نام رمان :بوی خون عطر عشق
<<پارت هفتم>>
ا/ت تا چند ثانیه بعد از رفتن تهیونگ همانجا ایستاده بود.
آخرین جملهاش مدام در ذهنش تکرار میشد.
«جایی که من نیستم.»
یعنی تهیونگ واقعاً قصد محافظت از او را داشت؟
یا فقط میخواست او را تحت کنترل خودش نگه دارد؟
ا/ت به ضبط صوت نگاه کرد.
____________________
صدای مرد ناشناس هنوز در گوشش بود.
«مردی که کنارت ایستاده، همون کسیه که باید بیشتر از همه ازش بترسی.»
ضبط را داخل کیفش گذاشت.
«پس باید بفهمم کی هستی...»
وقتی از ساختمان بیرون آمدند، باران شدیدتر شده بود.
مردی که همراه تهیونگ بود، کنار ماشین منتظر ایستاده بود.
با دیدن ا/ت تعجب کرد.
«رئیس...»
تهیونگ فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.
«ماشین رو بیار.»
ا/ت ایستاد.
«من با تو نمیام.»
تهیونگ به سمتش برگشت.
«این اطراف امن نیست.»
«خودم میتونم از خودم مراقبت کنم.»
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«مشکل همینجاست.»
ا/ت اخم کرد.
«چه مشکلی؟»
«فکر میکنی هنوز با آدمای معمولی طرفی.»
تهیونگ به ماشین اشاره کرد.
«بیا.»
ا/ت سرش را تکان داد.
«نه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
چند ثانیه بعد، بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد.
ا/ت با عصبانیت گفت:
«پس برو.»
تهیونگ از پشت شیشه نگاهش کرد.
«سه دقیقه.»
«چی؟»
«سه دقیقه دیگه اگه سوار نشی، خودم میام دنبالت.»
ماشین حرکت کرد.
ا/ت با حرص به آن خیره شد.
«دیوانهست...»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای موتور ماشینی از پشت سرش آمد.
_______________
یک ماشین خاکستری.
همان ماشین چند لحظه قبل در انتهای خیابان دیده شده بود.
ا/ت آرام شد.
ماشین سرعتش را کم کرد.
شیشهی سمت راننده پایین آمد.
مردی ناشناس سرش را بیرون آورد.
«خانم خبرنگار...»
ا/ت عقب رفت.
مرد لبخند زد.
«فکر کردی اون مرد میتونه نجاتت بده؟»
ماشین دوباره حرکت کرد.
ا/ت خشکش زد.
گوشیاش را درآورد.
یک پیام جدید آمده بود.
از همان شمارهی ناشناس.
«حالا فهمیدی چرا گفتم ازش نترسی؟»
ا/ت به خیابان خیره ماند.
پیام دوم بلافاصله رسید:
«از کسی بترس که تهیونگ هم ازش میترسه.»
ا/ت با دیدن اسم «تهیونگ» قلبش فرو ریخت.
تهیونگ؟
او حتی اسمش را هم نمیدانست.
پس...
چطور آن مرد ناشناس اسم او را میدانست؟
و سؤال مهمتر:
اگر تهیونگ واقعاً همان مرد مرموز بود، چرا کسی میخواست او را از تهیونگ دور کند؟
ا/ت هنوز به صفحهی گوشی خیره بود که یک ماشین مشکی با سرعت جلوی پایش ترمز کرد.
در باز شد.
تهیونگ پیاده شد.
این بار خبری از آن آرامش همیشگی در چهرهاش نبود.
نگاهش مستقیم روی ا/ت ثابت ماند.
«سوار شو.»
ا/ت برای اولین بار بدون بحث کردن سوار ماشین شد.
تهیونگ در را بست و خودش کنار او نشست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد به راننده گفت:
«برو.»
ماشین حرکت کرد.
ا/ت آرام پرسید:
«تهیونگ...»
مرد سرش را به سمتش چرخاند.
«بالاخره اسممو فهمیدی.»
ا/ت به چشمانش خیره شد.
«تو دقیقاً کی هستی؟»
تهیونگ لبخند بسیار سردی زد.
«جواب این سؤال رو واقعاً میخوای؟»
ا/ت مکث کرد.
«آره.»
تهیونگ کمی به سمتش خم شد.
صدایش آرام بود.
اما آنقدر جدی که تمام بدن ا/ت را به لرزه انداخت.
«پس قبلش باید بدونی... بعد از شنیدن جواب، دیگه راه برگشتی نداری.»
ادامه دارد....... 💎
ا/ت تا چند ثانیه بعد از رفتن تهیونگ همانجا ایستاده بود.
آخرین جملهاش مدام در ذهنش تکرار میشد.
«جایی که من نیستم.»
یعنی تهیونگ واقعاً قصد محافظت از او را داشت؟
یا فقط میخواست او را تحت کنترل خودش نگه دارد؟
ا/ت به ضبط صوت نگاه کرد.
____________________
صدای مرد ناشناس هنوز در گوشش بود.
«مردی که کنارت ایستاده، همون کسیه که باید بیشتر از همه ازش بترسی.»
ضبط را داخل کیفش گذاشت.
«پس باید بفهمم کی هستی...»
وقتی از ساختمان بیرون آمدند، باران شدیدتر شده بود.
مردی که همراه تهیونگ بود، کنار ماشین منتظر ایستاده بود.
با دیدن ا/ت تعجب کرد.
«رئیس...»
تهیونگ فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.
«ماشین رو بیار.»
ا/ت ایستاد.
«من با تو نمیام.»
تهیونگ به سمتش برگشت.
«این اطراف امن نیست.»
«خودم میتونم از خودم مراقبت کنم.»
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«مشکل همینجاست.»
ا/ت اخم کرد.
«چه مشکلی؟»
«فکر میکنی هنوز با آدمای معمولی طرفی.»
تهیونگ به ماشین اشاره کرد.
«بیا.»
ا/ت سرش را تکان داد.
«نه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
چند ثانیه بعد، بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد.
ا/ت با عصبانیت گفت:
«پس برو.»
تهیونگ از پشت شیشه نگاهش کرد.
«سه دقیقه.»
«چی؟»
«سه دقیقه دیگه اگه سوار نشی، خودم میام دنبالت.»
ماشین حرکت کرد.
ا/ت با حرص به آن خیره شد.
«دیوانهست...»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای موتور ماشینی از پشت سرش آمد.
_______________
یک ماشین خاکستری.
همان ماشین چند لحظه قبل در انتهای خیابان دیده شده بود.
ا/ت آرام شد.
ماشین سرعتش را کم کرد.
شیشهی سمت راننده پایین آمد.
مردی ناشناس سرش را بیرون آورد.
«خانم خبرنگار...»
ا/ت عقب رفت.
مرد لبخند زد.
«فکر کردی اون مرد میتونه نجاتت بده؟»
ماشین دوباره حرکت کرد.
ا/ت خشکش زد.
گوشیاش را درآورد.
یک پیام جدید آمده بود.
از همان شمارهی ناشناس.
«حالا فهمیدی چرا گفتم ازش نترسی؟»
ا/ت به خیابان خیره ماند.
پیام دوم بلافاصله رسید:
«از کسی بترس که تهیونگ هم ازش میترسه.»
ا/ت با دیدن اسم «تهیونگ» قلبش فرو ریخت.
تهیونگ؟
او حتی اسمش را هم نمیدانست.
پس...
چطور آن مرد ناشناس اسم او را میدانست؟
و سؤال مهمتر:
اگر تهیونگ واقعاً همان مرد مرموز بود، چرا کسی میخواست او را از تهیونگ دور کند؟
ا/ت هنوز به صفحهی گوشی خیره بود که یک ماشین مشکی با سرعت جلوی پایش ترمز کرد.
در باز شد.
تهیونگ پیاده شد.
این بار خبری از آن آرامش همیشگی در چهرهاش نبود.
نگاهش مستقیم روی ا/ت ثابت ماند.
«سوار شو.»
ا/ت برای اولین بار بدون بحث کردن سوار ماشین شد.
تهیونگ در را بست و خودش کنار او نشست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد به راننده گفت:
«برو.»
ماشین حرکت کرد.
ا/ت آرام پرسید:
«تهیونگ...»
مرد سرش را به سمتش چرخاند.
«بالاخره اسممو فهمیدی.»
ا/ت به چشمانش خیره شد.
«تو دقیقاً کی هستی؟»
تهیونگ لبخند بسیار سردی زد.
«جواب این سؤال رو واقعاً میخوای؟»
ا/ت مکث کرد.
«آره.»
تهیونگ کمی به سمتش خم شد.
صدایش آرام بود.
اما آنقدر جدی که تمام بدن ا/ت را به لرزه انداخت.
«پس قبلش باید بدونی... بعد از شنیدن جواب، دیگه راه برگشتی نداری.»
ادامه دارد....... 💎
- ۲۴۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط