تیتراز ،همیشه اینو نمیزارم
تیتراز ،همیشه اینو نمیزارم
پارت۱
این قسمت:وقتی کوچک تر بودم
یک روز گرم تابستونی یونا و برادرش یونگی در پارک مشغول تاب بازی بودن
یونا:اوپا محکم تاب بده
یونگی:باشه ولی اگه افتادی تقصیر من نیست😑
او یونا را محکم تر تاب داد
بعد چند دقیقه بازی میخواستن از انجا بروند که یونا روی زمین یک گله سر پیدا کرد اورا برداشت
یونا:دختر خانم وایستا
او وایستاد
؟؟:چی شده؟
یونا:این مال شماست
؟؟:اه آره ممنون راستی من سوجینم
یونا:منم یونام😊
خلاصه اونا بهترین دوستان هم شدن باهم به مهد کودک میرفتن برای بازی به خانه هم وحتی پارک میرفتن
یک روز آفتابی بعد از مدرسه...
یونا داشت به خانه برمیگشت ولی پایش به سنگ گیر کرد
«تق»افتاد روی زمین
یونا:آی
او با عجله خودش را به یک نیمکت در پارک رساند
سرش پایین بود و گریه میکرد سایه یک نفر روی او افتاد
او سرش را بالا اورد تا رو را ببیند چند ثانیه بهم خیره شدن...
ادامه دارد...
پارت۱
این قسمت:وقتی کوچک تر بودم
یک روز گرم تابستونی یونا و برادرش یونگی در پارک مشغول تاب بازی بودن
یونا:اوپا محکم تاب بده
یونگی:باشه ولی اگه افتادی تقصیر من نیست😑
او یونا را محکم تر تاب داد
بعد چند دقیقه بازی میخواستن از انجا بروند که یونا روی زمین یک گله سر پیدا کرد اورا برداشت
یونا:دختر خانم وایستا
او وایستاد
؟؟:چی شده؟
یونا:این مال شماست
؟؟:اه آره ممنون راستی من سوجینم
یونا:منم یونام😊
خلاصه اونا بهترین دوستان هم شدن باهم به مهد کودک میرفتن برای بازی به خانه هم وحتی پارک میرفتن
یک روز آفتابی بعد از مدرسه...
یونا داشت به خانه برمیگشت ولی پایش به سنگ گیر کرد
«تق»افتاد روی زمین
یونا:آی
او با عجله خودش را به یک نیمکت در پارک رساند
سرش پایین بود و گریه میکرد سایه یک نفر روی او افتاد
او سرش را بالا اورد تا رو را ببیند چند ثانیه بهم خیره شدن...
ادامه دارد...
- ۲۹۲
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط