#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲۴: وقتی صبر پادشاه تموم شد
اتاق هنوز بوی تنش میداد.
یه جین با عصبانیت از زمین بلند شد، موهایش آشفته و نفسنفسزنان،
و سوآ با آرامش ترسناک نگاهش میکرد، انگار تازه از یه مبارزهی واقعی برگشته.
تهیونگ دستش رو جلوی دهانش گرفته بود تا خندهاش معلوم نشه.
_ خب… این بود اون دعوای سلطنتی که قولش رو داده بودی؟
جونگکوک دست به سینه، چشماش بین یه جین و سوآ میچرخید،
اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای پادشاه مثل پتک روی فضا فرود اومد:
_ کافیه.
صدایی عمیق، سنگین، و پر از خشم.
همه ساکت شدند. حتی صدای نفس کشیدن هم نمیاومد.
پادشاه چند قدم جلو رفت.
لباسش با هر قدم میلرزید، چشماش سرد و تیره.
_ این قصر میدون جنگ نیست.
نگاهش مستقیم روی سوآ افتاد.
_ دختر… تو نمیفهمی کجا هستی؟
سوآ آرام اما محکم گفت:
«اتفاقاً میفهمم. قصر پادشاهه. اما پسرش هم آدمه، نه تاج.»
یه جین پوزخند زد.
_ آره همهی آدمها هم با لگد دفاع نمیکنن.
سوآ فقط لبخند زد، لبخند خطرناک.
جونگکوک قدمی جلو اومد.
_ پدر… این دعوا به خاطر من شروع شد.
پادشاه با صدایی سرد گفت:
_ به خاطر تو… یا بهخاطر تصمیماتت؟
جونگکوک ساکت موند.
پادشاه ادامه داد:
_ مدام از عشق و انتخاب حرف میزنی، اما اینجا... مسئله فقط احساس نیست.
سکوت سنگینی افتاد.
تهیونگ زیر لب گفت:
_ باز داره شروع میشه… بحث فلسفی پدر و پسر.
پادشاه سرش را بالا گرفت.
_ من اجازه نمیدم این قصر بیشتر از این خوار بشه. دیگه بسه.
با نگاهی خسته اما قاطع به پسرش گفت:
_ اگه واقعاً میخوای با این دختر زندگی کنی... باید بدونی انتخاب تو فقط خودت رو درگیر نمیکنه.
جونگکوک نفسش را محکم بیرون داد.
_ من همهچیز رو میدونم. و بازم انتخابم همینه.
پادشاه چند لحظه ساکت موند، بعد آرام گفت:
_ پس قبل از هرچیز… من باید خانوادهاش رو بشناسم.
سوآ اخمش رفت بالا.
«یعنی چی؟»
پادشاه نگاهش کرد.
_ پدر و مادرت.
نگاهها در سالن رد و بدل شد.
_ قبل از اینکه دربارهی شما دو نفر تصمیمی بگیرم، باید پدر و مادرت رو ببینم.
یه جین آرام زیر لب گفت:
_ بالاخره کسی فکر منطقی کرد.
جونگکوک اخم کرد، یک قدم جلو آمد.
_ پدر، شما میخواین از روی اصلونسبش قضاوتش کنین؟
پادشاه گفت:
_ نه از روی اصلونسب. از روی ریشه. بدون شناخت، تصمیم یعنی فاجعه.
جونگکوک محکم گفت:
_ من شناخت دارم.
پادشاه جواب داد:
_ اما من ندارم.
تهیونگ آهسته زمزمه کرد:
_ میتونم حس کنم انفجار بعدی نزدیکه.
پادشاه نگاهی سنگین به پسرش انداخت.
_ سه روز دیگه، والدینش رو به قصر فرا میخونم.
سوآ شوکه شد.
جونگکوک مشتهایش را جمع کرد.
پادشاه با صدایی خشک ادامه داد:
_ و بعد از اون، من تصمیم میگیرم که شما دو نفر... واقعاً شایستهی هم هستید یا نه.
سکوت.
یه جین با لبخند ریزی به سوآ نگاه کرد.
جونگکوک لبهایش را بهم فشرد.
_ اگه جواب شما نه باشه… من بازم سوآ رو انتخاب میکنم.
پادشاه بدون لحظهای تأمل گفت:
_ اون وقت دیگه شاهزادهای نخواهی بود.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
_ من از همون لحظهای که عاشقش شدم… دیگه شاهزاده نبودم.
سالن در سکوتی سنگین فرو رفت.
سوآ نفس آرامی کشید، تهیونگ زیر لب گفت:
_ خب… من رسماً عاشق این درام خانوادگی شدم.
و پادشاه، بدون اینکه نگاهش را از پسرش بردارد، آرام گفت:
_ سه روز… فقط سه روز.
سکوت دوباره فرو افتاد.
اما همه حس کردند این دعوا… تازه شروع شده.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۲۴: وقتی صبر پادشاه تموم شد
اتاق هنوز بوی تنش میداد.
یه جین با عصبانیت از زمین بلند شد، موهایش آشفته و نفسنفسزنان،
و سوآ با آرامش ترسناک نگاهش میکرد، انگار تازه از یه مبارزهی واقعی برگشته.
تهیونگ دستش رو جلوی دهانش گرفته بود تا خندهاش معلوم نشه.
_ خب… این بود اون دعوای سلطنتی که قولش رو داده بودی؟
جونگکوک دست به سینه، چشماش بین یه جین و سوآ میچرخید،
اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای پادشاه مثل پتک روی فضا فرود اومد:
_ کافیه.
صدایی عمیق، سنگین، و پر از خشم.
همه ساکت شدند. حتی صدای نفس کشیدن هم نمیاومد.
پادشاه چند قدم جلو رفت.
لباسش با هر قدم میلرزید، چشماش سرد و تیره.
_ این قصر میدون جنگ نیست.
نگاهش مستقیم روی سوآ افتاد.
_ دختر… تو نمیفهمی کجا هستی؟
سوآ آرام اما محکم گفت:
«اتفاقاً میفهمم. قصر پادشاهه. اما پسرش هم آدمه، نه تاج.»
یه جین پوزخند زد.
_ آره همهی آدمها هم با لگد دفاع نمیکنن.
سوآ فقط لبخند زد، لبخند خطرناک.
جونگکوک قدمی جلو اومد.
_ پدر… این دعوا به خاطر من شروع شد.
پادشاه با صدایی سرد گفت:
_ به خاطر تو… یا بهخاطر تصمیماتت؟
جونگکوک ساکت موند.
پادشاه ادامه داد:
_ مدام از عشق و انتخاب حرف میزنی، اما اینجا... مسئله فقط احساس نیست.
سکوت سنگینی افتاد.
تهیونگ زیر لب گفت:
_ باز داره شروع میشه… بحث فلسفی پدر و پسر.
پادشاه سرش را بالا گرفت.
_ من اجازه نمیدم این قصر بیشتر از این خوار بشه. دیگه بسه.
با نگاهی خسته اما قاطع به پسرش گفت:
_ اگه واقعاً میخوای با این دختر زندگی کنی... باید بدونی انتخاب تو فقط خودت رو درگیر نمیکنه.
جونگکوک نفسش را محکم بیرون داد.
_ من همهچیز رو میدونم. و بازم انتخابم همینه.
پادشاه چند لحظه ساکت موند، بعد آرام گفت:
_ پس قبل از هرچیز… من باید خانوادهاش رو بشناسم.
سوآ اخمش رفت بالا.
«یعنی چی؟»
پادشاه نگاهش کرد.
_ پدر و مادرت.
نگاهها در سالن رد و بدل شد.
_ قبل از اینکه دربارهی شما دو نفر تصمیمی بگیرم، باید پدر و مادرت رو ببینم.
یه جین آرام زیر لب گفت:
_ بالاخره کسی فکر منطقی کرد.
جونگکوک اخم کرد، یک قدم جلو آمد.
_ پدر، شما میخواین از روی اصلونسبش قضاوتش کنین؟
پادشاه گفت:
_ نه از روی اصلونسب. از روی ریشه. بدون شناخت، تصمیم یعنی فاجعه.
جونگکوک محکم گفت:
_ من شناخت دارم.
پادشاه جواب داد:
_ اما من ندارم.
تهیونگ آهسته زمزمه کرد:
_ میتونم حس کنم انفجار بعدی نزدیکه.
پادشاه نگاهی سنگین به پسرش انداخت.
_ سه روز دیگه، والدینش رو به قصر فرا میخونم.
سوآ شوکه شد.
جونگکوک مشتهایش را جمع کرد.
پادشاه با صدایی خشک ادامه داد:
_ و بعد از اون، من تصمیم میگیرم که شما دو نفر... واقعاً شایستهی هم هستید یا نه.
سکوت.
یه جین با لبخند ریزی به سوآ نگاه کرد.
جونگکوک لبهایش را بهم فشرد.
_ اگه جواب شما نه باشه… من بازم سوآ رو انتخاب میکنم.
پادشاه بدون لحظهای تأمل گفت:
_ اون وقت دیگه شاهزادهای نخواهی بود.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
_ من از همون لحظهای که عاشقش شدم… دیگه شاهزاده نبودم.
سالن در سکوتی سنگین فرو رفت.
سوآ نفس آرامی کشید، تهیونگ زیر لب گفت:
_ خب… من رسماً عاشق این درام خانوادگی شدم.
و پادشاه، بدون اینکه نگاهش را از پسرش بردارد، آرام گفت:
_ سه روز… فقط سه روز.
سکوت دوباره فرو افتاد.
اما همه حس کردند این دعوا… تازه شروع شده.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۴۴۶
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط