در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت

در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت

در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت
باور نمیکردم به آسانی دلم رفت
از هم سراغش را رفیقان میگرفتند
در وا شد وآمد به مهمانی دلم رفت
رفتم کنارش صحبتم یادم نیامد
پرسید شعرت را نمیخوانی دلم رفت
مثل معلم ها به ذوقم آفرین گفت
مانند طفل دبستانی دلم رفت
من از دیار. منزوی او اهل فردوسی
یک سیب و یک چاقو ی زنجانی دلم رفت
ای کاش آن شب دست در مویش نمیکردم
زلفش که آمد بروی پیشانی دلم رفت
😔😔😔😔😔😔
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت‏ بــاور نمی‌کــردم ...

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفتبــاور نـمـی کــردم ...

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفتبــاور نـمـی کــردم ...

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت‏ بــاور نمی‌کــردم ...

در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت !باور نمی کردم ! به آسانی د...

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت ‏ بــاور نمی‌کــردم...

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت‏ بــاور نمی‌کــردم ...

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت‏ بــاور نمی‌کــردم ...

.در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفتباور نمی کردم، به آسانی دلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط