{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آلبر کامو میگه:

آلبر کامو میگه:
‏«تو اتفاقی وارد زندگی‌ای شدی که به آن افتخار نمی‌کردم، و از آن روز به بعد چیزی شروع به تغییر کرد. بهتر نفس می‌کشیدم، از چیزهای کم‌تری متنفر بودم و هرچه را که شایسته‌اش بود آزادانه تحسین می‌کردم.»
‌به همین قشنگی..
دیدگاه ها (۴)

جایی دورتر از خودم ایستاده ام به تماشای کسی که جای من زندگی ...

با یه علامت سوال؟!

تو زیباترین دردی میان استخوان سینه‌‌ی مردانه‌ام درست شبیه قویی باشکوه که بر قلب برکه سنگینی می‌کند و زیبایی‌اش نفس‌های آب را به شماره می‌اندازد، تو نیز قلبم را به تپش‌های دیوانه‌وار وامی‌داری و چون

اینگونه دوست داشتن زیباست.

سناریو یاندره تایجو

پدر بزرگ من یه کله پز بود

چپتر دومدروغ شیرین چشمامو باز میکنم و تقریبا بلافاصله از شدت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط