کلهام و گذاشته بودم لای در و نصف صورتم بیرون بود لامصب
کلهام و گذاشته بودم لای در و نصف صورتم بیرون بود، لامصب مگه صداشون میومد اه چرا انقد آروم حرف میزنن
آروم در و باز کردم و مثل جاسوسا سرم و آوردم بیرون و چرخوندم
خوب کسی نیست!
آروم اومدم بیرون و رفتم سمت پذیرایی که صداشون واضح شد
بابا:چاره دیگهای نیست نمیخوام چیزی بشنوم
مامان:من دخترم و نمیدم دست اونا بفهم
بابا:ساکت باش بهت میگم مگه برده میخوایم بدیمش میخواد ازدواج کنه
مامان:خودت و گول نزن این ازدواج یعنی داریم دخترمون و میدیم دستشون
بابا:میخوای چیکار کنم هان!؟؟دو روز دیگه این خونه روهم باید بفروشم بدم طلبکارام اونوقت این بچهام باید مثل ما آواره بشه
مامان:.........
با بهت و ناباوری سرجام سر خوردم و افتادم...
اونا میخوان من ازدواج کنم!؟؟؟؟؟؟
به همین راحتی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اشکام رو گونههام سر خوردن...
شب بود که بابام صدام کرد...
با استرس بلند شدم و به سمت در رفتم
از پله ها پایین اومدم و رفتم نشستم روی مبل و با ناخنام مشغول شدم
بابا:برای این گفتم بیای چون باهات کار داشتم
پوزخند زدم و گفتم:میخوای بفروشیم!؟
چشماش گرد شد و بعد اخم کرد:بهت یاد نداده بودم نباید گوش وایسی
نیشخندی زدم و گفتم:اوهوم یاد داده بودید ولی به شما یاد ندادن دخترتون و نفروشید!؟
با عصبانیت از جاش بلند شد و داد زد:دهنتو ببند احمق، من به خاطر تو میخوام اینکارو کنم میفهمی یا نه!؟؟؟؟؟؟؟
مثل خودش از جام پریدم و داد زدم:نه نمیفهمم، شما مدر منید وظیفه دارید تو بدترین شرایط مواظبم باشید نه اینکه تا اوضاع سخت شد خودتون و راحت کنید و من و بفروشید
چهرهاش تغییر کرد و رو صندلی افتاد مامانم به سمتش دویید و روبهم با عصبانیت گفت:همینطور که میگی پدرته نباید باهاش اینجوری حرف بزنی
اشکام ریخت و رو زانوهام افتادم
لبخندی زدم و گفتم:شما همدیگه رو دارید، من اگه برم هیچکس و ندارم...
#𝒑𝒂𝒓𝒕_ 1
#ازدواج_به_سبک_اجباری
آروم در و باز کردم و مثل جاسوسا سرم و آوردم بیرون و چرخوندم
خوب کسی نیست!
آروم اومدم بیرون و رفتم سمت پذیرایی که صداشون واضح شد
بابا:چاره دیگهای نیست نمیخوام چیزی بشنوم
مامان:من دخترم و نمیدم دست اونا بفهم
بابا:ساکت باش بهت میگم مگه برده میخوایم بدیمش میخواد ازدواج کنه
مامان:خودت و گول نزن این ازدواج یعنی داریم دخترمون و میدیم دستشون
بابا:میخوای چیکار کنم هان!؟؟دو روز دیگه این خونه روهم باید بفروشم بدم طلبکارام اونوقت این بچهام باید مثل ما آواره بشه
مامان:.........
با بهت و ناباوری سرجام سر خوردم و افتادم...
اونا میخوان من ازدواج کنم!؟؟؟؟؟؟
به همین راحتی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اشکام رو گونههام سر خوردن...
شب بود که بابام صدام کرد...
با استرس بلند شدم و به سمت در رفتم
از پله ها پایین اومدم و رفتم نشستم روی مبل و با ناخنام مشغول شدم
بابا:برای این گفتم بیای چون باهات کار داشتم
پوزخند زدم و گفتم:میخوای بفروشیم!؟
چشماش گرد شد و بعد اخم کرد:بهت یاد نداده بودم نباید گوش وایسی
نیشخندی زدم و گفتم:اوهوم یاد داده بودید ولی به شما یاد ندادن دخترتون و نفروشید!؟
با عصبانیت از جاش بلند شد و داد زد:دهنتو ببند احمق، من به خاطر تو میخوام اینکارو کنم میفهمی یا نه!؟؟؟؟؟؟؟
مثل خودش از جام پریدم و داد زدم:نه نمیفهمم، شما مدر منید وظیفه دارید تو بدترین شرایط مواظبم باشید نه اینکه تا اوضاع سخت شد خودتون و راحت کنید و من و بفروشید
چهرهاش تغییر کرد و رو صندلی افتاد مامانم به سمتش دویید و روبهم با عصبانیت گفت:همینطور که میگی پدرته نباید باهاش اینجوری حرف بزنی
اشکام ریخت و رو زانوهام افتادم
لبخندی زدم و گفتم:شما همدیگه رو دارید، من اگه برم هیچکس و ندارم...
#𝒑𝒂𝒓𝒕_ 1
#ازدواج_به_سبک_اجباری
- ۹۰
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط