part22
وقتی معلم زبانت بود و...
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت. بعد خیلی کوتاه جواب داد:
«ناراحتم. چون گاهی خودش رو وارد دردسرهایی میکنه که بعدش باید من جمعش کنم.»
جسیکا آرام سر تکان داد.
«فهمیدم.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چرا پرسیدی؟»
جسیکا شانه بالا انداخت.
«فقط خواستم بدونم این خانوادهای که ازش حرف میزنی، چه شکلیه.»
تهیونگ جواب داد:
«نمیخوام تو هیچکدوم از حاشیههای خانوادهی من گیر کنی، جسیکا.»
و این جمله، از هر توضیحی روشنتر بود.
جسیکا برای لحظهای چیزی نگفت. بعد با کنجکاوی ادامه داد:
برادرت هم … همون استاد نامجونه؟»
تهیونگ ابروهایش را بالا انداخت.
«تو از کجا میشناسیش؟»
جسیکا با هیجانِ بیاختیار گفت:
«من عاشق درسای ریاضیم. استاد نامجون واقعاً عالی درس میده. خیلی هم صبوره…»
تهیونگ همانجا ساکت ماند.
بعد، فقط یک پلک آهسته زد.
«عاشق؟»
جسیکا متوجه تُن صدایش شد و سریع گفت:
«منظورم از درس دادنشه، نه چیزی دیگه!»
اما تهیونگ حالا داشت کاملاً به او خیره میشد؛ نگاهش بین ناباوری و حسادت چیزی میکشید که خودش هم خوب پنهانش نمیکرد.
«پس توی این همه آدم، استاد نامجون انقدر برات خاصه؟»
جسیکا لبخند کوچکی زد، هنوز نمیدانست چرا این سؤال اینقدر جدی شده.
«آره. خیلی محترمه. تازه، از اون معلمهایی نیست که آدم ازش بترسه.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«عالیه. دقیقاً همون چیزی که کم داشتم…»
جسیکا ابرو بالا انداخت.
«چی؟»
تهیونگ نگاهش را از او گرفت و با لحن خشکتری گفت:
«هیچی.»
اما لحنش آنقدر واضح بود که جسیکا نتوانست نخندد.
«تهیونگ… حسودی میکنی؟»
او برگشت و مستقیم به او نگاه کرد.
«من؟»
جسیکا لبخندش را پنهان نکرد.
«آره، تو.»
تهیونگ یک قدم جلو آمد، صدایش پایینتر و جدیتر شد:
«من فقط دارم فکر میکنم چرا باید اسم برادرم رو اینطوری با ذوق بگی.»
جسیکا خندید.
«چون واقعاً خوبه.»
تهیونگ چشمهایش را بست و نفس کوتاهی کشید، انگار دارد خودش را کنترل میکند.
وقتی دوباره چشم باز کرد، نگاهش هنوز رنگ حسادت داشت.
«یعنی من هیچوقت اینجوری به چشم تو نیومدم؟»
جسیکا از شدت صراحت سؤالش کمی جا خورد.
بعد، نرمتر گفت:
«تو که یه چیز دیگهای هستی، تهیونگ.»
این جواب، نه حسادتش را کامل خاموش کرد و نه بیشترش کرد؛ فقط باعث شد نگاهش برای یک لحظه ثابت بماند.
«خیلی خوب،» آرام گفت. «ولی از این به بعد، بهتره کمتر از استاد نامجون تعریف کنی.»
جسیکا با خندهی ریزی پرسید:
«چرا؟»
تهیونگ خیلی کوتاه جواب داد:
«چون من دارم حسودی میکنم.»
تهیونگ خان حسود تشریف دارن 👅
#فیکشن#اسمات#فیک_بی_تی_اس
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت. بعد خیلی کوتاه جواب داد:
«ناراحتم. چون گاهی خودش رو وارد دردسرهایی میکنه که بعدش باید من جمعش کنم.»
جسیکا آرام سر تکان داد.
«فهمیدم.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چرا پرسیدی؟»
جسیکا شانه بالا انداخت.
«فقط خواستم بدونم این خانوادهای که ازش حرف میزنی، چه شکلیه.»
تهیونگ جواب داد:
«نمیخوام تو هیچکدوم از حاشیههای خانوادهی من گیر کنی، جسیکا.»
و این جمله، از هر توضیحی روشنتر بود.
جسیکا برای لحظهای چیزی نگفت. بعد با کنجکاوی ادامه داد:
برادرت هم … همون استاد نامجونه؟»
تهیونگ ابروهایش را بالا انداخت.
«تو از کجا میشناسیش؟»
جسیکا با هیجانِ بیاختیار گفت:
«من عاشق درسای ریاضیم. استاد نامجون واقعاً عالی درس میده. خیلی هم صبوره…»
تهیونگ همانجا ساکت ماند.
بعد، فقط یک پلک آهسته زد.
«عاشق؟»
جسیکا متوجه تُن صدایش شد و سریع گفت:
«منظورم از درس دادنشه، نه چیزی دیگه!»
اما تهیونگ حالا داشت کاملاً به او خیره میشد؛ نگاهش بین ناباوری و حسادت چیزی میکشید که خودش هم خوب پنهانش نمیکرد.
«پس توی این همه آدم، استاد نامجون انقدر برات خاصه؟»
جسیکا لبخند کوچکی زد، هنوز نمیدانست چرا این سؤال اینقدر جدی شده.
«آره. خیلی محترمه. تازه، از اون معلمهایی نیست که آدم ازش بترسه.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«عالیه. دقیقاً همون چیزی که کم داشتم…»
جسیکا ابرو بالا انداخت.
«چی؟»
تهیونگ نگاهش را از او گرفت و با لحن خشکتری گفت:
«هیچی.»
اما لحنش آنقدر واضح بود که جسیکا نتوانست نخندد.
«تهیونگ… حسودی میکنی؟»
او برگشت و مستقیم به او نگاه کرد.
«من؟»
جسیکا لبخندش را پنهان نکرد.
«آره، تو.»
تهیونگ یک قدم جلو آمد، صدایش پایینتر و جدیتر شد:
«من فقط دارم فکر میکنم چرا باید اسم برادرم رو اینطوری با ذوق بگی.»
جسیکا خندید.
«چون واقعاً خوبه.»
تهیونگ چشمهایش را بست و نفس کوتاهی کشید، انگار دارد خودش را کنترل میکند.
وقتی دوباره چشم باز کرد، نگاهش هنوز رنگ حسادت داشت.
«یعنی من هیچوقت اینجوری به چشم تو نیومدم؟»
جسیکا از شدت صراحت سؤالش کمی جا خورد.
بعد، نرمتر گفت:
«تو که یه چیز دیگهای هستی، تهیونگ.»
این جواب، نه حسادتش را کامل خاموش کرد و نه بیشترش کرد؛ فقط باعث شد نگاهش برای یک لحظه ثابت بماند.
«خیلی خوب،» آرام گفت. «ولی از این به بعد، بهتره کمتر از استاد نامجون تعریف کنی.»
جسیکا با خندهی ریزی پرسید:
«چرا؟»
تهیونگ خیلی کوتاه جواب داد:
«چون من دارم حسودی میکنم.»
تهیونگ خان حسود تشریف دارن 👅
#فیکشن#اسمات#فیک_بی_تی_اس
- ۷۴۴
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط