تعریف کنی.»
«ولی لباس رو انتخاب کردم.»
«با کمک من.»
«نصفش با کمک من بود.»
«یکچهارش هم شاید.»
جونگکوک خندید.
«باشه.»
چند لحظه بعد ا/ت گفت:
«ماشینبرقی چی؟»
جونگکوک خندید.
«اون دیگه بازی نبود. جنگ بود.»
«تو اول زدی.»
«تو محکمتر زدی.»
«چون تلافی کردم.»
«پس قبول داری شروع کردی.»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
«نه.»
جونگکوک خندید.
«هنوزم انکار میکنی.»
ادامه دارد...
- ۴۱۴
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط