part19
وقتی معلم زبانت بود و...
نور صبح، بیرحم و واضح، از لای پردهها روی اتاق افتاده بود.
همهچیز را روشن میکرد؛ ملحفههای بههمریخته، سکوت سنگین، و فاصلهای که دیگر نمیشد وانمود کرد وجود ندارد.
جسیکا هنوز کاملاً از خواب بیرون نیامده بود که حس کرد تخت کمی تکان خورد.
تهیونگ بیدار شده بود.
او برخلاف شب قبل، هیچ اثری از آن نرمیِ مست و بیپرده نداشت. ساکت نشسته بود، آرنجها روی زانو، دستها در هم قفل، و نگاهش به نقطهای نامعلوم روی زمین دوخته شده بود. فکش سفت بود. شانههایش دوباره همان حالت آشنای کنترلشده را پیدا کرده بودند.
جسیکا آرام نیمخیز شد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
«تهیونگ…»
او سرش را کمی برگرداند. نگاهش به جسیکا افتاد، اما این بار نه لرزشی در آن بود و نه آشفتگی. فقط جدیت. زیادی جدی.
«بیدار شدی.» صدایش پایین و صاف بود.
جسیکا ملحفه را کمی بالاتر کشید. «آره.»
سکوت.
آن سکوتی که از هر حرفی سنگینتر است.
تهیونگ نفس عمیقی کشید، دستش را روی صورتش کشید و بعد بالاخره صافتر نشست.
«باید دربارهی دیشب حرف بزنیم.»
جسیکا ابروهایش کمی در هم رفت. «اینقدر رسمی حرف نزن. انگار قراره قرارداد ببندی.»
«شاید هم باید ببندم.» لحنش خشک نبود، اما محکم بود. «چون من از اون دسته آدمها نیستم که یه شب از یه مرز رد بشن و صبح وانمود کنن چیزی عوض نشده.»
جسیکا حالا کاملاً بیدار شده بود. نگاهش از صورت تهیونگ پایین نیامد.
پس چی عوض شده؟»
تهیونگ این بار مستقیم به او نگاه کرد.
طولانی. بدون فرار.
«همهچیز.»
کلمه کوتاه بود، اما محکم نشست میانشان.
او ادامه داد: «من دیشب مست بودم، اینو میدونم. ولی یه چیز رو گردن مستی نمیندازم.»
مکث کرد.
«اینکه تو رو میخوام.»
نفس جسیکا برای لحظهای گیر کرد، اما چیزی نگفت.
تهیونگ از جایش بلند شد. چند قدم تا پنجره رفت، پرده را کمی کنار زد، انگار برای اینکه جملهی بعدی را راحتتر بگوید به فاصله احتیاج داشت.
«ولی خواستنِ تو برای من… بازی نیست. نمیخوام این بین ما تبدیل بشه به چیزی نصفه، مبهم، یا فقط مربوط به دیشب.»
جسیکا آرام گفت: «و اگر برای من هنوز مبهم باشه چی؟»
تهیونگ برگشت سمتش.
«اونوقت مجبورم صبر کنم.»
صدایش جدی ماند. «ولی نه دروغ میگم، نه نقش بازی میکنم، نه اجازه میدم چیزی که بینمون اتفاق افتاده بیاهمیت جلوه داده بشه.»
او نزدیکتر آمد، اما این بار با فاصلهای حسابشده ایستاد. نه مثل شب گذشته. نه احساسی و بیمرز. کاملاً بیدار. کاملاً آگاه.
«از این لحظه به بعد، اگر کنار من باشی… باید بدونی من جدیام، جسیکا.»
جسیکا به او خیره ماند.
«جدی… یعنی چی؟»
فک تهیونگ کمی سفت شد، اما جوابش بدون مکث آمد:
«یعنی دیگه نمیخوام تو رو فقط در حد لحظهها داشته باشم.»
نگاهش پایین نیامد.
«یعنی اگر کسی از من بپرسه تو برای من کی هستی، نمیخوام جوابی داشته باشم که بشه ازش فرار کرد.»
اتاق دوباره ساکت شد.
این بار اما سکوت، خالی نبود.
پر بود از چیزی که دیگر نمیشد به عقب برش گرداند.
جسیکا آرام از تخت پایین آمد. هنوز ملحفه را دور خودش نگه داشته بود. چند قدم جلو رفت تا روبهروی تهیونگ بایستد.
«تو همیشه یا خیلی سردی… یا خیلی شدید.» صدایش آرام بود، ولی دقیق. «هیچوقت چیزی بین این دوتا نیست؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
برای اولین بار، چیزی شبیه خستگی در صورتش پیدا شد.
«نه وقتی پای تو وسطه.»
من نمیدونم چی راجب این پارت بگممم🩷🌝
#تهیونگ#فیک#فیکشن#اسمات#فیکشن_تهیونگ
نور صبح، بیرحم و واضح، از لای پردهها روی اتاق افتاده بود.
همهچیز را روشن میکرد؛ ملحفههای بههمریخته، سکوت سنگین، و فاصلهای که دیگر نمیشد وانمود کرد وجود ندارد.
جسیکا هنوز کاملاً از خواب بیرون نیامده بود که حس کرد تخت کمی تکان خورد.
تهیونگ بیدار شده بود.
او برخلاف شب قبل، هیچ اثری از آن نرمیِ مست و بیپرده نداشت. ساکت نشسته بود، آرنجها روی زانو، دستها در هم قفل، و نگاهش به نقطهای نامعلوم روی زمین دوخته شده بود. فکش سفت بود. شانههایش دوباره همان حالت آشنای کنترلشده را پیدا کرده بودند.
جسیکا آرام نیمخیز شد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
«تهیونگ…»
او سرش را کمی برگرداند. نگاهش به جسیکا افتاد، اما این بار نه لرزشی در آن بود و نه آشفتگی. فقط جدیت. زیادی جدی.
«بیدار شدی.» صدایش پایین و صاف بود.
جسیکا ملحفه را کمی بالاتر کشید. «آره.»
سکوت.
آن سکوتی که از هر حرفی سنگینتر است.
تهیونگ نفس عمیقی کشید، دستش را روی صورتش کشید و بعد بالاخره صافتر نشست.
«باید دربارهی دیشب حرف بزنیم.»
جسیکا ابروهایش کمی در هم رفت. «اینقدر رسمی حرف نزن. انگار قراره قرارداد ببندی.»
«شاید هم باید ببندم.» لحنش خشک نبود، اما محکم بود. «چون من از اون دسته آدمها نیستم که یه شب از یه مرز رد بشن و صبح وانمود کنن چیزی عوض نشده.»
جسیکا حالا کاملاً بیدار شده بود. نگاهش از صورت تهیونگ پایین نیامد.
پس چی عوض شده؟»
تهیونگ این بار مستقیم به او نگاه کرد.
طولانی. بدون فرار.
«همهچیز.»
کلمه کوتاه بود، اما محکم نشست میانشان.
او ادامه داد: «من دیشب مست بودم، اینو میدونم. ولی یه چیز رو گردن مستی نمیندازم.»
مکث کرد.
«اینکه تو رو میخوام.»
نفس جسیکا برای لحظهای گیر کرد، اما چیزی نگفت.
تهیونگ از جایش بلند شد. چند قدم تا پنجره رفت، پرده را کمی کنار زد، انگار برای اینکه جملهی بعدی را راحتتر بگوید به فاصله احتیاج داشت.
«ولی خواستنِ تو برای من… بازی نیست. نمیخوام این بین ما تبدیل بشه به چیزی نصفه، مبهم، یا فقط مربوط به دیشب.»
جسیکا آرام گفت: «و اگر برای من هنوز مبهم باشه چی؟»
تهیونگ برگشت سمتش.
«اونوقت مجبورم صبر کنم.»
صدایش جدی ماند. «ولی نه دروغ میگم، نه نقش بازی میکنم، نه اجازه میدم چیزی که بینمون اتفاق افتاده بیاهمیت جلوه داده بشه.»
او نزدیکتر آمد، اما این بار با فاصلهای حسابشده ایستاد. نه مثل شب گذشته. نه احساسی و بیمرز. کاملاً بیدار. کاملاً آگاه.
«از این لحظه به بعد، اگر کنار من باشی… باید بدونی من جدیام، جسیکا.»
جسیکا به او خیره ماند.
«جدی… یعنی چی؟»
فک تهیونگ کمی سفت شد، اما جوابش بدون مکث آمد:
«یعنی دیگه نمیخوام تو رو فقط در حد لحظهها داشته باشم.»
نگاهش پایین نیامد.
«یعنی اگر کسی از من بپرسه تو برای من کی هستی، نمیخوام جوابی داشته باشم که بشه ازش فرار کرد.»
اتاق دوباره ساکت شد.
این بار اما سکوت، خالی نبود.
پر بود از چیزی که دیگر نمیشد به عقب برش گرداند.
جسیکا آرام از تخت پایین آمد. هنوز ملحفه را دور خودش نگه داشته بود. چند قدم جلو رفت تا روبهروی تهیونگ بایستد.
«تو همیشه یا خیلی سردی… یا خیلی شدید.» صدایش آرام بود، ولی دقیق. «هیچوقت چیزی بین این دوتا نیست؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
برای اولین بار، چیزی شبیه خستگی در صورتش پیدا شد.
«نه وقتی پای تو وسطه.»
من نمیدونم چی راجب این پارت بگممم🩷🌝
#تهیونگ#فیک#فیکشن#اسمات#فیکشن_تهیونگ
- ۲.۰k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط