part21
وقتی معلم زبانت بود و...
تهیونگ چند لحظه بعد با یک پیراهن مردانه برگشت. پیراهنی با پارچهی نرم و رنگ آبی روشن، که یقهاش کمی بلندتر از پیراهنهایی بود که جسیکا قبل از پوشیدنشان دیده بود.
«این…» او پیراهن را به سمت جسیکا گرفت. «مال خواهرمه. سایزش باید بهت بخوره. رنگش هم روشنه، شاید خوب رو کبودیها رو بپوشونه.»
جسیکا پیراهن را گرفت. پارچه را روی دستش کشید. نرم بود.
«ممنونم.»
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
«فقط…» جسیکا مکث کرد، «وقتی میری بیرون، مطمئن شو کسی نبینه… منظورم اینه که، نمیخوام زیاد جلب توجه کنه.»
تهیونگ سری تکان داد. «نگران نباش. میدونم چطور باید مراقب بود.»
بعد، مکثی کرد و با لحنی آرام، انگار که داشت به موضوع دیگری فکر میکرد، پرسید: «تو خواهر داری؟»
جسیکا سرش را به آرامی تکان داد. «نه. تک فرزندم.»
این بار، این سکوت بود که سنگینی میکرد. سکوتی که نشان میداد چقدر دنیاهایشان متفاوت است، و چقدر انتخابهایشان حالا به هم گره خورده.
تهیونگ پیراهن را به جسیکا داد و گفت: «اگه لازم بود، بگو. من بازم پیدا میکنم.»
جسیکا پیراهن را محکم گرفت. «باشه. ممنونم.»
جسیکا پیراهن را هنوز در دست داشت و انگار ذهنش از سؤال بعدی پُر شده بود.
نگاهش را از روی پارچه برداشت و دوباره به تهیونگ دوخت.
«خواهرِت… یوناسه، درسته؟»
تهیونگ برای لحظهای کوتاه مکث کرد.
«آره.»
جسیکا کمی سرش را کج کرد.
«اون همونیه که… همیشه دور و برش شلوغه؟»
تهیونگ ابروهایش را در هم کشید.
«منظورت چیه؟»
جسیکا با احتیاط گفت:
«تو مدرسه اسمش رو شنیدم. یکی گفت هر شب با یه نفر دیده میشه… با پسرای مختلف. نمیدونم درسته یا نه، ولی…»
تهیونگ حرفش را برید، این بار با لحن سردتر:
«بیشتر از این لازم نیست بگی.»
جسیکا ساکت شد، اما متوجه شد که واکنش او فقط عصبانیت نیست؛ یک جور دلخوری عمیق هم زیر آن پنهان شده بود.
«پس راست بود؟»
تهیونگ نگاهش را از او دزدید.
«یوناس هر کاری که بکنه، خواهر منه. همین.»
جسیکا آهسته گفت:
«من قصد بدگویی نداشتم.»
«میدونم.»
صدایش کمی نرمتر شد، اما هنوز محکم بود. «فقط… رابطهی من و یوناس پیچیدهست. اون آدمی نیست که همه فکر میکنن. و من هم نمیخوام ازش دفاع کنم یا قضاوتش کنم جلوی کسی.»
جسیکا به او خیره شد.
«ولی ازش ناراحتی.»
موندم چرا باید خواهر تهیونگ که جنتلمنه بچ باشه پارت بعد گذاشته شده 👀
#فیک#فیکشن#اسمات#فیکشن_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس
تهیونگ چند لحظه بعد با یک پیراهن مردانه برگشت. پیراهنی با پارچهی نرم و رنگ آبی روشن، که یقهاش کمی بلندتر از پیراهنهایی بود که جسیکا قبل از پوشیدنشان دیده بود.
«این…» او پیراهن را به سمت جسیکا گرفت. «مال خواهرمه. سایزش باید بهت بخوره. رنگش هم روشنه، شاید خوب رو کبودیها رو بپوشونه.»
جسیکا پیراهن را گرفت. پارچه را روی دستش کشید. نرم بود.
«ممنونم.»
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
«فقط…» جسیکا مکث کرد، «وقتی میری بیرون، مطمئن شو کسی نبینه… منظورم اینه که، نمیخوام زیاد جلب توجه کنه.»
تهیونگ سری تکان داد. «نگران نباش. میدونم چطور باید مراقب بود.»
بعد، مکثی کرد و با لحنی آرام، انگار که داشت به موضوع دیگری فکر میکرد، پرسید: «تو خواهر داری؟»
جسیکا سرش را به آرامی تکان داد. «نه. تک فرزندم.»
این بار، این سکوت بود که سنگینی میکرد. سکوتی که نشان میداد چقدر دنیاهایشان متفاوت است، و چقدر انتخابهایشان حالا به هم گره خورده.
تهیونگ پیراهن را به جسیکا داد و گفت: «اگه لازم بود، بگو. من بازم پیدا میکنم.»
جسیکا پیراهن را محکم گرفت. «باشه. ممنونم.»
جسیکا پیراهن را هنوز در دست داشت و انگار ذهنش از سؤال بعدی پُر شده بود.
نگاهش را از روی پارچه برداشت و دوباره به تهیونگ دوخت.
«خواهرِت… یوناسه، درسته؟»
تهیونگ برای لحظهای کوتاه مکث کرد.
«آره.»
جسیکا کمی سرش را کج کرد.
«اون همونیه که… همیشه دور و برش شلوغه؟»
تهیونگ ابروهایش را در هم کشید.
«منظورت چیه؟»
جسیکا با احتیاط گفت:
«تو مدرسه اسمش رو شنیدم. یکی گفت هر شب با یه نفر دیده میشه… با پسرای مختلف. نمیدونم درسته یا نه، ولی…»
تهیونگ حرفش را برید، این بار با لحن سردتر:
«بیشتر از این لازم نیست بگی.»
جسیکا ساکت شد، اما متوجه شد که واکنش او فقط عصبانیت نیست؛ یک جور دلخوری عمیق هم زیر آن پنهان شده بود.
«پس راست بود؟»
تهیونگ نگاهش را از او دزدید.
«یوناس هر کاری که بکنه، خواهر منه. همین.»
جسیکا آهسته گفت:
«من قصد بدگویی نداشتم.»
«میدونم.»
صدایش کمی نرمتر شد، اما هنوز محکم بود. «فقط… رابطهی من و یوناس پیچیدهست. اون آدمی نیست که همه فکر میکنن. و من هم نمیخوام ازش دفاع کنم یا قضاوتش کنم جلوی کسی.»
جسیکا به او خیره شد.
«ولی ازش ناراحتی.»
موندم چرا باید خواهر تهیونگ که جنتلمنه بچ باشه پارت بعد گذاشته شده 👀
#فیک#فیکشن#اسمات#فیکشن_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس
- ۷۵۶
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط