mysexytoy             part ...

#my.sexy.toy. part 6

#my.sexy.toy. part 6

شب شد...که ناگهان صدای چرخیدن کلید آمد.

فیلیکس از روی مبل سر بلند کرد.

در باز شد.

هیونجین وارد خانه شد. کت مشکی‌اش را روی شانه انداخته بود. خسته به نظر می‌رسید. حتی حوصله نداشت کفش‌هایش را همان لحظه دربیاورد.

فیلیکس خواست چیزی بگوید.

اما نگاهش روی گونه‌ی چپ هیونجین ثابت ماند....رد رژ لب....قرمز کم‌رنگ بود اما ...واضح.

سکوت کرد و هیچی نگفت

هیونجین متوجه نگاهش شد.

اخم کرد.

هیونجین: (سرد) چی شده؟

فیلیکس چیزی نگفت....فقط چند قدم جلو آمد.

با انگشت به گونه‌ی هیونجین اشاره کرد.

هیونجین بی‌اختیار دستش را روی صورتش کشید.

وقتی رنگ قرمز روی انگشتش نشست، برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد زیر لب گفت....《لعنتی》

فیلیکس خندید....اما آن خنده، تلخ بود.

فیلیکس: (آرام) ...پس برای همین دیر کردی.

هیونجین سرش را بلند کرد.

هیونجین: چی؟

فیلیکس: (با صدایی که کم‌کم می‌لرزید) هیچی...

برگشت که برود.

هیونجین مچ دستش را گرفت.

فیلیکس با عصبانیت دستش را پس کشید.

فیلیکس: ولم کن!

هیونجین: اول گوش کن.

فیلیکس: (با صدای بلندتر) لازم نیست چیزی بگی!

چشم‌هایش قرمز شده بود.

فیلیکس: من احمق بودم...فکر کردم تغییر میکنی اما...

سکوت کرد....نفسش برید.

فیلیکس : ه..هنوز همون عو/ضی هستی که بود ...

اشک آرام از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

فیلیکس: فکر کردم... شاید یه ذره فرق کردی...ولی نکردی

هیونجین همان‌جا خشک شد.

برای اولین بار...هیچ جوابی نداشت.

فیلیکس اشکش را پاک کرد و خواست از کنارش رد شود.

اما هیونجین آرام راهش را بست.

نه با زور....فقط ایستاد...

چند ثانیه به هم نگاه کردند.

بعد هیونجین آه بلندی کشید....دستش را بالا آورد و خیلی آرام، فیلیکس را در آغوش گرفت.

فیلیکس اول مقاومت کرد و با دستای کوچیکش به سینه ی هیونجین مشت میزد و اشک می‌ریخت....

اما هیونجین محکم نگهش نداشت...فقط همان‌قدر که نگذارد از کنارش رد شود.

هیونجین: (با صدای گرفته) ...به خواست خودم نبود.

فیلیکس بی‌حرکت ماند.

هیونجین: اون زن خودش نزدیک شد.

قبل از اینکه عقب برم...

این موند روی صورتم.

سکوت.

هیونجین: (آرام‌تر) ازش متنفر شدم.

فیلیکس سرش را بالا آورد.

چشم‌هایش هنوز خیس بود.

فیلیکس: ...دروغ نگو حتمی خودتم دوس داشتی که موندی

هیونجین نگاهش را از او نگرفت.

هیونجین: اگه می‌خواستم دروغ بگم...اصلاً چیزی توضیح نمی‌دادم.

فیلیکس چیزی نگفت فقط نفس عمیقی کشید.

هیونجین آرام او را رها کرد.

یک قدم عقب رفت.

دوباره همان ماسک همیشگی روی صورتش برگشت.

هیونجین: (سرد) هر جور دوست داری فکر کن.

از کنار فیلیکس رد شد و به سمت اتاقش رفت.

در اتاق بسته شد.

فیلیکس همان‌جا ایستاد.

دستش را روی صورتش کشید.

اشک‌هایش هنوز خشک نشده بودند.

اما برای اولین بار...

نمی‌توانست بفهمد از هیونجین عصبانی است...

یا از اینکه دلش می‌خواست حرفش را باور کند یا نه ولی....(ادامه دارد)




میخواستم دیروز پارت بزارم ولی نتونستم ببخشید به خواطر همین امروز گذاشتم بازم ببخشید اگر بد شده😭😭







#Huynjin
دیدگاه ها (۴۸)

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

جنگل نفرین شده پارت ۱۵

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 1باران شدیدی می‌بارید ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۱صبح، فلیکس زودتر از همیشه وارد مدرسه...

......پارت هفتم......

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

...پارت پونزدهم....

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

#عشق_ممنوعه_شب پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی قلبم یک‌دفعه فرو...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط