در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت

در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت
باور نمیکردم به آسانی دلم رفت
از هم سراغش را رفیقان میگرفتند
در وا شد وآمد به مهمانی دلم رفت
رفتم کنارش صحبتم یادم نیامد
پرسید شعرت را نمیخوانی دلم رفت
مثل معلم ها به ذوقم آفرین گفت
مانند طفل دبستانی دلم رفت
من از دیار. منزوی او اهل فردوسی
یک سیب و یک چاقو ی زنجانی دلم رفت
ای کاش آن شب دست در مویش نمیکردم
زلفش که آمد بروی پیشانی دلم رفت
😔😔😔😔😔😔
دیدگاه ها (۱)

بند بند استخوانم گریه می‌خواهد عزیزجسم نه روح و روانم گریه م...

عشق اولیمی

بازبان گریه از دنیا شکایت میکنماز لب خندان مردم نیز. حیرت می...

شده یک دل خوشی ساده بخواهیموفلک داغ یک خنده ی بروی لبمان نگذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط