My boyfriend
My boyfriend
P:4
در اتاقت که بسته شد، صدای خندههای پذیرایی دور و خفه به گوش میرسید.
قلبت هنوز تند میزد.
جیمین یه قدم جلو اومده بود و داشت با همون نگاه عمیقش نگات میکرد.
تو آروم گفتی:
— «هیس… حالا بیخیال.»
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آهسته، با صدایی که فقط خودش بشنوه گفتی:
— «بیا بغلم… ببینم… دلم برای پسرم تنگ شده بود.»
چشمهاش نرم شد.
اون جدیت و شیطنت همیشگی جاش رو داد به یه لبخند گرم.
بدون حرف، آروم دستهاشو باز کرد.
وقتی رفتی توی بغلش، انگار تمام استرس اون یک ماه و شوک امشب یهو فرو ریخت.
گرمای بدنش آشنا بود. امن بود.
دستهاش محکم ولی آروم دورت حلقه شد.
آروم توی موهات گفت:
— «나도… 보고 싶었어.»
(منم… دلم برات تنگ شده بود.)
چشمهاتو بستی.
— «خیلی؟»
یه خندهی کوتاه کرد.
— «هر روز.»
صورتتو گذاشتی روی سینهش.
صدای ضربان قلبش رو میشنیدی.
— «میدونی چقدر ترسیدم وقتی دیدمت؟ نزدیک بود خفه شم با چای.»
لبخند زد.
— «قیافهت دیدنی بود.»
آروم مشت زدی به سینهش.
— «مسخره.»
چند لحظه فقط همونطور موندین.
زمان انگار وایستاده بود.
بعد یهو صدای دخترخالهت از پشت در اومد:
— «جیسووو؟ لباس پیدا شد؟ چرا انقدر طول کشید؟»
سریع از هم فاصله گرفتین.
تو با عجله یه هودی از کمد درآوردی و دادی دستش.
— «بپوش اینو. زود.»
جیمین قبل از اینکه در رو باز کنی، آروم دستتو گرفت.
نگات کرد.
— «امشب تموم نمیشه این داستان.»
قلبت دوباره تند شد.
لبخند خیلی کمرنگی زدی.
— «فعلاً فقط عادی رفتار کن.»
در رو باز کردی.
دخترخالهت با نگاه مشکوک وایستاده بود.
چشمش سریع از تو به جیمین رفت که حالا هودی تو تنش بود.
— «وااای چقدر بهت میاد!»
تو سعی کردی بیتفاوت بگی:
— «خب دیگه، قد و هیکلش شبیه خودمه.»
ولی زیر اون آرامش ظاهری، دلت میدونست
این راز، امشب سختتر از همیشه باید پنهان بمونه…
---
پارت بعد؟
بچهها برای پارت بعد شرط میخوام بزارم منم خسته میشم نیاز دارم به حمایتتون
۱۰ لایک ۵ کامنت ۳ بازنشر
P:4
در اتاقت که بسته شد، صدای خندههای پذیرایی دور و خفه به گوش میرسید.
قلبت هنوز تند میزد.
جیمین یه قدم جلو اومده بود و داشت با همون نگاه عمیقش نگات میکرد.
تو آروم گفتی:
— «هیس… حالا بیخیال.»
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آهسته، با صدایی که فقط خودش بشنوه گفتی:
— «بیا بغلم… ببینم… دلم برای پسرم تنگ شده بود.»
چشمهاش نرم شد.
اون جدیت و شیطنت همیشگی جاش رو داد به یه لبخند گرم.
بدون حرف، آروم دستهاشو باز کرد.
وقتی رفتی توی بغلش، انگار تمام استرس اون یک ماه و شوک امشب یهو فرو ریخت.
گرمای بدنش آشنا بود. امن بود.
دستهاش محکم ولی آروم دورت حلقه شد.
آروم توی موهات گفت:
— «나도… 보고 싶었어.»
(منم… دلم برات تنگ شده بود.)
چشمهاتو بستی.
— «خیلی؟»
یه خندهی کوتاه کرد.
— «هر روز.»
صورتتو گذاشتی روی سینهش.
صدای ضربان قلبش رو میشنیدی.
— «میدونی چقدر ترسیدم وقتی دیدمت؟ نزدیک بود خفه شم با چای.»
لبخند زد.
— «قیافهت دیدنی بود.»
آروم مشت زدی به سینهش.
— «مسخره.»
چند لحظه فقط همونطور موندین.
زمان انگار وایستاده بود.
بعد یهو صدای دخترخالهت از پشت در اومد:
— «جیسووو؟ لباس پیدا شد؟ چرا انقدر طول کشید؟»
سریع از هم فاصله گرفتین.
تو با عجله یه هودی از کمد درآوردی و دادی دستش.
— «بپوش اینو. زود.»
جیمین قبل از اینکه در رو باز کنی، آروم دستتو گرفت.
نگات کرد.
— «امشب تموم نمیشه این داستان.»
قلبت دوباره تند شد.
لبخند خیلی کمرنگی زدی.
— «فعلاً فقط عادی رفتار کن.»
در رو باز کردی.
دخترخالهت با نگاه مشکوک وایستاده بود.
چشمش سریع از تو به جیمین رفت که حالا هودی تو تنش بود.
— «وااای چقدر بهت میاد!»
تو سعی کردی بیتفاوت بگی:
— «خب دیگه، قد و هیکلش شبیه خودمه.»
ولی زیر اون آرامش ظاهری، دلت میدونست
این راز، امشب سختتر از همیشه باید پنهان بمونه…
---
پارت بعد؟
بچهها برای پارت بعد شرط میخوام بزارم منم خسته میشم نیاز دارم به حمایتتون
۱۰ لایک ۵ کامنت ۳ بازنشر
- ۶۷۱
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط