{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتماد عشق [ پارت ۲۱ ]

[ چند ساعت بعد ]
از زبان مریلین
چشمام رو باز کردم بدنم اون حرارت چند ساعت پیش رو نداشت چشمام رو چرخوندم کسی تو اتاق نبود..سره جام نیم خیز شدم که در باز شد
تهیونگ با لبخند اومد داخل

تهیونگ : چطوری ملکه

+ خوبم یعنی بد نیستم

تهیونگ : دیو خان رو نگران کرده بودیاا

نمی‌دونم چرا ولی از اینکه نگران من شده بود خوشحال شدم گفتم : نگرانم شده بود ؟ واقعاً؟ اون باعث شد من اینطوری بشم برای چی نگران شده

تهیونگ : شما دوتا آخرش همه ما رو میکشین ببین کی گفتم

از لحنش لبخند اومد روی لبام بلند شدم

تهیونگ : عه کجا کجا

+ یعنی چی کجا ؟

تهیونگ : تو سرما خوردی تازه همین یک ساعت پیش تب بدنت رو خوابوندم یکم استراحت کن

+ عه تهیونگ نمیخوام کار دارم بیرون

تهیونگ : چه کاری به جز بازیگوشی داری تو

همینطور داشتیم بحث می‌کردیم که سمت در قدم برداشتم با برخورد به شخصی دستم رو گذاشتم روی پیشونیم و وایستادم به بالا نگاه کردم که جونگ کوک رو با اخم های معروفش دیدم

+ چیه مثل طلبکارا نگام می‌کنی

از بازوم گرفت و بردم سمت تخت

- تا همین چند دقیقه پیش داشتی از تب میمردی الان داری بلبل زبونی میکنی

بهم برخورد انگار مجبور بود که منو از اون تب نجات بده

+ خب میزاشتی بمیرم برای چی به دادم رسیدی

- خیلی دلت مرگ میخواد هر دفعه دم از مردن میزنی

+ آره می‌خوام بمیرم برم پیش پدرم تا این همه سختی نکشم هر روز با ترس اینکه یکی بیاد سر وقتم یا قاتل پدرم منو بفرسته پیشش از مرگ به دست اون عوضی ها نمی‌ترسم از اینکه چطور زجرم بدن یا شکنجم کنن میترسم

از زبان جونگ کوک :
اون که نمیدونست الان قاتل پدرش جلوش وایستاده بود...فکر میکرد قاتل پدرش قراره زجرش بده شکنجش کنه یه آدم عوضی میدونست اون رو...مگه نبودم ؟ مگه عوضی نبودم حتی این یه بخشش بود شاید گناهام تا حدی بودن که روی دوشام سنگینی میکردن

تهیونگ : بهتره بری بیرون من خودم با مریلین هستم

رفت بیرون نشستم روی تخت

تهیونگ : مریلین تو میدونی اون اعصاب و روان درستی نداره بازم رو مغزش رژه میری از اعصبانیتش خوشت میاد

رفتم زیر پتو

+ برو بیرون دکتر

تهیونگ : چیه بهت برخورد حرفام تا چند دقیقه پیش که تهیونگ بودم الان شدم دکتر واقعا بچه ای

+ به من نگو بچه
با کلافگی رفت بیرون همین که در رو بست پتو رو به هم ریختم صورتم رو فرو کردم تو بالشت بجای اینکه گریه کنم داد زدم و بالشت صدام رو خفه کرد
این وضعیت تا کی قرار بود ادامه داشته باشه
با مشت به تشک تخت کوبیدم من واقعا بچه بودم خیلی زیاد هم بچه بودم این از اخلاق و رفتارم معلوم بود...پام رو بیشتر از حدم دراز کردم پس لایق این همه امنیت و خوبی از سمت کسایی که منو نمیشناختن نبودم...

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۹)

اعتماد عشق [ پارت ۲۰ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱۹ ]

آدم های درست زمان اشتباه.... pr6ویوی ا/ت صبح با درد شدیدی از...

پارت ۸ ویو اکو با این حرف خندم گرفت ولی اون دستش رو انداخت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط