{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My boyfriend

My boyfriend
P:2
---

تو هنوز سرفه‌هات کامل بند نیومده بود.
قلبت داشت دیوونه‌وار می‌زد.

جیمین چند قدم جلوتر اومد و روبه‌روی خانواده‌ت مودب ایستاد، ولی نگاهش فقط یک لحظه، خیلی کوتاه، روی تو قفل شد.

تو آروم از جات بلند شدی که مثلاً بری آب بخوری.
از کنارش رد شدی.

همون لحظه، خیلی آروم و زیر لب به کره‌ای گفتی:

— «지민… 너 여기서 뭐해?»
(جیمین… تو اینجا چیکار می‌کنی؟)

جیمین بدون اینکه سرش رو سمتت برگردونه، با یه لبخند خیلی خیلی کمرنگ جواب داد:

— «보고 싶었어.»
(دلم برات تنگ شده بود.)

نفس تو بند اومد.

با حرص آروم گفتی:
— «می‌دونی اینجا کجاست؟ خونه‌ی من! خانواده‌م اینجان!»

اون این بار خیلی عادی رو به برادرت گفت:
— «آب… میشه؟»

برادرت گفت: «آره آره بیا بشین.»

تو سریع رفتی سمت آشپزخونه که لیوان آب بیاری.
دستات می‌لرزید.

چند ثانیه بعد جیمین هم به بهونه‌ی اینکه کمک کنه، اومد تو آشپزخونه.

آشپزخونه شلوغ بود، ولی همه حواسشون به پذیرایی بود.
فقط شما دوتا چند قدم از بقیه فاصله داشتین.

آروم گفت:

— «آروم باش.»

— «چطور آروم باشم؟! اگه بفهمن چی؟»

— «نمی‌فهمن.»

چشمات باریک شد.
— «چرا اومدی ایران؟»

چند لحظه نگات کرد. اون نگاه عمیق و همیشگیش.

— «کار داشتم.»

— «دروغ نگو.»

یه نفس آروم کشید.

— «باشه. برای تو اومدم.»

قلبت دوباره لرزید.

همون لحظه صدای دخترخاله‌ت اومد:
— «جیسوووو چرا انقدر طول کشید؟»

سریع ازش فاصله گرفتی.
لیوان آب رو دادی دست جیمین.

وقتی برگشتین تو پذیرایی، همه داشتن باهاش سوال و جواب می‌کردن.

عمه‌ت: «چرا ایران اومدی؟»

جیمین یه لحظه به تو نگاه کرد، بعد گفت:
— «ایران… قشنگه. دوست داشتم ببینم.»

خاله‌ت خندید: «کسی رو اینجا می‌شناسی؟»

برای نیم‌ثانیه سکوت کرد.
تو نفست حبس شد.

بعد خیلی عادی گفت:
— «الان… می‌شناسم.»

همه خندیدن و فکر کردن منظورش همین جمعه.

اما دخترخاله‌ت نگاهش رو تیز کرد و گفت:
— «جیسو که خیلی راحت باهاش حرف می‌زنه… انگار قدیمی‌ان.»

برادرت گفت: «خب شش سال کره بوده، طبیعیه راحت باشه.»

تو لبخند مصنوعی زدی.
— «آره دیگه، عادت کردم.»

ولی زیر میز، وقتی کسی حواسش نبود، انگشت جیمین خیلی آروم به انگشتت خورد.

فقط یه لمس کوتاه.
اما برق از تنت گذشت.

بی‌اختیار دوباره زیر لب به کره‌ای گفتی:

— «제발 مشکل درست نکن.»
(لطفاً دردسر درست نکن.)

اون بدون اینکه بهت نگاه کنه جواب داد:

— «약속.»
(قول می‌دم.)

اما اون لبخند کوچیکی که گوشه‌ی لبش نشست، می‌گفت
این شب هنوز تموم نشده…

---

پارت بعد رو امروز میزارم به شرط اینکه لایک کنید🎀
دیدگاه ها (۳)

عااااااا پستم اومد اکسپلوررررر 💃مرسی از همتوننننن ❤❤

My boyfriendP:1---امشب خونه‌ی مامان و بابات مهمونی بود. از ...

چند پارتی درخواستی پارت ۸ا/ت . به محض دیدن پیام سریع رفت پیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط