ᴘᴀʀᴛ42
15 سال دروغ فصل سوم
«مردمتان معترضاند. بسیار خواستار ایناند که صدای آنها را بشنوید. امروز بعد از چندین ماه تجمع کردهاند. بسیار خشمگین هستند و نمیشود بیشتر از این آنها را نگه داشت. و همچنین میخواهند به شما برای سلطنت تبریک بگویند و حرفی از شما بشنوند. چه کنیم؟»
چشمان سرخ شاه به سمت من میچرخد.
نظر تو چیه؟
دهانم از تعجب باز میشود. نه به خاطر حرف الیزابت، بله به خاطر صدای رسا و بم جونگکوک که داخل ذهنم شنیدم. این اولین بار نیست؛ این دفعه مطمئنم شنیدمش. دفعهی قبل فکر کردم دیوونه شدم، ولی چه خبره؟
به تندی میگویم: «بله؟!»
با انگشتهای شیطانیاش اشاره میکند که نزدیک شوم. سرم را جلو میبرم. برای اینکه قدش به من برسد خم میشود. نفسهای گرمش به گوشم میخورد و باعث تند زدن قلبم میشود.
«نظر تو رو میخوام بدونم بانو لتیشیا. یا مجبورم میکنید دوباره بگمش؟»
با گفتن این کلمات و مخصوصاً کلمهی «بانو لتیشیا» که چنان اغواگرانه گفت که لپهایم سرخ میشود… لتیشیا چت شده؟! این همون شاه دو رگست!!
خودم را جمع میکنم و در گوشش میگویم: «بهتره هر چه سریعتر خودتون رو به مردم نشون بدین و خودتون رو شاهی لایق و قوی و دلگرمکننده نشون بدین.»
از من فاصله میگیرد و لبخند میزند: «خوب، شیطان کوچولو… بریم؟»
و بعد با صدای بلند رو به الیزابت میگوید:
«چرا ایستادی؟ به خدمتکاران بگو تالار رو باز کنن و دو تخت فرمانروایی رو آماده بدن، و غذا و شرابها روی میز حاضر باشن تا مردم هر چقدر میخواهند در کاخ من احساس امنیت کنند و بخورند و بنوشند و در شادی سیر کنند.»
و با این حرفها، بیشتر در دیدگاه من او شاه بهنظر میرسد و این برایم ناراحتکننده است. با دستور شاه جنبوجوش عجیبی در قصر رخ میدهد… چند ماهی میشد در غم و خشم از او فرو رفته بودم و در حال کشیدن نقشهای بودم تا فرار کنم، و او با سختی تمام تاج را نگه داشته که هرکس جای او بود از دستش میداد. شاید من نیز باید به او کمک برسانم… تا زمانی که تهیونگ را برمیگردانم.
شورای فراموشی را بازمیگردانم… این کار تازهام بود؛ احیای شورایی که روزگاری نَفَسِ زندگی در قصر جاری میکرد. «شورای زندگی» شامل مشاور درجهیک شاه، ستارهشناسی که آینده را میکاوید و هر رویدادی را پیشبینی میکرد، ژنرالی که همه از او حساب میبردند، عارفی محبوب میان مردم که از حالشان آگاه بود… و خود شاه.فقط فعلا شاه و ژنرال را داریم.
به سوی تالار اصلی قصر میرویم؛ تالاری که پس ازماه ها دیده میبینمش. زمین همچنان از همان مرمر سیاهِ خاص ساخته شده؛ مرمری که نور را در خود مچاله میکند و میبلعد. لوسترهای عظیم و نورانی از سقف آویختهاند و روشناییشان سراسر تالار را فرا گرفته. بزرگی تالار چنان است که آدمی در آن کوچک مینماید.
اما هیچکدام از اینها من را به شک نمیاندازد… آنچه عجیب است، بودن همهچیز است؛ گویی گذر زمان هرگز از اینجا نگذشته.و هیچ چیز را تغییر نداده. حتی دو تخت پادشاهی ــ درست مانند گذشته ــ کنار هم قرار دارند.
حکومت پدرم خاص بود. کمتر پیش میآمد دو حکم روا باشد؛ «ملکه» و «پادشاه». در دنیای شیاطین، فرزند نعمتی بس ارزشمند است؛ شیطانی که طی عمر طولانیاش تنها یک فرزند داشته باشد، خوشاقبال شمرده میشود، چه رسد به دو فرزند. به همین دو دلیل است که شاهها بیش از آنکه فرزند داشته باشند، معشوقه دارند؛ نخست برای داشتن وارث بهتر و بیشتر، و دوم آنکه شیاطین به سختی میتوانند به یک شخص پایبند بمانند.
تخت پادشاه، بزرگتر و باشکوهتر است. نماد «ماری» کنار تخت بالا رفته، دندانهایش را به نمایش گذاشته و چشمانش با الماس سیاه میدرخشد. تخت ملکه نیز ماری کوچکتر دارد، اما سفید؛ با چشمانی به رنگ یاقوت سرخ که میدرخشند.
«مردمتان معترضاند. بسیار خواستار ایناند که صدای آنها را بشنوید. امروز بعد از چندین ماه تجمع کردهاند. بسیار خشمگین هستند و نمیشود بیشتر از این آنها را نگه داشت. و همچنین میخواهند به شما برای سلطنت تبریک بگویند و حرفی از شما بشنوند. چه کنیم؟»
چشمان سرخ شاه به سمت من میچرخد.
نظر تو چیه؟
دهانم از تعجب باز میشود. نه به خاطر حرف الیزابت، بله به خاطر صدای رسا و بم جونگکوک که داخل ذهنم شنیدم. این اولین بار نیست؛ این دفعه مطمئنم شنیدمش. دفعهی قبل فکر کردم دیوونه شدم، ولی چه خبره؟
به تندی میگویم: «بله؟!»
با انگشتهای شیطانیاش اشاره میکند که نزدیک شوم. سرم را جلو میبرم. برای اینکه قدش به من برسد خم میشود. نفسهای گرمش به گوشم میخورد و باعث تند زدن قلبم میشود.
«نظر تو رو میخوام بدونم بانو لتیشیا. یا مجبورم میکنید دوباره بگمش؟»
با گفتن این کلمات و مخصوصاً کلمهی «بانو لتیشیا» که چنان اغواگرانه گفت که لپهایم سرخ میشود… لتیشیا چت شده؟! این همون شاه دو رگست!!
خودم را جمع میکنم و در گوشش میگویم: «بهتره هر چه سریعتر خودتون رو به مردم نشون بدین و خودتون رو شاهی لایق و قوی و دلگرمکننده نشون بدین.»
از من فاصله میگیرد و لبخند میزند: «خوب، شیطان کوچولو… بریم؟»
و بعد با صدای بلند رو به الیزابت میگوید:
«چرا ایستادی؟ به خدمتکاران بگو تالار رو باز کنن و دو تخت فرمانروایی رو آماده بدن، و غذا و شرابها روی میز حاضر باشن تا مردم هر چقدر میخواهند در کاخ من احساس امنیت کنند و بخورند و بنوشند و در شادی سیر کنند.»
و با این حرفها، بیشتر در دیدگاه من او شاه بهنظر میرسد و این برایم ناراحتکننده است. با دستور شاه جنبوجوش عجیبی در قصر رخ میدهد… چند ماهی میشد در غم و خشم از او فرو رفته بودم و در حال کشیدن نقشهای بودم تا فرار کنم، و او با سختی تمام تاج را نگه داشته که هرکس جای او بود از دستش میداد. شاید من نیز باید به او کمک برسانم… تا زمانی که تهیونگ را برمیگردانم.
شورای فراموشی را بازمیگردانم… این کار تازهام بود؛ احیای شورایی که روزگاری نَفَسِ زندگی در قصر جاری میکرد. «شورای زندگی» شامل مشاور درجهیک شاه، ستارهشناسی که آینده را میکاوید و هر رویدادی را پیشبینی میکرد، ژنرالی که همه از او حساب میبردند، عارفی محبوب میان مردم که از حالشان آگاه بود… و خود شاه.فقط فعلا شاه و ژنرال را داریم.
به سوی تالار اصلی قصر میرویم؛ تالاری که پس ازماه ها دیده میبینمش. زمین همچنان از همان مرمر سیاهِ خاص ساخته شده؛ مرمری که نور را در خود مچاله میکند و میبلعد. لوسترهای عظیم و نورانی از سقف آویختهاند و روشناییشان سراسر تالار را فرا گرفته. بزرگی تالار چنان است که آدمی در آن کوچک مینماید.
اما هیچکدام از اینها من را به شک نمیاندازد… آنچه عجیب است، بودن همهچیز است؛ گویی گذر زمان هرگز از اینجا نگذشته.و هیچ چیز را تغییر نداده. حتی دو تخت پادشاهی ــ درست مانند گذشته ــ کنار هم قرار دارند.
حکومت پدرم خاص بود. کمتر پیش میآمد دو حکم روا باشد؛ «ملکه» و «پادشاه». در دنیای شیاطین، فرزند نعمتی بس ارزشمند است؛ شیطانی که طی عمر طولانیاش تنها یک فرزند داشته باشد، خوشاقبال شمرده میشود، چه رسد به دو فرزند. به همین دو دلیل است که شاهها بیش از آنکه فرزند داشته باشند، معشوقه دارند؛ نخست برای داشتن وارث بهتر و بیشتر، و دوم آنکه شیاطین به سختی میتوانند به یک شخص پایبند بمانند.
تخت پادشاه، بزرگتر و باشکوهتر است. نماد «ماری» کنار تخت بالا رفته، دندانهایش را به نمایش گذاشته و چشمانش با الماس سیاه میدرخشد. تخت ملکه نیز ماری کوچکتر دارد، اما سفید؛ با چشمانی به رنگ یاقوت سرخ که میدرخشند.
- ۲.۰k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط