اعتماد عشق [ پارت ۱۹ ]
رفتم بیرون و در رو هم محکم بستم
نشستم روی نرده ها سور خوردم و رفتم پایین بلند بلند خندیدم که خاله یو دیدم
خ.و: وای خاک تو سرم چرا همچین میکنی میوفتی ضربه مغزی میشی
+ خاله یو جونم من ۳ بار سکتهای مثل جونگ کوک و بقیه آدم بد ها رو رد کردم چیزیم نشده نگرانم نباش
خ.و: از دست تو دختر
بازم خندیدم و خاله یو غر غر کنان رفت تو آشپزخونه خودمو پرت کردم روی مبل که صدای جانگ شین اومد صاف نشستم اومد بالا سرم وایستاد
جانگ شین : چیه تا دیشب قصد خودکشی داشتی الان قهقهه زنان میخندی
+حالا من یه غلطی کردم تو هی بکوب تو سرم
تلفن جانگ شین زنگ خورد نمیدونم طرف پشت تلفن چی گفت که فوراً بلند شد و از پله ها بالا رفت
بیخیالش شدم تلویزیون رو باز کردم همه کانال هاش رو رد میکردم که دیدم جونگ کوک با جانگ شین داره میره
انگار عجله داشتن ولی لحظه آخر دیدم که جونگ کوک اسلحش رو گذاشت تو کمرش کجا میرفتن؟
+جونگکوک
وقتی وایستاد رفتم جلوش
+ مواظب خودت باش زود هم برگرد
سرش رو برام تکون داد و رفت جانگ شین برام چشمک زد
جانگ شین : به من چیزی نمیگی ؟
+ نه خیر
جانگ شین : پشیمون نشی ؟
+خیلی خب تو هم مراقب خودت باش
خندید که جونگ کوک از حیاط بلند صداش زد و جانگ شین هم با سرعت رفت
[ شب ]
از زبان مریلین :
تهیونگ هم اومد فقط سره میز منو تهیونگ بودیم جونگ کوک و جانگ شین نیومده بودن دلشوره داشتم
یه دو سه قاشق خوردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم
+ تهیونگ تو نمیدونی جانگ شین و جونگ کوک کجان؟
تهیونگ : نه نمیدونم نگران نباش هرجا باشن میان بالاخره
سرم رو گذاشتم روی میز که صدای باز شدن در اومد سرم رو بلند کردم که با ظاهر خونی جونگ کوک مواجه شدم بلند شدم شوکه شده بودم ترسیدم بلایی سر خودش اومده باشه رفتم جلوش به پیراهن خونیش دست کشیدم
+ چی..چیشده؟
آروم مچ دستم رو گرفت و پایین آورد و رفت طبقه بالا چشمم پشتش موند
جانگ شین اومد کنارم
جانگ شین : چیزی نشده نگران نباش
از دستم گرفت و نشوندم رو صندلی جلوم نشست
جانگ شین : مریلین خوبی ؟
+ اون..چرا..
جانگ شین : مریلین باید به این شرایط عادت کنی یعنی برای ما که عادی شده برای تو هم باید اینطوری بشه تا همینجا بدونی کافیه
رفتم بالا توی اتاقم هنوز سردرگم بودم..به ساعت نگاه کردم ۱۰:۳۰ رو نشون میداد وقته دارو هام بود چیکار کنم دارو هام توی اتاق جونگ کوکه
برم یا نرم ؟
باید برم چیزی از جونم مهم تر نیست که
رفتم دمه در اتاقش آهسته در زدم اجازه ورود داد در رو باز کردم و رفتم داخل
جلوی دیدم نبود فکر کنم حموم رفت برای همین بدو بدو رفتم قرص ها رو از روی دراور برداشتم نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمت در دستم هنوز به دستگیره نرسیده بود که یکی از پشت بهم چسبید و دستش رو دوره کمرم انداخت جیغ خفیفی کشیدم...
اون لحظه سکته نکردم خیلی بود
دستام سعی داشتن دستاش رو از کمرم باز کنن ولی انگار نه انگار تلاشی کردم
+ میشه ولم کنی میخوام برم قرصام رو بخورم
دمه گوشم زمزمه کرد
- اینجا بخور خب
+ اینجا آب نیست که
- چرا اتفاقا هست بهونه نگیر
هیچ بلوزی تنش نبود برم گردوند سمت خودش که باهاش چشم تو چشم شدم تا من اومدم دهن باز کنم و ازش شاکی باشم دستاش رو دوره گردن و کمرم انداخت و با لب.اش مک محکمی به لب.ام زد من حتی عقلم کار نمیکرد که توی این شرایط باید چه خاکی تو سرم بریزم
اولین بارم بود چشمام باز بود و تو شوک بودم بعد پنج مین ازم جدا شد که به خودم اومدم
+ تو الان چیکار کردی ؟
- همون که تجربه کردی
با مشت زدم روی سینه لختش
+ چرا بی اجازه همچین کاری کردی دیگه نبینما وگرنه..
- وگرنه چی ؟ میخوام یه بارم امتحان کنم ببینم چیکار میکنی
+ ببین منو...
زل زد
- میخوام استراحت کنم بیزحمت برو بیرون
+ یه بار دیگه بهم نزدیک شو با همین ناخون های بلندم موهات رو می کَنَم
از اتاق خارج شدم و در رو محکم بستم فقط بلده با احساس من بازی کنه فکر میکنه منم خر میشم البته تا اینجا ۵۰ درصد خر شدم و به حس مسخرم پی بردم
[ فردا ]
از زبان مریلین : روی تخت نشسته بودم و به در و دیوار نگاه میکردم که در اتاقم باز شد بدون اینکه ببینم کیه با اعصبانیت گفتم :
+ این اتاق هم شده طویله هرکسی میخواد میاد و میره..
به شخصه مقابل نگاه کردم که تهیونگ بود من فکر کردم جانگ شین با مهربونیتی که همیشه داشت گفت
جانگ شین : باز چیشده اعصبی هستی
+ چیزیم نیست
تهیونگ : اگر جونگ کوک کاریت کرده میتونی تلافی کنی سرش تا دلت خنک بشه ها
راست میگفت تلافی کنم راحت میشم...
+عه...thank you doctor
تهیونگ : دختر جون برای من فاز انگلیس رو نگیر
از اتاق در اومدم طبق عادت همیشگیم از نرده ها سور خوردم و رفتم پایین
#تابع_قوانین_ویسگون
نشستم روی نرده ها سور خوردم و رفتم پایین بلند بلند خندیدم که خاله یو دیدم
خ.و: وای خاک تو سرم چرا همچین میکنی میوفتی ضربه مغزی میشی
+ خاله یو جونم من ۳ بار سکتهای مثل جونگ کوک و بقیه آدم بد ها رو رد کردم چیزیم نشده نگرانم نباش
خ.و: از دست تو دختر
بازم خندیدم و خاله یو غر غر کنان رفت تو آشپزخونه خودمو پرت کردم روی مبل که صدای جانگ شین اومد صاف نشستم اومد بالا سرم وایستاد
جانگ شین : چیه تا دیشب قصد خودکشی داشتی الان قهقهه زنان میخندی
+حالا من یه غلطی کردم تو هی بکوب تو سرم
تلفن جانگ شین زنگ خورد نمیدونم طرف پشت تلفن چی گفت که فوراً بلند شد و از پله ها بالا رفت
بیخیالش شدم تلویزیون رو باز کردم همه کانال هاش رو رد میکردم که دیدم جونگ کوک با جانگ شین داره میره
انگار عجله داشتن ولی لحظه آخر دیدم که جونگ کوک اسلحش رو گذاشت تو کمرش کجا میرفتن؟
+جونگکوک
وقتی وایستاد رفتم جلوش
+ مواظب خودت باش زود هم برگرد
سرش رو برام تکون داد و رفت جانگ شین برام چشمک زد
جانگ شین : به من چیزی نمیگی ؟
+ نه خیر
جانگ شین : پشیمون نشی ؟
+خیلی خب تو هم مراقب خودت باش
خندید که جونگ کوک از حیاط بلند صداش زد و جانگ شین هم با سرعت رفت
[ شب ]
از زبان مریلین :
تهیونگ هم اومد فقط سره میز منو تهیونگ بودیم جونگ کوک و جانگ شین نیومده بودن دلشوره داشتم
یه دو سه قاشق خوردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم
+ تهیونگ تو نمیدونی جانگ شین و جونگ کوک کجان؟
تهیونگ : نه نمیدونم نگران نباش هرجا باشن میان بالاخره
سرم رو گذاشتم روی میز که صدای باز شدن در اومد سرم رو بلند کردم که با ظاهر خونی جونگ کوک مواجه شدم بلند شدم شوکه شده بودم ترسیدم بلایی سر خودش اومده باشه رفتم جلوش به پیراهن خونیش دست کشیدم
+ چی..چیشده؟
آروم مچ دستم رو گرفت و پایین آورد و رفت طبقه بالا چشمم پشتش موند
جانگ شین اومد کنارم
جانگ شین : چیزی نشده نگران نباش
از دستم گرفت و نشوندم رو صندلی جلوم نشست
جانگ شین : مریلین خوبی ؟
+ اون..چرا..
جانگ شین : مریلین باید به این شرایط عادت کنی یعنی برای ما که عادی شده برای تو هم باید اینطوری بشه تا همینجا بدونی کافیه
رفتم بالا توی اتاقم هنوز سردرگم بودم..به ساعت نگاه کردم ۱۰:۳۰ رو نشون میداد وقته دارو هام بود چیکار کنم دارو هام توی اتاق جونگ کوکه
برم یا نرم ؟
باید برم چیزی از جونم مهم تر نیست که
رفتم دمه در اتاقش آهسته در زدم اجازه ورود داد در رو باز کردم و رفتم داخل
جلوی دیدم نبود فکر کنم حموم رفت برای همین بدو بدو رفتم قرص ها رو از روی دراور برداشتم نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمت در دستم هنوز به دستگیره نرسیده بود که یکی از پشت بهم چسبید و دستش رو دوره کمرم انداخت جیغ خفیفی کشیدم...
اون لحظه سکته نکردم خیلی بود
دستام سعی داشتن دستاش رو از کمرم باز کنن ولی انگار نه انگار تلاشی کردم
+ میشه ولم کنی میخوام برم قرصام رو بخورم
دمه گوشم زمزمه کرد
- اینجا بخور خب
+ اینجا آب نیست که
- چرا اتفاقا هست بهونه نگیر
هیچ بلوزی تنش نبود برم گردوند سمت خودش که باهاش چشم تو چشم شدم تا من اومدم دهن باز کنم و ازش شاکی باشم دستاش رو دوره گردن و کمرم انداخت و با لب.اش مک محکمی به لب.ام زد من حتی عقلم کار نمیکرد که توی این شرایط باید چه خاکی تو سرم بریزم
اولین بارم بود چشمام باز بود و تو شوک بودم بعد پنج مین ازم جدا شد که به خودم اومدم
+ تو الان چیکار کردی ؟
- همون که تجربه کردی
با مشت زدم روی سینه لختش
+ چرا بی اجازه همچین کاری کردی دیگه نبینما وگرنه..
- وگرنه چی ؟ میخوام یه بارم امتحان کنم ببینم چیکار میکنی
+ ببین منو...
زل زد
- میخوام استراحت کنم بیزحمت برو بیرون
+ یه بار دیگه بهم نزدیک شو با همین ناخون های بلندم موهات رو می کَنَم
از اتاق خارج شدم و در رو محکم بستم فقط بلده با احساس من بازی کنه فکر میکنه منم خر میشم البته تا اینجا ۵۰ درصد خر شدم و به حس مسخرم پی بردم
[ فردا ]
از زبان مریلین : روی تخت نشسته بودم و به در و دیوار نگاه میکردم که در اتاقم باز شد بدون اینکه ببینم کیه با اعصبانیت گفتم :
+ این اتاق هم شده طویله هرکسی میخواد میاد و میره..
به شخصه مقابل نگاه کردم که تهیونگ بود من فکر کردم جانگ شین با مهربونیتی که همیشه داشت گفت
جانگ شین : باز چیشده اعصبی هستی
+ چیزیم نیست
تهیونگ : اگر جونگ کوک کاریت کرده میتونی تلافی کنی سرش تا دلت خنک بشه ها
راست میگفت تلافی کنم راحت میشم...
+عه...thank you doctor
تهیونگ : دختر جون برای من فاز انگلیس رو نگیر
از اتاق در اومدم طبق عادت همیشگیم از نرده ها سور خوردم و رفتم پایین
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۷۵۱
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط