رمان جیمین
🍁shadow of love{ part ۲۱} 🧸
× که اون جیمین بود ....
× اینجا چیکار میکنی برو بیرون دارم لباس عوض میکنم
_ خوب عوض کن
× چی میگی برو بیرون
_ ( به ات نزديک میشه و میچسبوندش به خودش )
_ دوستت دارم
× اروم اومد سمتم و کمرو گرفت و به خودش نزدکیم کرد با حرفی که زد دهنم باز موند اون چی گفت الان ....
× تو چی میگی میفهمی اصلا
_ من عاشقتم ات عاشقتم الانم میتونی بهم بگی نه ولی قبلش فکر کن
× ولی تو منو اذیت...
_ نه قول میدم قول میدم دیگه اذیتت نمیکنم عاشقتم ات....
× باید فکرامو کنم
_ من میرم ولی تا آخر شب باید جوابمو بگی
× یاااا خیلی زوده ...
_ من صبر ندارم ( رفت)
× نمی دونم باید چیکار کنم اره راستش منم اوایل روش کراش داشتم ولی وقتی اذیتتم میکرد ناراحت میشدم و حسم نسبت بهش کم میشد ..... لباسمو پوشیدم و از چادر رفتم بیرون دوباره به سمت تنه چوب رفتم که بچه ها دور آتیش بودن و کنار لنا و لونا نشستم
همه مشغول حرف زدن بودن و من به پیشنهاد جیمین فکر میکردم حواسم به هیچ کس و هیچ چیز نبود تنها حواسم به حرفی بود که تو سرم هی تکرار میشد .... چشمامو بسته بودم و سرمو آوردم پایین ....
× اره بهش میگم
لونا: چی رو بهش میگی
× هیچی هیچی
× وای الان لونا میشنید...... بلخره گروه ها کم کم به سمت چادراشون میرفتند.... نگاهمو به جیمین دادم که وارد چادر شد موقعیت خوبی بود که بهش بگم اعضا هم دور آتیش هستند پس میتونم بهش بگم .... از جام بلند شدم و به آروم به سمت چادر پسرا رفتم زیپو باز کردم و وارد شدم که جیمین چشماشو باز کرد و با دستش اشاره کرد برم پیشش آروم کنارش نشستم و اونم نشست با استرسی که داشتم شروع کردم به حرف زدن
× جیمین من فکرامو کردم ...
_ زود بگو ات...
× من... من
_ ات....
× دوستت دارم ( با یکم داد)
_ واقعا ....
× اره پارک جیمین من دوستت دار....
× حرفم با برخورد لب های جیمین روی لبم ها نصفه موند آروم لبامو به بازی گرفته بود و مک میزد اولش تعجب کردم ولی بعدش همکاری کردم .... درحال بوسیدن هم بودیم که صدای خنده اومد سریع از جیمین فاصله گرفتم که با اعضا برخورد کردم همشون داشتن میخندیدن... جیمین زد زیر خنده و منو گرفت توی بغلش و بلند شروع کرد به حرف زدن
_ معرفی میکنم ات دوست دخترم ....
جین: یعنی ...
_ اره همین الان پیشنهاد منو قبول کرد ....
همه اعضا بجز ته: مبارک باشه
_ ته تو نمیخوای بگی مبار..... ( تهیونگ از چادر رفت بیرون )
نامجون : چرا اینجوری کرد
کوک : من میرم باهاش حرف بزنم
لونا و لنا : وای ات خیلی برات خوشحالیم( خنده با بغض)
× دخترا بغض نکنید دیگه ... ممنون
وینتر: ات تبریک میگم.... ( با پوزخند )
× مرسی....
شوگا: خوب جمع کنید بریم بخوابیم ....
× خوب جیمین خدانگهدار....
_ کجا ( دست ات رو میگیره و میکشونه تو بغلش )
× جیمین باید برم دیگه میخوایم بخوابیم
_ پیش خودم میخوابی
× ولی ....
اعضا: ما مشکلی نداریم
_ ات خواهش میکنم
× خو... باشه
_ عاشقتم ( خنده)
× وای چه خنده های خوشکلی داری ....
_ نه خیرم
× چرا هم ...
نامجون: بست کنید ..
لونا: خوب ما میریم شب بخیر
همه : شب بخیر
ویو بعد از یک ساعت :
× یک ساعت گذشته بود و من هنوز نتونستم بخوابم جیمین خیلی محکم بغلم کرد بود نمی تونستم تکون بخورم تهیونگم نیومده بود کوک هرچی دنبال تهیونگ گشته نبود ....نگرانش شدم .... خودمو از بغل جیمین آزاد کردم و از چادر زدم بیرون چراغمو برداشتم و شروع کردم به گشتن تهیونگ و صدا زدنش .... یک ربع گذشته از گشتنش ولی اصلا خبری ازش نبود ناامید شدم همین که خواستم برگردم صدای بوسه شنیدم کنجکاویم گل کرد و به سمت صدا رفتم که تهیونگ رو دیدم اون تهیونگ بود که داشت دختره رو بوس میکرد.... رفتم سمتشون که تهیونگ از دختره جدا شد و یک نگاه سردی بهم کرد ....
¥ اینجا چیکار میکنی ( سرد)
× من ...
¥ گفتم چیکار میکنی ( داد )
× اومدم دنبال تو ( بغض)
دختره: ددی این کیه
¥ یک آدم بدرد نخور اضافه ( پوزخند )
× تهیونگ تو این شکلی نبودی( بغض )
¥ خفه شو ( میزنه تو گوش ات )
× دستی روی صورتم نشست اون تهیونگ بود که منو زده بود اولین کسی که فکرشم نمیکردم منو بزنه بغضم ترکید و زدم زیر گریه که صدای دادی بلند شد ....
_ تهیونگگگگگگگگگگگگگ ( عربده)
ادامه دارد......🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🍁💗
× که اون جیمین بود ....
× اینجا چیکار میکنی برو بیرون دارم لباس عوض میکنم
_ خوب عوض کن
× چی میگی برو بیرون
_ ( به ات نزديک میشه و میچسبوندش به خودش )
_ دوستت دارم
× اروم اومد سمتم و کمرو گرفت و به خودش نزدکیم کرد با حرفی که زد دهنم باز موند اون چی گفت الان ....
× تو چی میگی میفهمی اصلا
_ من عاشقتم ات عاشقتم الانم میتونی بهم بگی نه ولی قبلش فکر کن
× ولی تو منو اذیت...
_ نه قول میدم قول میدم دیگه اذیتت نمیکنم عاشقتم ات....
× باید فکرامو کنم
_ من میرم ولی تا آخر شب باید جوابمو بگی
× یاااا خیلی زوده ...
_ من صبر ندارم ( رفت)
× نمی دونم باید چیکار کنم اره راستش منم اوایل روش کراش داشتم ولی وقتی اذیتتم میکرد ناراحت میشدم و حسم نسبت بهش کم میشد ..... لباسمو پوشیدم و از چادر رفتم بیرون دوباره به سمت تنه چوب رفتم که بچه ها دور آتیش بودن و کنار لنا و لونا نشستم
همه مشغول حرف زدن بودن و من به پیشنهاد جیمین فکر میکردم حواسم به هیچ کس و هیچ چیز نبود تنها حواسم به حرفی بود که تو سرم هی تکرار میشد .... چشمامو بسته بودم و سرمو آوردم پایین ....
× اره بهش میگم
لونا: چی رو بهش میگی
× هیچی هیچی
× وای الان لونا میشنید...... بلخره گروه ها کم کم به سمت چادراشون میرفتند.... نگاهمو به جیمین دادم که وارد چادر شد موقعیت خوبی بود که بهش بگم اعضا هم دور آتیش هستند پس میتونم بهش بگم .... از جام بلند شدم و به آروم به سمت چادر پسرا رفتم زیپو باز کردم و وارد شدم که جیمین چشماشو باز کرد و با دستش اشاره کرد برم پیشش آروم کنارش نشستم و اونم نشست با استرسی که داشتم شروع کردم به حرف زدن
× جیمین من فکرامو کردم ...
_ زود بگو ات...
× من... من
_ ات....
× دوستت دارم ( با یکم داد)
_ واقعا ....
× اره پارک جیمین من دوستت دار....
× حرفم با برخورد لب های جیمین روی لبم ها نصفه موند آروم لبامو به بازی گرفته بود و مک میزد اولش تعجب کردم ولی بعدش همکاری کردم .... درحال بوسیدن هم بودیم که صدای خنده اومد سریع از جیمین فاصله گرفتم که با اعضا برخورد کردم همشون داشتن میخندیدن... جیمین زد زیر خنده و منو گرفت توی بغلش و بلند شروع کرد به حرف زدن
_ معرفی میکنم ات دوست دخترم ....
جین: یعنی ...
_ اره همین الان پیشنهاد منو قبول کرد ....
همه اعضا بجز ته: مبارک باشه
_ ته تو نمیخوای بگی مبار..... ( تهیونگ از چادر رفت بیرون )
نامجون : چرا اینجوری کرد
کوک : من میرم باهاش حرف بزنم
لونا و لنا : وای ات خیلی برات خوشحالیم( خنده با بغض)
× دخترا بغض نکنید دیگه ... ممنون
وینتر: ات تبریک میگم.... ( با پوزخند )
× مرسی....
شوگا: خوب جمع کنید بریم بخوابیم ....
× خوب جیمین خدانگهدار....
_ کجا ( دست ات رو میگیره و میکشونه تو بغلش )
× جیمین باید برم دیگه میخوایم بخوابیم
_ پیش خودم میخوابی
× ولی ....
اعضا: ما مشکلی نداریم
_ ات خواهش میکنم
× خو... باشه
_ عاشقتم ( خنده)
× وای چه خنده های خوشکلی داری ....
_ نه خیرم
× چرا هم ...
نامجون: بست کنید ..
لونا: خوب ما میریم شب بخیر
همه : شب بخیر
ویو بعد از یک ساعت :
× یک ساعت گذشته بود و من هنوز نتونستم بخوابم جیمین خیلی محکم بغلم کرد بود نمی تونستم تکون بخورم تهیونگم نیومده بود کوک هرچی دنبال تهیونگ گشته نبود ....نگرانش شدم .... خودمو از بغل جیمین آزاد کردم و از چادر زدم بیرون چراغمو برداشتم و شروع کردم به گشتن تهیونگ و صدا زدنش .... یک ربع گذشته از گشتنش ولی اصلا خبری ازش نبود ناامید شدم همین که خواستم برگردم صدای بوسه شنیدم کنجکاویم گل کرد و به سمت صدا رفتم که تهیونگ رو دیدم اون تهیونگ بود که داشت دختره رو بوس میکرد.... رفتم سمتشون که تهیونگ از دختره جدا شد و یک نگاه سردی بهم کرد ....
¥ اینجا چیکار میکنی ( سرد)
× من ...
¥ گفتم چیکار میکنی ( داد )
× اومدم دنبال تو ( بغض)
دختره: ددی این کیه
¥ یک آدم بدرد نخور اضافه ( پوزخند )
× تهیونگ تو این شکلی نبودی( بغض )
¥ خفه شو ( میزنه تو گوش ات )
× دستی روی صورتم نشست اون تهیونگ بود که منو زده بود اولین کسی که فکرشم نمیکردم منو بزنه بغضم ترکید و زدم زیر گریه که صدای دادی بلند شد ....
_ تهیونگگگگگگگگگگگگگ ( عربده)
ادامه دارد......🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🍁💗
- ۱.۱k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط