نام رمان :بوی خون عطر عشق
<<پارت ششم>>
صدای شلیک هنوز در فضای ساختمان میپیچید.
ا/ت برای چند لحظه حتی نفس هم نمیکشید.
تهیونگ جلوی او ایستاده بود و نگاهش را به تاریکی طبقهی بالا دوخته بود.
«اینجا بمون.»
ا/ت با صدای لرزان گفت:
«ولی—»
تهیونگ برگشت و نگاه تندی به او انداخت.
«گفتم اینجا بمون.»
این بار لحنش جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت.
________________
تهیونگ از پلهها بالا رفت.
ا/ت چند ثانیه منتظر ماند.
بعد کنجکاوی دوباره بر ترسش غلبه کرد.
آرام دنبالش رفت.
طبقهی بالا خالی بود.
نه قاتلی.
نه کسی که شلیک کرده باشد.
فقط یک پنجرهی شکسته و پردهای که با باد تکان میخورد.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
روی زمین، یک پوکهی گلوله افتاده بود.
ا/ت نزدیک شد.
«کسی اینجا نیست.»
تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:
«میدونم.»
ا/ت به او خیره شد.
«پس چرا شلیک کرد؟»
تهیونگ خم شد و پوکه را برداشت.
چشمانش برای لحظهای تغییر کرد.
«برای ترسوندن ما.»
«ما؟»
تهیونگ بالاخره به او نگاه کرد.
«نه.»
مکث کرد.
«برای ترسوندن تو.»
ا/ت چیزی نگفت.
تهیونگ پوکه را در جیبش گذاشت.
«از وقتی وارد این پرونده شدی، یکی داره قدمبهقدم دنبالت میکنه.»
ا/ت اخم کرد.
«از کجا مطمئنی؟»
تهیونگ نزدیک شد.
«چون من هم دنبالت بودم.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«از همون شب اول.»
قلب ا/ت فرو ریخت.
«تو منو تعقیب میکردی؟»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«مراقبت میکردم.»
«فرقش چیه؟»
تهیونگ لبخند سردی زد.
«برای تو شاید هیچ فرقی نداشته باشه.»
ا/ت خواست جوابش را بدهد که ناگهان چیزی پشت سرشان افتاد.
هر دو برگشتند.
یک ضبط صوت کوچک روی زمین بود.
ا/ت آن را برداشت.
روی دستگاه یک کاغذ چسبانده شده بود:
«برای خبرنگار.»
ا/ت دکمهی پخش را زد.
چند ثانیه فقط صدای خش شنیده شد.
بعد صدای مردی پخش شد:
«ا/ت... اگر این صدا رو میشنوی، یعنی وارد جایی شدی که نباید میشدی.»
ا/ت با تعجب به دستگاه نگاه کرد.
صدا ادامه داد:
«مردی که کنارت ایستاده، همون کسیه که باید بیشتر از همه ازش بترسی.»
نگاه ا/ت آرام به سمت تهیونگ رفت.
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نمیداد.
«بهش اعتماد نکن.»
ضبط برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد آخرین جمله پخش شد:
«چون قاتل چهار قتل، به تو خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنی.»
ضبط خاموش شد.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
ا/ت به تهیونگ خیره شد.
«تو قاتلی؟»
تهیونگ چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد آرام جلو آمد.
چشمهایش سردتر از همیشه شده بود.
«اگه بودم...»
مکث کرد.
«فکر میکنی اجازه میداد تا اینجا زنده بمونی؟»
ا/ت جوابی نداشت.
تهیونگ از کنارش رد شد.
اما درست قبل از پایین رفتن از پلهها، ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
«از امشب به بعد، تنها جایی که نباید بری...»
نگاهش را به او دوخت.
«جاییه که من نیستم.»
ادامه دارد....... 💎
صدای شلیک هنوز در فضای ساختمان میپیچید.
ا/ت برای چند لحظه حتی نفس هم نمیکشید.
تهیونگ جلوی او ایستاده بود و نگاهش را به تاریکی طبقهی بالا دوخته بود.
«اینجا بمون.»
ا/ت با صدای لرزان گفت:
«ولی—»
تهیونگ برگشت و نگاه تندی به او انداخت.
«گفتم اینجا بمون.»
این بار لحنش جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت.
________________
تهیونگ از پلهها بالا رفت.
ا/ت چند ثانیه منتظر ماند.
بعد کنجکاوی دوباره بر ترسش غلبه کرد.
آرام دنبالش رفت.
طبقهی بالا خالی بود.
نه قاتلی.
نه کسی که شلیک کرده باشد.
فقط یک پنجرهی شکسته و پردهای که با باد تکان میخورد.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
روی زمین، یک پوکهی گلوله افتاده بود.
ا/ت نزدیک شد.
«کسی اینجا نیست.»
تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:
«میدونم.»
ا/ت به او خیره شد.
«پس چرا شلیک کرد؟»
تهیونگ خم شد و پوکه را برداشت.
چشمانش برای لحظهای تغییر کرد.
«برای ترسوندن ما.»
«ما؟»
تهیونگ بالاخره به او نگاه کرد.
«نه.»
مکث کرد.
«برای ترسوندن تو.»
ا/ت چیزی نگفت.
تهیونگ پوکه را در جیبش گذاشت.
«از وقتی وارد این پرونده شدی، یکی داره قدمبهقدم دنبالت میکنه.»
ا/ت اخم کرد.
«از کجا مطمئنی؟»
تهیونگ نزدیک شد.
«چون من هم دنبالت بودم.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«از همون شب اول.»
قلب ا/ت فرو ریخت.
«تو منو تعقیب میکردی؟»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«مراقبت میکردم.»
«فرقش چیه؟»
تهیونگ لبخند سردی زد.
«برای تو شاید هیچ فرقی نداشته باشه.»
ا/ت خواست جوابش را بدهد که ناگهان چیزی پشت سرشان افتاد.
هر دو برگشتند.
یک ضبط صوت کوچک روی زمین بود.
ا/ت آن را برداشت.
روی دستگاه یک کاغذ چسبانده شده بود:
«برای خبرنگار.»
ا/ت دکمهی پخش را زد.
چند ثانیه فقط صدای خش شنیده شد.
بعد صدای مردی پخش شد:
«ا/ت... اگر این صدا رو میشنوی، یعنی وارد جایی شدی که نباید میشدی.»
ا/ت با تعجب به دستگاه نگاه کرد.
صدا ادامه داد:
«مردی که کنارت ایستاده، همون کسیه که باید بیشتر از همه ازش بترسی.»
نگاه ا/ت آرام به سمت تهیونگ رفت.
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نمیداد.
«بهش اعتماد نکن.»
ضبط برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد آخرین جمله پخش شد:
«چون قاتل چهار قتل، به تو خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنی.»
ضبط خاموش شد.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
ا/ت به تهیونگ خیره شد.
«تو قاتلی؟»
تهیونگ چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد آرام جلو آمد.
چشمهایش سردتر از همیشه شده بود.
«اگه بودم...»
مکث کرد.
«فکر میکنی اجازه میداد تا اینجا زنده بمونی؟»
ا/ت جوابی نداشت.
تهیونگ از کنارش رد شد.
اما درست قبل از پایین رفتن از پلهها، ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
«از امشب به بعد، تنها جایی که نباید بری...»
نگاهش را به او دوخت.
«جاییه که من نیستم.»
ادامه دارد....... 💎
- ۳۳۲
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط