{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت142

ادامه پارت142

زل زد بهم و اروم سر تکون داد.
بلند شدم و ازش دور شدم و برگشتم به اتاقم.
مامان و بابا اومدن پیشم ولی بهشون اطمینان دادم که خوبم
وسایلم رو اورده و چیده بودن
به نقاشی که ویلی از من کشیده بود و دستور دیوار بزنن نگاه کردم.
كريستينايي محکم با جذبه، مقتدر..
میخواستم همون کریستینا بشم..باید میشدم.
چشمامو بستم.
من یه بار دل جونگکوک رو به دست آورده بودم و عاشقش
کرده بودم. پس بازم میتونستم..فقط کافي بود خودم
بشم..
خودِ خودم..كريستيناي محکم و خنده رو..
چشمامو باز کردم و به تصریر خودم لبخند زدم
لبخندي که لحظه به لحظه گشاد و گشاد تر شد.
زندگي روبروم بود..دقیقا روبرو...
فقط باید دستم رو دراز میکردم.
براي داشتن دوباره جونگکوکم. زل زدنش بهم توجه
کردنش، بوسیدنش دیدن خنده هاش حاضر بودم هر چیزي
رو فدا کنم..همه چیزمو
من خیانت کردم که ترکش کردم زن توماس شدم و الان یه
بیوه ام..اما هستم.
هستم. پس باید تا آخر وایستم.
دیدگاه ها (۵)

part : 41chapter : 2نه بابا ! عصبی بشی چیکار میکنی ؟قاشق رو ...

رمان تهیونگ

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:75باورم نمیشد....امکان نداشت....

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 225♡⁠。⁠)⁩دستش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط