{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

myBADboy ...

#my.BAD.boy part 4


فیلیکس رفت توی اتاق و به اطراف نگاه کرد اتاق کاملابا رنگ های تیره پوشیده شده بود....رفت سمت تخت و دراز کشید...که اشکاش جاری شد و پتو رو داخل دستاش مشت کرد...خیلی ناراحت بود از خودش بدش میومد...اصلا چرا اینجاس؟...یعنی پدرش دوسش نداره؟...هیونجین باهاش چیکار داره؟...چرا اونو انتخاب کرده؟...کلی سوال دیکه هم توی ذهنش بود که یه بادیگارد امد داخل اتاقش و گفت:
.
بادیگارد: گفتن براتون غذا بیارم....

غذا رو گذاشت روی میز کنار فیلیکس میخواست بره که فیلیکس صداش کرد

فیلیکس: میتونی کمکم کنی از اینجا برم
بادیگارد : من اجازه ی انجام این کار رو ندارم
فیلیکس: خواهش میکنم
بادیگارد : متاسفم
فیلیکس: میتونی سوالم رو که جواب بدی درسته؟
بادیگارد: ممکنه
فیلیکس: قبل از من کسی اینجا بوده؟
بادیگارد: خیر
فیلیکس: چرا نمیزاره برم تو اتاقش
بادیگارد: این موضوع شخصی و باید از خودش بپرسید...حتی ماهم اجازه به رفتن اتاق بالا رو نداریم
فیلیکس: ی..یعنی ممکنه کسی اونجا باشه؟
بادیگارد : نه...چون هیچ وقتی هیچ غذا و ابی بالا نمیره و کسی هم نرفته بالا و....فقط خود هیونجین بالاس
فیلیکس: میشه یه سوال دیگه بپرسم؟
هیونجبن: نه..فضولی بسه...هیچ کس طبقه بالا نمیره و نخواهد هم رفت...کسی هم بالا نیست
فیلیکس خشکش زد اصلا متوجه هیوکجین نشده بود.....هیونجین با چشمانی سرد بهش نگاه کرد
.
هیونجین: تو....مگه نگفتم فقط غذاش رو ببر؟
بادیگارد: م..متاسفم...ف..فق---
هیونجین: خفه‌...بیرون
بادیگارد سر تکون دادو رفت.
.
فیلیکس به لباس سفید هیونجین که قطرات خو.ن روش بود نگاه کرد و بعد به چند قطه ای که روی صورت اون بود
.
هیونجین: چیز عجیبی دیدی؟
فیلیکس: ن..نه فقط...ل..لباست
هیونجین: میدونم اونجا....بعضیا زیاد حرف میزدن و نمی دونست با کی دارن حرف میزنن
فیلیکس: ک...کشتیش
هیونجین نزدیک فیلیکس شد و گفت:
هیونجین: اره..کشتمش...تو از خون میترسی؟
فیلیکس: ا..اره
هیونجین نیشخند زد
هیونجین: رقت انگیز....ولی میدونی میخواستم با تو هم کاری انجام بدم یا...بفروشمت به یه کسی و پولش رو بگیرم....ولی میدونی دلم نیومد چون تو خیلی لطیفی و نازنازی...دلم نیومد
فیلیکس: و..واقعا؟
هیونجین: واقعا فکر کردی من هیولام؟
فیلیکس سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت
هیونجین دیگه نیشخند نزد و نفس عمیق کشید و اروم گفت:
هیونجین: من تو اتاقمم..میرم دوش بگیرم کاری داشتی بگو
و بعد رفت.....
.
هیونجبن داخل حموم به صورتش داخل اینه نگاه کرد....براش سوال بود که اونم مثل همس؟ اونم فکر میکنه هیولاعه؟اونم ازش متنفره؟
.
بعد از چند دقیقه از حموم امد بیرون و رفت طبقه ی پایین و به اتاق فیلیکس نگاه کرد و هنوز روی تخت نشست و به زمین خیرس....رفت سمت و در رو باز کرد
.
هیونجین: چته؟
فیلیکس: چ..چی؟ هیچی داشتم به بابلم فکر میکردم
هیونجین: بازم اون عوضی؟ (نیشخند) اون ولت کرد
فیلیکس: بهش نگو عوضی...ما به پول نیاز داشتبم و..
هیونجین: و چی؟ ها؟ کدوم پدر پسرش رو با پول شرط میبنده؟ دیگه بش فکر نکن و بیا شام
فیلیکس: باشه
.
فیلیکس پشت سر هیونجین رفت که یهو هیونجین ایستاد
فیلیکس: چ..چی شده؟
هیونجین برگشت و بهش نگاه کرد و رفت سمتش و نیشخند زد و نزدیکش شد و.....(ادامه دارد)






امیدوارم دوسش داشته باشید خوشگلای من🙃🫠میدونم بسیار بد و افتضاح نوشتم😖به بزرگی خودتون ببخشید.....بوس بهتون خوشگلای هیونی و منتظر پارت های بعدی هیون باشید🫶🏻✨⭐️🥝🥟🌚🎀🧸






#Huynjin
دیدگاه ها (۵۸)

فرشته های خوشگلم بیایید تو ناشناسم هرچی دوست دارید بگید و در...

در خواستی یه فرشته : وانشات احساسی از هیونلیکس.جی وای پی : ه...

#Just.let.me.kiss.you. part 7بعد از ۴ ساعت تمرین همه خس...

#Just.let.me.kiss.you. part 4مینسونگ:رسیدن خونه ی...

#Just.let.me.kiss.you. part 1فیلیکس با الارم از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط