فرشته نجات
🪽 فرشته نجات 🪽
Part ¹⁸
سوهی : سلام باز چیشده دختر(نگران)
ات ✨ سلام هیچی پاشو آماده شو ابجی مهمون داریم.
سوهی :, پس چرا مامان چیزی نگفت؟
ات ✨ چون فکر میکرد تهدیداش روم اثر میزاره و میگم نیان ولی ...دیگه ات قدیم مرده.
سوهی : حالا کی قراره بیاد؟
ات ✨ میفهمی .
رفتم سمتشو بغلش کردم .
ات ✨ تو این خونه فقط تو بودی که باهام خوب رفتار میکرد ازت ممنونم ابجی .
سوهی : چرا داری اینارو میگی ؟ من که کاری نکردم . ات کی میخواد بیاد بگو؟
ات ✨ دارم کلا از این خونه میرم . عروسی ابجیتو قراره ببینی خوشحال باش .
سوهی : چیییی؟چی داری میگی؟عروسییی؟تو هنوز خیلی کوچولویی که ابجی.
ات ✨ اگه جای من بودی زودتر میرفتی .حالا اینارو ولش کن بدو حاضر شیم مهمونا الان میان .
سوهی : باشه (ناراحت)فقط میای بازم بهمون سر بزنی ؟
ات ✨ فقط میام پیش تو .
سوهی : باشه ابجی کوچولویه من .
روی سرم بوسه ای کاشت و از بغلش بیرون امدم .
ات ✨ ببین لباسم خوبه؟
کیسه رو از جلوی در اتاق برداشتمو لباسمو از توش دراوردم که اشکاشو پاک کرد و به لباس نگاه کرد و بعد به من خیره شد .
سوهی : درست مثل خودت قشنگه .
ات ✨ گریه نکن دیگهه به جاش خوشحال باش دیگه کتک نمیخورم.(لبخند)
سوهی:باشه ...بدو حاضر شیم .
ات ✨ باشه ابجی .
بلند شد و رفت سمت کمدشو یه پیرهن صورتی با یه شلوار شیری رنگ دراورد و شروع کرد به پوشیدنش و منم برگشتم و شروع کردم به پوشیدن لباس خودم .در حال شونه کردنه موهام بودم که زنگ در خونه به صدا در امد .
ات ✨ امد(ذوق)
سوهی که درحال زدنه بالم لب بود برگشت سمتمو به یه لبخند بهم گفت .
سوهی : موهاتو باز بزاری قشنگ تره .
ات ✨ باشه ابجی جونم.
لبخند پررنگ ترشد و امد سمتم و بوسه ای روی گونم کاشت .
سوهی : من میرم زود بیا باشه ؟
ات ✨ باشه.
از در اتاق رفت بیرون و منم موهامو باز گذاشتم و یه بالم لب زدم و رفتم بیرون کنار سوهی دم در وایسادم که دیدم از در حیاط تک تک وارد میشن و به در خونه میرسن .اول یه پیر مرد مسن وارد شد که فکر کنم پدر بزرگش باشه که با تعظیم پدر و مادرم در مقابلش مطمئن شدم پدربزرگه یونگیه .بعد از سلام و احوال پرسی با پدر و مادرم و سوهی که اینم اضافه کنم لحن پدر بزرگ یونگی با پدر و مادرم خیلی سرد بود رسید به من .
سرمو به نشونه احترام پایین اوردم .
ات ✨ سلام خیلی خوش امدین جناب مین .
پ.ب.یونگی : سلام ... پس ات تویی اره ؟
ات ✨ بله خودمم.
پ.ب.یونگی: خوبه .
رفت داخل خونه و سمت مبلا قدم برداشت که یه خانم تقریبا مسن که از حالت چشماش معلوم بود مادر یونگیه و روبه روی سوهی دیدم که امد روبه روی من دوباره به نشانه احترام سرمو پایین اوردم و همون کلماتو به زبون اوردم .
ات ✨ سلام مادر جان خیلی خیلی خوش امدین .
به چشماش نگاه کردم که با دیدنم برق خاصی زد و با لبخند زیبایی گفت .
م.یونگی : سلام عروس گلم ممنون .(لبخند)
لبخندی زدم که اونم قدماشو به سمت مبلا پیش گرفت .
چشماش دقیقا شبیه چشمای یونگی بود .
که یونگی هم امد تو . لحنش دسته کمی از لحن پدربزرگش نداشت ولی وقتی رسید به من لحنش نرم شد ....
شرط
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۵ بازنشر
شرطای این پارت نرسه نمیزارم .
Part ¹⁸
سوهی : سلام باز چیشده دختر(نگران)
ات ✨ سلام هیچی پاشو آماده شو ابجی مهمون داریم.
سوهی :, پس چرا مامان چیزی نگفت؟
ات ✨ چون فکر میکرد تهدیداش روم اثر میزاره و میگم نیان ولی ...دیگه ات قدیم مرده.
سوهی : حالا کی قراره بیاد؟
ات ✨ میفهمی .
رفتم سمتشو بغلش کردم .
ات ✨ تو این خونه فقط تو بودی که باهام خوب رفتار میکرد ازت ممنونم ابجی .
سوهی : چرا داری اینارو میگی ؟ من که کاری نکردم . ات کی میخواد بیاد بگو؟
ات ✨ دارم کلا از این خونه میرم . عروسی ابجیتو قراره ببینی خوشحال باش .
سوهی : چیییی؟چی داری میگی؟عروسییی؟تو هنوز خیلی کوچولویی که ابجی.
ات ✨ اگه جای من بودی زودتر میرفتی .حالا اینارو ولش کن بدو حاضر شیم مهمونا الان میان .
سوهی : باشه (ناراحت)فقط میای بازم بهمون سر بزنی ؟
ات ✨ فقط میام پیش تو .
سوهی : باشه ابجی کوچولویه من .
روی سرم بوسه ای کاشت و از بغلش بیرون امدم .
ات ✨ ببین لباسم خوبه؟
کیسه رو از جلوی در اتاق برداشتمو لباسمو از توش دراوردم که اشکاشو پاک کرد و به لباس نگاه کرد و بعد به من خیره شد .
سوهی : درست مثل خودت قشنگه .
ات ✨ گریه نکن دیگهه به جاش خوشحال باش دیگه کتک نمیخورم.(لبخند)
سوهی:باشه ...بدو حاضر شیم .
ات ✨ باشه ابجی .
بلند شد و رفت سمت کمدشو یه پیرهن صورتی با یه شلوار شیری رنگ دراورد و شروع کرد به پوشیدنش و منم برگشتم و شروع کردم به پوشیدن لباس خودم .در حال شونه کردنه موهام بودم که زنگ در خونه به صدا در امد .
ات ✨ امد(ذوق)
سوهی که درحال زدنه بالم لب بود برگشت سمتمو به یه لبخند بهم گفت .
سوهی : موهاتو باز بزاری قشنگ تره .
ات ✨ باشه ابجی جونم.
لبخند پررنگ ترشد و امد سمتم و بوسه ای روی گونم کاشت .
سوهی : من میرم زود بیا باشه ؟
ات ✨ باشه.
از در اتاق رفت بیرون و منم موهامو باز گذاشتم و یه بالم لب زدم و رفتم بیرون کنار سوهی دم در وایسادم که دیدم از در حیاط تک تک وارد میشن و به در خونه میرسن .اول یه پیر مرد مسن وارد شد که فکر کنم پدر بزرگش باشه که با تعظیم پدر و مادرم در مقابلش مطمئن شدم پدربزرگه یونگیه .بعد از سلام و احوال پرسی با پدر و مادرم و سوهی که اینم اضافه کنم لحن پدر بزرگ یونگی با پدر و مادرم خیلی سرد بود رسید به من .
سرمو به نشونه احترام پایین اوردم .
ات ✨ سلام خیلی خوش امدین جناب مین .
پ.ب.یونگی : سلام ... پس ات تویی اره ؟
ات ✨ بله خودمم.
پ.ب.یونگی: خوبه .
رفت داخل خونه و سمت مبلا قدم برداشت که یه خانم تقریبا مسن که از حالت چشماش معلوم بود مادر یونگیه و روبه روی سوهی دیدم که امد روبه روی من دوباره به نشانه احترام سرمو پایین اوردم و همون کلماتو به زبون اوردم .
ات ✨ سلام مادر جان خیلی خیلی خوش امدین .
به چشماش نگاه کردم که با دیدنم برق خاصی زد و با لبخند زیبایی گفت .
م.یونگی : سلام عروس گلم ممنون .(لبخند)
لبخندی زدم که اونم قدماشو به سمت مبلا پیش گرفت .
چشماش دقیقا شبیه چشمای یونگی بود .
که یونگی هم امد تو . لحنش دسته کمی از لحن پدربزرگش نداشت ولی وقتی رسید به من لحنش نرم شد ....
شرط
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۵ بازنشر
شرطای این پارت نرسه نمیزارم .
- ۴.۱k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط