🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁹¹
ات ✨ خب...حسی که ازت میگیرمو و طوری که هستی رو با احساسی که بهت دارمو تو ذهنم باهم ترکیب میکنم و به قلبم میفرستم تا اون طرح نهایی رو خلق کنه . قسمت اخرش از نظرم خیلی مهمه . از نظرم همچین چیزایی که برای اولین بار قراره خلق بشن ، فقط نباید با قوه تخیل خلق بشن ، بلکه باید با قلب انسان خلق بشه.....البته با کمک مغز و قوه تخیل .
لبخندی زدم و ادامه دادم .
ات ✨ این چیزیه که کلا من از هنر و خلق کردنش حس میکنم و بهش باور دارم....ولی افراد زیادی هستن که عمق هنر و خلق کردنشو درک نکردن و سعی میکنن با افکار خودشون افکار کسایی که اینو درک کردن رو خراب کنن....ولی چیزی که درکش کنی ، اونم با تمام وجودت.....هرگز تخریب نمیشه مگر اینکه خودت بخوای.
یونگی چند ثانیه سکوت کرد و بعد آروم برگشت سمتم و تو سکوت با تعجب بهم نگاه کرد .
ات ✨ چیشده ؟
یونگی 🪽 هیچی فقط....
ات ✨ فقط چی؟
بازم سکوت کرد و به چشمام خیره شد و خواست چیزی بگه ولی برگشت و به روبهروش خیره شد .چیشدش شد یهو؟ چیز بدی گفتم ؟
یونگی 🪽 هیچی....فقط کم مونده برسیم .
سری تکون دادم و منم چیزی نگفتم و به جادهای که کمکم داشت با انبوهی از درختای بلند و برگ های زرد و نارنجی احاطه میشد خیره شدم . یعنی چی میخواست بگه ؟ دوباره سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به بیرون خیره شدم . نمیدونم چقدر گذشته بود که از جاده خارج شده بودیم و ماشین بین درختا و روی زمین خاکی و نم دار جنگل حرکت میکرد . کمی بیشتر دقت کردم که یه کلبه کوچولوی چوبی و قدیمی رو دورتر دیدم . دقیقا پشت کلبه یه رودخونه بود که با یه پل چوبی و قدیمی به اونطرف رودخونه ختم میشد و میتونستی به راحتی از روش رد بشی . زمین پر شده بود از برگای زرد و نارنجی و کاج هایی که از درختا افتاده بودن . برگای زرد و نارنجی حتی روی سطح آب رود خونه رو هم تزئین کرده بودن . همه چیز به شکل عجیب و نفس گیری زیبا و دلربا بود . بالاخره ماشین وایساد ، درست کمی دور تر از کلبه .
یونگی 🪽 رسیدیم کوچولو.
ات ✨ اینجا...اینجا خیلی قشنگه .
یونگی 🪽 اره...خیلی قشنگه.....(نفس عمیق)حالا پیاده شیم کوچولو؟
ات ✨ اره.(لبخند)
کیفمو برداشتم و در ماشینو باز کردم و همزمان باهم از ماشین پیاده شدیم . نسیمی خنک که با خودش بوی خاک نمدار ، چوب و گل های اطرافو جابهجا میکرد صورتمو نوازش کرد و منو تشویق کرد که لحظهای چشمامو ببندم و نفس عمیقی بکشم .
یونگی 🪽 تو برو تو کلبه تا من وسایلو بیارم .
ات ✨ نیام کمک ؟
یونگی 🪽 نه برو تا تو در کلبه رو باز کنی من با وسایل میام .
ات ✨ باشه .
کیفمو روی دوشتم انداختم و سمت کلبه حرکت کردم . صدای خشخش برگا با صدای باد ترکیب شده بود و صدای پرندههاهم این موسیقی رو کامل میکرد . دستمو روی در چوبی و نمدار که با سبزه هایی پوشیده شده بود گذاشتم و فشار دادم ولی باز نشد . اون یکی دستمم گذاشتم و محکم تر به در فشار وارد کردم که در باز شد. دستامو بهم زدم تا هم تمیزشون کنم و هم خودمو تشویق کنم . هرچی نباشه این در چوبی سفت و باز کردم . لبخندی از افکارم روی لبام نشست و وارد کلبه شدم. اوه انگار خیلی وقته که کسی اینجا نیومده . جلوتر رفتم و ملافه سفیدی که روش رو خاک پوشونده بود رو برداشتم که مبلی تک نفره از زیر ملافه پدیدار شد و کلی هم خاک از روی ملافه بلند شد و باعث شد عطسه ای کنم . پارچه رو انداختم یه گوشه . مبل کاملا قوهای بود . بقیه ملافه هارو هم از روی وسایل برداشتم . حالا کل فضای کلبه پر از خاک شده بود و منم به سرفه افتاده بودم .همونطور سرفه کنان از کلبه خارج شدم که دیدم یونگی با وسایل جلوش کلبه وایساده .
یونگی 🪽 چیشده کوچولو ؟
ات ✨ اون تو....تمام..خاکه .(سرفه کنان)
یونگی 🪽 خب...خیلی وقته کسی اینجا نیومده....صبر میکردی تا بیام دیگه کوچولو...من فقط گفتم در کلبه رو باز کن.
دستامو به کمرم گرفتم .
ات ✨ آها...تو نمیدونی که من یذره زیادی کنجکاوم؟
یونگی 🪽 چرا میدونم . (لبخند)
ات ✨ خب دیگه بیا بریم تو .
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
Part ⁹¹
ات ✨ خب...حسی که ازت میگیرمو و طوری که هستی رو با احساسی که بهت دارمو تو ذهنم باهم ترکیب میکنم و به قلبم میفرستم تا اون طرح نهایی رو خلق کنه . قسمت اخرش از نظرم خیلی مهمه . از نظرم همچین چیزایی که برای اولین بار قراره خلق بشن ، فقط نباید با قوه تخیل خلق بشن ، بلکه باید با قلب انسان خلق بشه.....البته با کمک مغز و قوه تخیل .
لبخندی زدم و ادامه دادم .
ات ✨ این چیزیه که کلا من از هنر و خلق کردنش حس میکنم و بهش باور دارم....ولی افراد زیادی هستن که عمق هنر و خلق کردنشو درک نکردن و سعی میکنن با افکار خودشون افکار کسایی که اینو درک کردن رو خراب کنن....ولی چیزی که درکش کنی ، اونم با تمام وجودت.....هرگز تخریب نمیشه مگر اینکه خودت بخوای.
یونگی چند ثانیه سکوت کرد و بعد آروم برگشت سمتم و تو سکوت با تعجب بهم نگاه کرد .
ات ✨ چیشده ؟
یونگی 🪽 هیچی فقط....
ات ✨ فقط چی؟
بازم سکوت کرد و به چشمام خیره شد و خواست چیزی بگه ولی برگشت و به روبهروش خیره شد .چیشدش شد یهو؟ چیز بدی گفتم ؟
یونگی 🪽 هیچی....فقط کم مونده برسیم .
سری تکون دادم و منم چیزی نگفتم و به جادهای که کمکم داشت با انبوهی از درختای بلند و برگ های زرد و نارنجی احاطه میشد خیره شدم . یعنی چی میخواست بگه ؟ دوباره سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به بیرون خیره شدم . نمیدونم چقدر گذشته بود که از جاده خارج شده بودیم و ماشین بین درختا و روی زمین خاکی و نم دار جنگل حرکت میکرد . کمی بیشتر دقت کردم که یه کلبه کوچولوی چوبی و قدیمی رو دورتر دیدم . دقیقا پشت کلبه یه رودخونه بود که با یه پل چوبی و قدیمی به اونطرف رودخونه ختم میشد و میتونستی به راحتی از روش رد بشی . زمین پر شده بود از برگای زرد و نارنجی و کاج هایی که از درختا افتاده بودن . برگای زرد و نارنجی حتی روی سطح آب رود خونه رو هم تزئین کرده بودن . همه چیز به شکل عجیب و نفس گیری زیبا و دلربا بود . بالاخره ماشین وایساد ، درست کمی دور تر از کلبه .
یونگی 🪽 رسیدیم کوچولو.
ات ✨ اینجا...اینجا خیلی قشنگه .
یونگی 🪽 اره...خیلی قشنگه.....(نفس عمیق)حالا پیاده شیم کوچولو؟
ات ✨ اره.(لبخند)
کیفمو برداشتم و در ماشینو باز کردم و همزمان باهم از ماشین پیاده شدیم . نسیمی خنک که با خودش بوی خاک نمدار ، چوب و گل های اطرافو جابهجا میکرد صورتمو نوازش کرد و منو تشویق کرد که لحظهای چشمامو ببندم و نفس عمیقی بکشم .
یونگی 🪽 تو برو تو کلبه تا من وسایلو بیارم .
ات ✨ نیام کمک ؟
یونگی 🪽 نه برو تا تو در کلبه رو باز کنی من با وسایل میام .
ات ✨ باشه .
کیفمو روی دوشتم انداختم و سمت کلبه حرکت کردم . صدای خشخش برگا با صدای باد ترکیب شده بود و صدای پرندههاهم این موسیقی رو کامل میکرد . دستمو روی در چوبی و نمدار که با سبزه هایی پوشیده شده بود گذاشتم و فشار دادم ولی باز نشد . اون یکی دستمم گذاشتم و محکم تر به در فشار وارد کردم که در باز شد. دستامو بهم زدم تا هم تمیزشون کنم و هم خودمو تشویق کنم . هرچی نباشه این در چوبی سفت و باز کردم . لبخندی از افکارم روی لبام نشست و وارد کلبه شدم. اوه انگار خیلی وقته که کسی اینجا نیومده . جلوتر رفتم و ملافه سفیدی که روش رو خاک پوشونده بود رو برداشتم که مبلی تک نفره از زیر ملافه پدیدار شد و کلی هم خاک از روی ملافه بلند شد و باعث شد عطسه ای کنم . پارچه رو انداختم یه گوشه . مبل کاملا قوهای بود . بقیه ملافه هارو هم از روی وسایل برداشتم . حالا کل فضای کلبه پر از خاک شده بود و منم به سرفه افتاده بودم .همونطور سرفه کنان از کلبه خارج شدم که دیدم یونگی با وسایل جلوش کلبه وایساده .
یونگی 🪽 چیشده کوچولو ؟
ات ✨ اون تو....تمام..خاکه .(سرفه کنان)
یونگی 🪽 خب...خیلی وقته کسی اینجا نیومده....صبر میکردی تا بیام دیگه کوچولو...من فقط گفتم در کلبه رو باز کن.
دستامو به کمرم گرفتم .
ات ✨ آها...تو نمیدونی که من یذره زیادی کنجکاوم؟
یونگی 🪽 چرا میدونم . (لبخند)
ات ✨ خب دیگه بیا بریم تو .
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
- ۱.۳k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط