کوک خواهش میکنم گوش بده به حرفام از داخل چشماش التماس کردناش قابل خوندن ...
49
کوک :خواهش میکنم گوش بده به حرفام* از داخل چشماش التماس کردناش قابل خوندن بود پشیمونی هاش قابل مشاهده بود اما انت حتی برای لحظه ای هم به اون نگاهی نکرد و مدام کلمه[ برو بیرون] رو تکرار میکرد... کوک برای لحظه ای سکوت کرد و خیره شد بهش و بعد چندمین بدون حرفی با جیهون از مغازه خارج شد
[صبح روز بعد ]
ات :مشغول پاک کردن شیشه های مغازه بود که مردی وارد مغازه شد
_:خانم پارک ات؟
ات: بله خودم هستم
_:این دسته گل برای شماست لطف کنید اینو امضا کنید
ات :پارچه کوچیک تو دستش رو روی میز گذاشت و با تعجب به سمتش رفت و بعد از امضا کردن برگه با تعجب پرسید
ات: این گل از طرف چه کسی هستش؟
_:چیزی راجب خودشون نگفتن و فقط از ما خواستن این گل رو به دستتون برسونیم.... با اجازه بعد از تعظیم کوچکی از مغازه خارج شد.
ات: گل رو تو دستش گرفت و شروع کرد به بوییدنش.... اوه چه بوی
خوبی داره
با لبخند با سمت آشپز خونه رفت و داخل شیشه کوچکی آب ریخت و گل ها رو گذاشت داخل آب و رفت به سراغ کارش
[بعد ظهر ساعت 14:14]
ات :ولی من بیشتر از این خامه سفارش داده بودم واسه چی انقدر کمه؟ ( جدی )
_:ما پیام سفارش شما رو ثبت شده داریم شما خودتون همینقدر سفارشدادید
ا.ت: عوففف
ات: مشغول امضا کردن فاکتور بود که دوباره اون مرد با دسته گلی بزرگتر وارد مغازه شد.
ات: با به صدا در اومدن زنگوله در برگشت و نگاهی به در کرد که متوجه
اون مرد شد.
ات: بازم شما؟ (تعجب)
&:بله ... این دسته گل برای شماست گرفت سمتش
ات :ولی شما تازه امروز صبح برام دسته گل آوردید... مطمئنید دارید اشتباه نمیکنید؟
&;به ادرس ثبت شده نگاهی انداخت... نه درست اومدم این گل ها رو
برای شما سفارش دادن
ات :میشه مشخصات اون طرف رو بگی؟ (کلافه)
&:نه خانم ما اجازه همچین کاری و نداریم.... لطفا اینو امضا کنید
کوک :خواهش میکنم گوش بده به حرفام* از داخل چشماش التماس کردناش قابل خوندن بود پشیمونی هاش قابل مشاهده بود اما انت حتی برای لحظه ای هم به اون نگاهی نکرد و مدام کلمه[ برو بیرون] رو تکرار میکرد... کوک برای لحظه ای سکوت کرد و خیره شد بهش و بعد چندمین بدون حرفی با جیهون از مغازه خارج شد
[صبح روز بعد ]
ات :مشغول پاک کردن شیشه های مغازه بود که مردی وارد مغازه شد
_:خانم پارک ات؟
ات: بله خودم هستم
_:این دسته گل برای شماست لطف کنید اینو امضا کنید
ات :پارچه کوچیک تو دستش رو روی میز گذاشت و با تعجب به سمتش رفت و بعد از امضا کردن برگه با تعجب پرسید
ات: این گل از طرف چه کسی هستش؟
_:چیزی راجب خودشون نگفتن و فقط از ما خواستن این گل رو به دستتون برسونیم.... با اجازه بعد از تعظیم کوچکی از مغازه خارج شد.
ات: گل رو تو دستش گرفت و شروع کرد به بوییدنش.... اوه چه بوی
خوبی داره
با لبخند با سمت آشپز خونه رفت و داخل شیشه کوچکی آب ریخت و گل ها رو گذاشت داخل آب و رفت به سراغ کارش
[بعد ظهر ساعت 14:14]
ات :ولی من بیشتر از این خامه سفارش داده بودم واسه چی انقدر کمه؟ ( جدی )
_:ما پیام سفارش شما رو ثبت شده داریم شما خودتون همینقدر سفارشدادید
ا.ت: عوففف
ات: مشغول امضا کردن فاکتور بود که دوباره اون مرد با دسته گلی بزرگتر وارد مغازه شد.
ات: با به صدا در اومدن زنگوله در برگشت و نگاهی به در کرد که متوجه
اون مرد شد.
ات: بازم شما؟ (تعجب)
&:بله ... این دسته گل برای شماست گرفت سمتش
ات :ولی شما تازه امروز صبح برام دسته گل آوردید... مطمئنید دارید اشتباه نمیکنید؟
&;به ادرس ثبت شده نگاهی انداخت... نه درست اومدم این گل ها رو
برای شما سفارش دادن
ات :میشه مشخصات اون طرف رو بگی؟ (کلافه)
&:نه خانم ما اجازه همچین کاری و نداریم.... لطفا اینو امضا کنید
- ۶.۲k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط