{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#my.real.love. part 5

#my.real.love. part 5

صبح روز بعد، فیلیکس برای اولین بار بعد از چند روز از اتاقش بیرون آمد.

هنوز ذهنش درگیر حرف‌های شب قبل بود که صدایی از پشت سرش شنید.

«فیلیکس؟»

برگشت.

پسری جوان با موهای قهوه‌ای و لبخندی گرم روبه‌رویش ایستاده بود.

«جولی؟»

جولی خندید.

«بالاخره پیدات کردم. چند روزه ندیدمت.»

فیلیکس هم لبخند کوچکی زد.

«سرم شلوغ بود.»

جولی کنارش راه افتاد.

«پس امروز می‌تونی یه کم با من وقت بگذرونی؟»

فیلیکس لحظه‌ای مکث کرد، اما بعد سرش را تکان داد.

«آره، چرا که نه؟»

آن دو در حیاط قدم می‌زدند و درباره چیزهای مختلف حرف می‌زدند. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، فیلیکس واقعاً می‌خندید.

اما چند متر دورتر...

هیونجین کنار یکی از ستون‌های سنگی ایستاده بود.

سردارانش مشغول صحبت بودند، اما هیونجین حتی یک کلمه از حرف‌هایشان را نمی‌شنید.

تمام حواسش به فیلیکس بود.

به خنده‌هایش.

به نگاه‌هایی که به جولی می‌کرد.

و بیشتر از همه، به فاصله کمی که بینشان بود.

دست هیونجین آرام مشت شد.

یکی از سرداران پرسید:

«ارباب؟»

هیونجین بدون اینکه نگاهش را از آن دو بردارد، گفت:

«چی؟»

«فرمودید جلسه رو ادامه بدیم.»

هیونجین بالاخره نگاهش را برگرداند.

«ادامه بدید.»

صدایش مثل همیشه سرد بود.

اما فکش از شدت فشار سفت شده بود.

کمی بعد، جولی و فیلیکس کنار فواره ایستادند.

جولی با لبخند به فیلیکس نگاه کرد.

«می‌دونی... خیلی وقته می‌خواستم یه چیزی بهت بگم.»

فیلیکس با تعجب نگاهش کرد.

«چی؟»

جولی یک قدم جلو آمد.

«من ازت خوشم میاد.»

فیلیکس خشکش زد.

«جولی...»

اما جولی فرصت نداد حرفش تمام شود.

خم شد و لب‌هایش را برای لحظه‌ای کوتاه روی لب‌های فیلیکس گذاشت.

فیلیکس با شوک عقب رفت.

چشمانش گرد شده بود.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید...

صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد.

هر دو برگشتند.

هیونجین بود.

چهره‌اش کاملاً بی‌احساس.

چشم‌هایش حتی ذره‌ای احساس نشان نمی‌دادند.

فیلیکس با اضطراب گفت:

«هیونجین...»

هیونجین حتی مکث هم نکرد.

از کنارشان رد شد.

«مزاحم نشید.»

همین.

نه فریادی.

نه دعوایی.

نه حتی یک نگاه دیگر.

انگار چیزی ندیده بود.

فیلیکس با ناباوری به رفتنش خیره شد.

«چرا...؟»

جولی آهسته گفت:

«فکر کنم ناراحت شد.»

فیلیکس سرش را تکان داد.

«نه... هیونجین هیچ‌وقت از چیزی ناراحت نمی‌شه.»

اما در همان لحظه، هیونجین پشت دیوار ایستاده بود.

دستش هنوز مشت بود.

چشمانش به زمین خیره شده بود.

تصویر بوسه مدام در ذهنش تکرار می‌شد.

نفس عمیقی کشید.

زیر لب گفت:

«به من ربطی نداره.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد با صدایی سردتر زمزمه کرد:

«اصلاً برام مهم نیست.»

اما مشت گره‌کرده‌اش چیز دیگری می‌گفت.

هیونجین برای اولین بار فهمیده بود...

دیدن فیلیکس کنار شخص دیگری، بیشتر از چیزی که تصور می‌کرد، آزارش می‌دهد...(ادامه دارد)


مایل به پارت بعدی؟
ببخشید دیر شد😭😭😭😭😭😭😭😭
و اینکهههه شنبه مسابقه دارممممم برام دعا کنیدددد و وقتم خیلی پره چون باشگاه دارم و از اون ور باید کلاسای اضافه برم برای مسابقه باید برم باشگاه 😭😭😭 اگر پارت نذاشتم ببخشیددددد😭😭







#Hyunjin
دیدگاه ها (۳۷)

FALLEN ECHOESPart 11هیونجین آن شب تا دیر وقت بیدار ماند.صدای...

#SLAVES. PART 1بار تاریک بود. بوی مشروب و عط...

#my.sexy.toy. part 6شب شد...که ناگهان صدای چرخید...

#my.sexy.toy. part 7(🤣برای مسدود نشدنم دعوا کنیدد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط