{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱
صدای جمع‌وجور کردن دفتر و جزوه‌ها در کلاس پیچیده بود. آخرین ساعتِ روز بود و همه آماده رفتن. نازنین کیفش رو بست و داشت خودکارهاش رو توی جامدادی می‌چید که پریناز از پشت نیمکتش خم شد سمت او.

با همون حالت پرانرژی همیشگی‌اش گفت: نازنین… می‌دونی که امروز تولدمه، نه؟ امشب باید بیای خونه‌مون.

نازنین بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، فقط آه کوتاهی کشید و جواب داد: پریناز… نمی‌تونم بیام.

پریناز همون لحظه اخمش رفت تو هم و ادامه داد:
چیو نمی‌تونی؟ نه نداریم. امشب مهمونِ منی. تموم شد و رفت.

نازنین بالاخره سرش رو بلند کرد. چشماش یک جور نگرانیِ قاطی خجالت داشت.
ـ خودت هم می‌دونی اگه بیام… پارسا عصبی می‌شه.

پریناز کتابش رو محکم کوبید توی کیف و لب زد: باز شروع کردی؟

نازنین ابروهاش روجمع کرد. معلوم بود این حرف‌ها براش ساده نیست.
ـ پریناز… مگه تولد پارسال یادت نیست؟ همون جلوی همه… جلوی یه عالمه آدم… چه‌جوری دلمو شکوند؟

صداش نه لرزون بود نه پر از گریه، اما یک تلخیِ قشنگ داشت. انگار هنوز جای اون اتفاق می‌سوخت.

پریناز لحظه‌ای چیزی نگفت. نگاهش خنثی شد، ولی نه به معنای بی‌تفاوتی، به معنای اینکه داشت فکر می‌کرد.
ـ خب آره… یادمه. ولی پارسا امسال خیلی فرق کرده. قول می‌دم چیزی نمی‌گه.

نازنین لب زد: تو فقط قول می‌دی… ولی اون که قول نمی‌ده.

پریناز کیفش رو محکم بست، بلند شد و ایستاد جلوی نازنین. مثل یک فرمانده که سربازش رو برای عملیاتی مهم آماده می‌کند گفت: گوش بده… من تولدمه. شب تولدم، کنارِ من نباشی، می‌میرم. همین قدر واضح.

بعد آروم‌تر و مهربون‌تر ادامه داد: در ضمن… پارسا پارساست. ولی تو؟ تو دخترعمه‌ی خودمی. حق داری بیای خونه‌مون. حق داری خوش بگذرونی، بدون اینکه نگران اخم یکی باشی.

نازنین لب‌هاش روجمع کرد و شانه‌اش رو کمی بالا انداخت و گفت: نمی‌دونم… فقط نمی‌خوام دوباره یه چیزی بشه.
پریناز دستشو نوازش وار گذاشت رو بازوی نازنین و گفت:
میای. همین. من خودم حواسم هست. نمی‌ذارم اصلاً نزدیکت بشه. به خدا.

نازنین نگاهش رو از او گرفت و به نیمکت خالی روبه‌رو خیره شد. بعد از چند ثانیه آهسته گفت: باشه… میام. ولی فقط به خاطر تو.

پریناز لبخندش شکوفه زد.
ـ عشقمی!

شب شده بود و نازنین جلوی آینه ایستاده بود، اما بیشتر از اون که حواسش به ظاهرش باشه، ذهنش درگیر رفتن یا نرفتن بود. چند بار دست برد سمت کیفش، دوباره برگشت، بعد کادوی تولد رو برداشت و روی تخت گذاشت، انگار هنوز امیدوار بود بهانه‌ای پیدا بشه که نره.

اما حرف پریناز توی سرش می‌چرخید: «فقط به خاطر من بیا.»

یک نفس آروم کشید.
کادوی پیچیده‌شده رو برداشت، کیفش رو روی شانه انداخت و از اتاق بیرون رفت.

خانه ساکت بود. از در که خارج شد، هوای شب خنک‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. فقط کافی بود چند قدم برداره تا برسه به خونه روبه‌رویی؛ همون خونه‌ای که سال‌ها براش آشنا بود، اما حالا نزدیک شدن به اون عجیب سخت به نظر می‌رسید.

نورهای حیاط روشن بود. صدای خنده و موسیقی از داخل می‌اومد. نازنین وقتی در حیاط رو رد کرد، ناخودآگاه قدمش کند شد.

و همون لحظه دیدش.

پارسا کنار مسیر ورودی ایستاده بود. انگار تازه از داخل بیرون اومده بود یا شاید از اول همون جا بود. با دیدن نازنین، صورتش درجا تغییر کرد. اخم‌هاش آروم و سنگین در هم رفت؛ نه از اون اخم‌های بچگانه و تند، بلکه از جنس نارضایتی‌ای که آدم سعی می‌کنه پنهونش کنه و نمی‌تونه.

نگاهش چند ثانیه روی صورت نازنین موند، بعد پایین اومد روی کادویی که در دستش بود، و دوباره برگشت به چشم‌های او.

نازنین همون جا ایستاد.

دستش دور کادو محکم‌تر شد.

پارسا بی‌آنکه صداش رو بالا ببره، به سمتش اومد. قدم‌هاش تند نبود، اما قاطع بود. وقتی روبه‌روش ایستاد، با فاصله‌ای که نه خیلی نزدیک بود نه خیلی دور، گفت: برای چی اومدی؟

نازنین لب باز کرد چیزی بگه، اما پارسا ادامه داد: تولد پارسال یادت رفته؟

صداش آروم بود، ولی اون آرامش از خشم بدتر به دل می‌نشست. طوری حرف می‌زد که انگار از قبل بارها این گفت‌وگو رو در ذهنش مرور کرده.

نازنین به سختی گفت: برای پریناز اومدم. خودش دعوتم کرده.

پارسا نگاهش رو لحظه‌ای از او گرفت و به پنجره‌های روشن خونه انداخت، بعد دوباره برگشت سمتش و ادامه داد:
دعوت کردنش دلیل نمی‌شه این تصمیم درستی بوده باشه.

نازنین چیزی نگفت.

پارسا نفس کوتاهی کشید، انگار داشت خودش رو وادار می‌کرد لحنش کنترل‌شده بمونه.
ـ من نمی‌خوام امشب دوباره مثل پارسال بشه. نه برای تو، نه برای خودم، نه برای پریناز. شب تولدشه. حقشه یه شب آروم داشته باشه، بدون تنش، بدون اون فضای سنگینی که سال قبل پیش اومد.

نازنین این بار آروم تر، اما با دلخوری گفت: اون چیزی که پارسال پیش اومد رو من درست نکردم.
دیدگاه ها (۰)

رمان

گوگولی😂🎀

یونا: «وای صبر کنین! الان درستش می‌کنم!»در حالی که سعی می‌کر...

برده بد شانسP:2Suga_______________________________________او...

بانوی منPart:11 ـ از این به بعد حق نداری وقتی تنهاییم بانو ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط