{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام رمان :بوی خون عطر عشق

<<پارت پنجم>>

باد سردی در کوچه‌های قدیمی می‌پیچید.
ا/ت ماشینش را کمی دورتر از آدرسی که روی عکس نوشته شده بود پارک کرد.
ساختمان روبه‌رو، بیشتر شبیه یک جسد فراموش‌شده بود تا یک ساختمان.
دیوارهای ترک‌خورده، پنجره‌های شکسته و درِ فلزی زنگ‌زده‌ای که با هر وزش باد صدای ناله‌مانندی می‌داد.
ا/ت چراغ‌قوه‌اش را روشن کرد.
قبل از پیاده شدن، تلفنش را برداشت و برای یکی از همکارانش پیام فرستاد:
«اگه تا یک ساعت دیگه خبری ازم نشد، این آدرس رو برای پلیس بفرست.»
پیام ارسال شد.
________________
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«خب... بریم ببینیم چه رازی داری.»
در را باز کرد.
صدای بسته شدن در ماشین در سکوت شب پیچید.

اما او نمی‌دانست چند متر عقب‌تر، یک ماشین مشکی آرام توقف کرده است.
در ماشین باز شد.
تهیونگ پیاده شد.
چتر مشکی‌اش را باز کرد و به ساختمان خیره شد.
مردی که همراهش بود پرسید:
«رئیس، مطمئنی می‌خوای تنها بری؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«همین‌جا بمون.»
«ولی—»
تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.
مرد فوراً ساکت شد.
تهیونگ به سمت ساختمان حرکت کرد.
داخل ساختمان تاریک بود.
ا/ت آرام قدم برمی‌داشت.
صدای چکه‌ی آب از جایی در تاریکی می‌آمد.
_________________
چِک... چِک... چِک...
چراغ‌قوه را روی دیوارها گرفت.
روی یکی از دیوارها، همان علامت را دید.
رز سیاه.
اما این بار کنار آن، چهار خط کشیده شده بود.
ا/ت نزدیک‌تر رفت.
«یک... دو... سه... چهار...»
دستش را روی دیوار کشید.
زیر رنگ قدیمی، چیزی حک شده بود.
T.V
ا/ت اخم کرد.
«T.V...؟»
صدای قدمی از طبقه‌ی بالا آمد.
ا/ت فوراً چراغ‌قوه را خاموش کرد.
سکوت.
قدم دیگری.
آرام...
سنگین...
به سمت پله‌ها رفت.
دستش را روی نرده گذاشت.
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد:
«اگر جای تو بودم، جلوتر نمی‌رفتم.»
ا/ت از ترس برگشت.
نور چراغ‌قوه را روشن کرد.
مردی چند قدم دورتر ایستاده بود.
کت مشکی.
چهره‌ای آرام.
_________________
و همان چتر مشکی که ا/ت آن شب دیده بود.
چشمانشان به هم گره خورد.
ا/ت او را شناخت.
«تو...»
مرد چیزی نگفت.
ا/ت یک قدم جلو رفت.
«همون مردی.»
تهیونگ آرام جواب داد:
«بالاخره منو شناختی.»
ا/ت با عصبانیت پرسید:
«اینجا چی کار می‌کنی؟»
تهیونگ لبخند محوی زد.
«همون کاری که تو می‌کنی.»
«دنبال حقیقت؟»
لبخندش محو شد.
«نه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«دنبال چیزی که نمی‌خوام به دست آدم اشتباهی بیفته.»
ا/ت نگاهش کرد.
«چی؟»
تهیونگ به طبقه‌ی بالا نگاه کرد.
صدای عجیبی دوباره از آنجا شنیده شد.
این بار بلندتر.
تهیونگ فوراً جدی شد.
«باید همین الان از اینجا بری.»
ا/ت سرش را تکان داد.
«نه.»
«این درخواست نبود.»
ا/ت با لجاجت گفت:
«تو کی هستی که به من دستور می‌دی؟»
تهیونگ چند لحظه به او خیره ماند.
بعد یک قدم جلو آمد.
«کسی که اگه بفهمی کیه...»
نگاهش روی چشمان ا/ت ثابت ماند.
«دیگه نمی‌تونی وانمود کنی منو نمی‌شناسی.»
قبل از اینکه ا/ت جواب بدهد، صدای شلیک از طبقه‌ی بالا بلند شد.
بـــانگ!
ا/ت از جا پرید.
تهیونگ در یک حرکت جلوی او قرار گرفت.
صدای سردش در تاریکی پیچید:
«حالا دیگه دیر شده.»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام رمان :بوی خون عطر عشق

نام رمان :بوی خون عطر عشق

نام رمان :بوی خون عطر عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط