{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرشته نجات

🪽فرشته نجات🪽

Part ¹⁷

✨ویو ات ✨
تعجب کرده بودم که چرا بابام با یونگی با ارامش و چشم گفتن و اینا حرف میزد. من تو این ۱۷ سال از زندگیم ندیده بودم که حتی بابام به مامانم بگه چشم بعد الان به یونگی میگفت؟واسم عجیب بود خیلی .
بعد از اینکه یونگی رفت بابام دست منو کشید و برد تو خونه .
پ.ات : میدونی مین یونگی چه ادم خطرناکیه که دست گذاشتی روش؟(عصبی)
ات ✨ اما اون...
سوزشی رو سمت راست صورتم حس کردم...دوباره منو زد .
زخم لبم دوباره باز شد و جاری شدن خون و گوشه لبم احساس کردم.
پ.ات:خفه شو دختر.فقط تو جرئت داری بیای بگی که از این وصلت پشیمونی . وای به حالت که برگردی همچین چیزی بگی .(عصبی)
دیگه خسته شدم و تمام شجاعتمو که با اخرین فشار دست یونگی رو دستم تو وجودم پراکنده شده بودو جمع کردمو کلماتو به زبون اوردم.
ات ✨ هرچی باشه بهتر از اینه که هرشب کتک بخورم . بهتر از اینه که به خاطر علایقم هرروز تحقیر بشم یا با بقیه بچه ها مقایسه بشم .بهتر از اینه که هرروز اینو اونو التماس کنم اخراجم نکنن یا هرهفته برم از صاحب کارم خواهش کنم بخشی از حقوقمو بده که من چیزایی که لازم دارمو بتونم تهیه کنم . بهتر از اینه که من روزانه بزور یه وعده غذا بخورم یا همونم نخورم . بهتر از خیلی چیزای دیگس.(بغض)
پ.ات : همه اینا حقته .(جدی)
دیگه نتونستم و بغضم به اشکای پشت پلکم فشار اورد و مجبورشون کرد به جاری شدن رو صورتم .
ات ✨ چراااا(گریه)
پ.ات : فقط از جلو چشمام گمشو برو سر و وضعتو درست کن پدربزرگش تو رو با این وضعت نبینه .
بدون هیچ حرفی و با یاداوری دوباره بی ارزش بودنم سرمو انداختم پایین و از کنار بابام رد شدم و رفتم داخل .بدون توجه به مامانم که دوباره داشت بهم تیکه مینداخت رفتم تو اتاق.
سوهی رو تخت بود و مثل همیشه داشت جزوه های دانشگاهشو میخوند که با دیدن من بلند شد و نشست رو تخت.
سوهی :....
ادامه دارد🪽🩵🪽
شرطا مثل پارت قبل.
دیدگاه ها (۲۹)

مرسی ازتون ✨✨✨🩵🩵🩵

🪽 فرشته نجات 🪽 Part ¹⁸سوهی : سلام باز چیشده دختر(نگران)ات ✨ ...

🪽فرشته نجات🪽Part ¹⁶یونگی 🪽 هیچی فقط مراقب دخترتون ات باشید ت...

🪽فرشته نجات🪽Part ¹⁵یونگی 🪽 چی شده؟ات ✨ نمیدونم مامانم چطوری ...

☆راند اخر☆part 1ویوات: ات: از خواب بیدارشدم و ی دوش گرفتم ور...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ همه کم کم رفتن خونه هاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط