star key ring: 5
هوشیمی الان به کراشت گفتی احمق !!🤦🏻♀️😖
چیکار کنم حالا
اصلا چرا اینجوری با تنفر نگام می کنه
باید جمش کنم
- چیزه ..... فکر کردم آکیراست ، تو جلوی اتاقم چیکار می کنی اصلا ؟
با اخم جواب داد
- من اخه چیکار با اتاق تو دارم ؟
خواستم جواب بدم که رفت توی اتاق روبه روی اتاقم
اونجا مگه انبار نیست ؟
...-- ۷: ۳۰ --....
وایی. صبح بخیر. دنیا 🥱
باید زود آماده بشم. برم پایین برای صبحونه
لباس فرمم رو پوشیدم
یه کمم به خودم رسیدم.
موهام رو نصفه بستم
خب بزن بریم که امروز اولین روز مخ زنیه 😎
رفتم پایین. همه نشسته بودن
حتی فومیا !
سلامی. دادم و نشستم
خاله کائورو بهم یه نگاهی انداخت و گفت
《 فومیا ، حواست به هوشیمی باشه که دردسر درست نکنه 》
جان ؟
آخه یه زن چقدر میتونه عوضی باشه آخه؟
قبل از اینکه جوابش رو بدم
دایی هیروشی جواب داد
《لازم نیست هوشیمی همچین آدمی نیست .》
من فدای دایی گلم بشم 🤗
فومیا. بلند شد و خدافظی کرد
به این زودی میره ؟
مادربزرگ لب زد
《فومیا. ، هوشیمی رو هم ببر با هم برین مدرسه 》
آخ جون 🤭
قبل از اینکه فومیا چیزی بگه بلند شدم و به طرف در رفتم
- بریم ؟
فومیا خشکش زده بود
رفتیم بیرون
چرا انقدر تند راه میره آخه
رفت سمت گاراژ و یه موتور مشکی رو بیرون آورد
- قرار با این بریم ؟ وایی خیلی خفنه 🥳
سوار موتور شد
- سوار شو
درسته باید سوار بشم ولی چطوری ؟
گیج زده بهش نگاه کردم
اففی کشید و یهو دستم رو گرفت
- پات رو بزار اینجا و بیا بالا
خشکم زده بود واییییییییییی
الان دستم رو گرفت!!!
گایسوکپ بهمکگپرژطیهند طنکگگحاذ
با بدبختی و ذوق سوار شدم
وایی چقدر از عقب خوشتیپ تره
کلاه مشکیش رو بهم داد
- پس خودت چی ؟
جوابی نداد که یهو گاز داد
وای چرا انقدر تند میرههههه!
وحشی. خوشتیپپپپ ! آروم ترررر
از ترس و از خدا خواسته دستم رو دور کمرش حلقه کردم 😶🌫️
اتفاقی شد دیگه از ترس بود که نمیرم
ولی چه سیس پکی داشت
واییی
واقعا خیلی تند میروند.
فقط چشمم رو بستم و محکم دستم دورش حلقه کرده بودم
که صدایی از اعماق بهشت اومد
- آهاییی. بلند شو
وقتی چشمم رو باز کردم رسیده بودیم
توی پارکینگ مدرسه بودیم
- میخوای همینجوری بدنم رو لمس کنی ؟
وایی راست می گفت خاک توسرم
....................................................
ادامه دارد
چیکار کنم حالا
اصلا چرا اینجوری با تنفر نگام می کنه
باید جمش کنم
- چیزه ..... فکر کردم آکیراست ، تو جلوی اتاقم چیکار می کنی اصلا ؟
با اخم جواب داد
- من اخه چیکار با اتاق تو دارم ؟
خواستم جواب بدم که رفت توی اتاق روبه روی اتاقم
اونجا مگه انبار نیست ؟
...-- ۷: ۳۰ --....
وایی. صبح بخیر. دنیا 🥱
باید زود آماده بشم. برم پایین برای صبحونه
لباس فرمم رو پوشیدم
یه کمم به خودم رسیدم.
موهام رو نصفه بستم
خب بزن بریم که امروز اولین روز مخ زنیه 😎
رفتم پایین. همه نشسته بودن
حتی فومیا !
سلامی. دادم و نشستم
خاله کائورو بهم یه نگاهی انداخت و گفت
《 فومیا ، حواست به هوشیمی باشه که دردسر درست نکنه 》
جان ؟
آخه یه زن چقدر میتونه عوضی باشه آخه؟
قبل از اینکه جوابش رو بدم
دایی هیروشی جواب داد
《لازم نیست هوشیمی همچین آدمی نیست .》
من فدای دایی گلم بشم 🤗
فومیا. بلند شد و خدافظی کرد
به این زودی میره ؟
مادربزرگ لب زد
《فومیا. ، هوشیمی رو هم ببر با هم برین مدرسه 》
آخ جون 🤭
قبل از اینکه فومیا چیزی بگه بلند شدم و به طرف در رفتم
- بریم ؟
فومیا خشکش زده بود
رفتیم بیرون
چرا انقدر تند راه میره آخه
رفت سمت گاراژ و یه موتور مشکی رو بیرون آورد
- قرار با این بریم ؟ وایی خیلی خفنه 🥳
سوار موتور شد
- سوار شو
درسته باید سوار بشم ولی چطوری ؟
گیج زده بهش نگاه کردم
اففی کشید و یهو دستم رو گرفت
- پات رو بزار اینجا و بیا بالا
خشکم زده بود واییییییییییی
الان دستم رو گرفت!!!
گایسوکپ بهمکگپرژطیهند طنکگگحاذ
با بدبختی و ذوق سوار شدم
وایی چقدر از عقب خوشتیپ تره
کلاه مشکیش رو بهم داد
- پس خودت چی ؟
جوابی نداد که یهو گاز داد
وای چرا انقدر تند میرههههه!
وحشی. خوشتیپپپپ ! آروم ترررر
از ترس و از خدا خواسته دستم رو دور کمرش حلقه کردم 😶🌫️
اتفاقی شد دیگه از ترس بود که نمیرم
ولی چه سیس پکی داشت
واییی
واقعا خیلی تند میروند.
فقط چشمم رو بستم و محکم دستم دورش حلقه کرده بودم
که صدایی از اعماق بهشت اومد
- آهاییی. بلند شو
وقتی چشمم رو باز کردم رسیده بودیم
توی پارکینگ مدرسه بودیم
- میخوای همینجوری بدنم رو لمس کنی ؟
وایی راست می گفت خاک توسرم
....................................................
ادامه دارد
- ۳۲۸
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط